کودکانه ها

 

خیشخانه

داستان، شعر، نقد، و.... ادبیات

 

+   vahid ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

اعتماد هم توقیف شد. به همین سادگی. و من چقدر احساس خوشبختی می کنم. چقدر احساس این را دارم که می توانم با صدای بلند حرف بزنم. و من چقدر زود به زود احساس تهوع دارم.

+   vahid ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

به یاد گذشته ها:

 

"برمودا؟ همون مثلثه که کشتیها توش گم میشن؟"
"نه دهاتی…برمودا یه شلواره"


"هیس، ساکت، خفه شین…استاد سخن میخوان یه داستان دو خطی بخونن"
"لختش کردم. دوست داشت به خودش چیزی بمالونه و من بخورم. حسابی ماست مالیش کردم. بعد…"
حضار از هوش می روند.


"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"من تو بچگیم بهم تجاوز شده"
"راست میگی؟"
"جون تو"
"تحت تاثیر قرار گرفتم…میام واست صد تا کامنت میذارم"


"پسر من سه ماهشه…نی نی ترین وبلاگ نویسه"
"میشه یه چیزی ازش بخونین؟"
"امروز یه عالمه جیش کردم. این پودر بچه ای که تازگیا اومده خیلی خوبه. شیر مادر بهترین غذای منه. بیسکویت مادر"


"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"امروز تولدمه….به مناسبت بیستمین سال تولدم، بیستمین وبلاگم رو درست کردم"


"چرا هیچی تو وبلاگت نیست؟"
"وبلاگ من وبلاگ سکوته"


"امروز مامان و بابا رفته بودن مسافرت. آقایی اومد پیشم. بس که… (این سانسور است) هوا بود، خسته شدم. آقایی خیلی مهربونه. از اینکه می خوام باهاش عروسی کنم خوشحالم"

"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"میشه شمارتون داشته باشم؟"
"برو از ننت شماره بگیر…ایکبیری"
"میشه آدرس وبلاگتون رو بگید؟"
"چرا نمیشه عزیز دلم….بنویس"


"ماجرایی رو که می خوام براتون بنویسم، به جون خودم به جون مامانم به جون هر کی دوست دارم واقعیه. یه روز من بودم و بیست تا دختر. بعد…."


"ما خیلی خفن تولید محتوا می کنیم. اند زبان هستیم. فردا روز ولنتاین رو جشن می گیریم"


"من وبلاگ می نویسم پس هستم"

.
.
.

"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"من فکر نمی کنم پس هستم"

+   vahid ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

دنبال ترانه ای می گردی. می گردی. می گردی. لینک ها را یکی یکی باز می کنی. باز می کنی. و احساس تهوع. احساس شدید تهوع از

مشترک گرامی

دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد


+   vahid ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

برف

انبوه

باریده است.

روز خاکستری

جان می گیرد توی پنجره:

بارش افسرده برف،

نیمکتی تنها.

من بودم و لبهایت.

خوابی بود

ستاره ام

خوابی بود.


+   vahid ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

در را باز خواهیم کرد. پنجره را و نسیم، بوی دریا را هدیه می آورد. بوی دویدن در ساحل، ریختن موها در باد و فریاد زدن در امواج. در را باز خواهیم کرد و خواهیم گذاشت آفتاب باز  این سرزمین یخبندان را به رقص در آورد.

+   vahid ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد

 

منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت و مادر و پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیائدم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من الان نمی توانم فکر کنم باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر ندارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آب رنگی نصب کرده بودند. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند.....

 


+   vahid ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

من هنوز در به در طره ی  اون زلف سیاتم
یکی از پاپتی هاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
من هنوز در به در طره ی  اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

 

صالح علا

+   vahid ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir