کودکانه ها

 

 

سه شنبه ها

 

 

 

از جلوی اونجا که با پارچه سیاه درست کردن رد می شیم، اون آقای دراز که غذا میده، یه چیزی به اون آقای چاق که از تو دیگ غذا جا می کنه می گه و آقای چاق سرشُ میاره بالا و مامانمُ نگاه می کنه. می گم :

"مامان... داره نگات می کنه"

مامانم مثل همیشه اول یه کوچولو می خنده و می گه:

"می بینی چقد مامانت خوشگله... قدرشُ بدون"

و رو سرم دست می کشه. من می خندم و می خوام دندونام دیده بشه و یادم میفته اگه شادی بود، می گفت مثل اسب آبی که می دونم از کسی یاد گرفته. خیلی وقته ندیدمش. یعنی از اون روز که با خاله اومدن خونمون و شادی شبش واسه باباش گفت و باباش کلی با خاله دعوا کرد، دیگه با خاله که سه شنبه ها میاد، نیومد.

باید از اینجا که نزدیکه و غذا میدن بریم اونجا که دورتره. مامان میگه اونجا غذاش خوشمزه تره. من خیلی امام  حسینُ دوست دارم که مجانی غذا میده و این همه آدمُ میاره تو خیابون تا زنجیر بزنن و یکی تو وانت بخونه و چند تا طبل بزرگ صدا کنن. بزرگ که بشم حتما میرم تو دسته گریه می کنم و اینقدر محکم می زنم تا مامانم که واستاده و نگاهم میکنه، بخنده و از همون دور بوسم کنه. وقتی امام حسین کشته میشه، مامانم نمیره سر کار و یه عالم با هم بازی می کنیم. من پاهامو می ذارم رو پاهاش، اونم دستامو می گیره و راه می ریم. بعد پلیس بازی می کنیم و می ریم حموم و رو هم آب میریزیم. وقتی حموم تموم میشه، مامان دوست داره چایی بخوره و آلبوما رو نگاه کنیم. تو آلبوم یه عالم عکس از بابا هس که مامان همیشه یادش میره گفته و باز می گه تو چشمات مثل باباته. هنوزم نمی دونم بابا کی میاد. مامان میگه کار مهمی بوده. اگه مامانم نبود، فکر می کردم دروغ میگه چون فکر می کنم اون آقایی که می ریم سر خاکش و من مثل مامان گریم نمیاد، همون بابایه.

می رسیم تو یه خیابون که خیلی همیشه ماشین داره اما حالا فقط دسته داره و آدم که ایستادن و نگاه می کنن. سرمُ بر می گردونم و همونطور که دستمُ مامان گرفته و توی پیاده رو پشت سر آدما می ریم، به چراغای ماشینی نگاه می کنم که روشن و خاموش میشه و دزدگیرش صدا میده. میگم:

"می خوام دسته ببینم"

مامان میگه:

"فردا خوشگلم... غذا تموم میشه"

و یه کم نق می زنم که مامان وانمیسته و منم به ماشینی نگاه می کنم که یه عالم مهتابی بهش زدن و هر کدوم یه رنگه. میگم:

"از اون مهتابی سبزا بخریم"

مامان نگاه نمیکنه و میگه:

"به درد نمی خوره"

می گم:

"بخریم"

مامان چون می دونه خسته شدم، میگه:

"باشه"

اما نمی خره.

تلویزیون میگه امام حسین خیلی شجاعه. مامانم میگه خیلی شجاعه. مامانم ترسویه. از سوسک می ترسه. منم می ترسم اما بزرگ که بشم نمی ترسم. مامانم اون دفه که شجاع شد، من خیلی ترسیدم که سرشُ نبرن. همون دفه که آقا رضا نفر آخر منُ رسوند و باهام اومد و مامان که درُ باز کرد، گفت حرف دارم و اومد پشت در و آروم حرف زد و دستای مامانو گرفت. بعد مامان شجاع شد و کشیدش زد و آقا رضا داد کشید و حرف بد زد. فرداش من دیگه نرفتم کودکستان. فردای فرداش مامان بردم یه کودکستان دیگه. مامانم که واسه خالم گفت، خاله گفت بلا سرت میاد و مامانم گفت می خواد لباسای من مثل بقیه باشه و بقیشُ آروم گفت که من دیگه بازی نکردم اما نشنیدم.

میریم تو یه خیابون کوچولو که تهش یه میدون بزرگه و پر از نور و صدا میاد. پشت سرمون طبلا می زنن و من می لرزم و نگاه می کنم به کفشای مامان که از طبلا جلوتره. دست مامانُ ول می کنم و می خوام که پاهام با طبلا بره و وقتی پامُ میذارم زمین، بلرزم. وقتی درست می کنم، مامان داد می زنه تندتر بیا و من سرمُ میارم بالا و مامان دورتر واستاده. می دوم طرفش. مامان می خنده. منم می خندم. یه پراید از طرف میدون گاز میده و میاد و میره و آدمای توش برمی گردن و منُ نگاه می کنن. من نمی دونم چرا همیشه پرایدا سفیدن. بزرگ که بشم یه پراید سبز می خرم. مامان دستمُ می گیره و از پیاده رو میریم کنار خیابون چون یه آقایی که داره خونه درست می کنه، یه عالم آجر ریخته تو

 پیاده رو. من دوست دارم از آجرا برم بالا اما مامان که لباس تمیز تنم کرده، دوست نداره.

دیگه خیلی صدای طبل نمیاد و سر که برمی گردونم، دسته تو خیابون بزرگه نیست. پرایده یه هو از پشت سرمون میاد و جلوترمون وامیسته. یه نفر تو عقب سرشُ چرخونده.

مامان دستمُ فشار میده و منُ از رو جو رد میکنه و از خیابون میریم بیرون. از کنار پراید که رد میشیم، نگاشون می کنم. وقتی می ریم، پرایده گاز میده و میره طرف میدون و می پیچه وبیرون نمیاد. میگم:

"گرسنمه"

مامان میگه:

"الان می رسیم"

اما شاید خیلی دیگه باید بریم. بزرگا یه چیزی می گن اما یه جور دیگه میشه. شادی دوست داره مثل بزرگا حرف بزنه. منم اگه مثل اون حرف بزنم دیگه مامان نمیگه کوچولوی من.

یه ماشین که از میدون میاد بیرون، جراغاش پر نور میشه و یه دفه گاز میده. میگم:

"همون پرایدس"

این دفه پرایده جلوتر از ما وا میسته و چراغاشو خاموش میکنه. اونایی که عقب نشسته بودن، دیگه نیستن. اونی که کنار رانندس، به موهاش دست می کشه. راننده میاد بیرون. مامان دستمُ ول میکنه و میگه همینجا باش. یه کم عصبانیه اما وقتی میره، منم یواشکی دنبالش میرم. میره تو خیابون. راننده میاد نزدیکش. من پشت سرش کنار درختم. آقاهه میگه تشریف بیارین. مامان میگه امشب نه. آقاهه میگه شما و این حرفا. مامان میگه اومدم واسه این بچه غذا بگیرم. آقاهه میگه غذا مشکل نیست. مامان میگه امشب نه. آقاهه می خواد بگه اما نمیگه و سوار پرایدش میشه. مامان میاد پیش من. یه کم می خنده. پرایده گاز میده. به چراغای قرمزش نگاه می کنم که میره تو خیابون بزرگ. دیگه اصلا صدای دسته نمیاد. میگم:

"آقاهه چی می گفت؟"

مامان میگه:

"هیچی... می خواست برسونتمون"

می گم:

"خسته شدم"

مامان میگه:

"دیگه چیزی نمونده"

دستشُ می کشم. نگام می کنه. نق میزنم. بغلم می کنه. میگه:

"کفشاتو به مانتوم نزنی"

بعدش لپمُ میکشه. یه خانوم پیر با ظرف غذا رد میشه. دارم آدمایی رو که تو صف واستادن می بینم. یه بویی مثل بوی آتیش میاد. اگه شادی بود، می گفت شب به خودشون جیش می کنن. همیشه می خواد مثل بزرگا حرف بزنه. دوست دارم موهاشو که بسته خیلی خیلی محکم بکشم.

 

وحید مقدم

اسفند 1382

 

 

+   vahid ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir