کودکانه ها

 

کانکشن 2

(پرده کشیده یک پنجره)

 

 

وقتی او می‌گويد «‌نمی‌دونم‌»‌، در‌واقع نمی‌گويد «‌نه‌»‌. چنين جوابی‌، نمونه بسيار خوبی از رک‌گويی قابل تحسين‌، توأم با حجبی دوست‌داشتنی است‌.

(آهستگی، میلان کوندرا)

 

 

 

مریم روزنامه را بست و گفت:

" چرا افغانیا رو بیرون نمی کنن؟"

مینا عینکش را برداشت. نشسته بود پشت کامپیوتر. روی تیتراژ انتها، فیلم را نگه داشته بود و اسم بازیگرها را می نوشت. ایستاد. دستهایش را به اطراف باز کرد و کشید.

"دستمزدشون پایینه... مثل خر کار می کنن"

و رفت تا چای بریزد. مریم از پاکت روی میز شیشه ای وسط هال، سیگاری بلند و باریک و قهوه ای بیرون کشید و به لب گذاشت.

"واسه تو هم بیارم؟"

"هوم"

مریم بلند شد و کنار پنجره رفت. برای خودش که توی شیشه افتاده بود، شکلک درآورد و آتش فندک را زیر سیگارش گرفت.

مینا سینی را روی میز گذاشت و نشست.

"بسه دیگه"

مریم دود را بیرون داد.

"چه فیلمی بود"

مینا روزنامه را برداشت. پاهایش را روی هم انداخت. مریم توی شیشه دست تکان داد و عقب عقب دور شد. روی پنجه پاهایش بلند شد، چرخید و روبروی مینا نشست. به ساقهای سفیدش نگاه کرد. به زنجیری که دور یکی از مچهایش بود و به ناخنهای لاک خورده اش.

"لاک خوشرنگیه... سلیقه آرشه، نه؟"

مینا لحظه ای مکث کرد و پاراگراف را تا آخر خواند.

"آره... از این رنگ خیلی خوشش میاد"

چشمهایش توی روزنامه بود.

مریم فنجانش را برداشت. خاکستر سیگار را تکاند. گوش داد به صدای موتور یخچال و فن کامپیوتر.

"چه خوش اشتها بوده..."

روزنامه را تا زد روی زانوهایش. دستش را دراز کرد. مریم پک محکمی زد و سیگار را لای انگشتهایش گذاشت. روی دسته مبل ضرب گرفت و آهنگی را با سوت زمزمه کرد. مینا به جایی روی قالی خیره شده بود. آهسته چایش را می نوشید و پک های کوچکی به سیگار می زد. صدای سوت برید.

"اینو شنیدی؟ دو تا زن تو تاکسی نشستن کنار هم. سر صحبتشون باز میشه و حرفشون می رسه به اینجا که تو روز چه کار می کنن..."

حرفش را برید:

"قدیمیه"

و لبخند زد.

"خیلی خندیدم... میترا تعریف کرد، صبح، تو تریا... خیلی قشنگ میگه" و سعی کرد ادایش را درآورد "منم مثل شما جندم اما اینقدر وسواسی نیستم"

خندیدند. سیگار را به مریم برگرداند و رفت پشت کامپیوتر. ماوس را تکان داد تا صفحه برگردد. از توی سی دی رام، سی دی را برداشت و قبل از اینکه توی قابش بگذارد، به صورت رابرت ردفورد نگاه کرد که پشت سی دی با رنگهای به هم ریخته چاپ شده بود.

"مینا روناک یادت هست؟"

"آره... کی اونو فراموش می کنه"

"میترا می گفت پول می گیره"

"برو بابا"

"قسم می خورد... می گفت از شهاب شنیده"

مینا خندید

"شهاب؟... شهاب حاضر نیست نگاش کنه... همیشه می خواد یه جوری نشون بده که انگار مایه دارا دنبالشن... بیچاره شهاب"

"حالا... اون اینطوری گفت... گفت سی تومن می گیره.... یادته بار اول که دیدیمش بهت گفتم هیکلش خیلی زنونس؟"

مینا با صندلی چرخید رو به مریم.

"همینه که می گم خالی می بنده... سی تومن که پولی نیست، اونم واسه روناک"

"مینا... سی هزار تومن"

"آرش می گه اینا کم کم بگیرن بیست تومنه.... بالا شهریا قیمتشون هفتاد تومن، صدتومن حتی بیشتره"

مریم سوت کشید.

"هفتاد تومن..."

ماشین حسابش را از لای کاغذهایش که روی زمین پهن بود، برداشت.

"بذار حساب کنم...بگیریم روزی دو تا مشتری...هفتاد تومنم نه، همون سی تومن...جمعه ها هم که تعطیله...میشه...میشه یک ملیون و پونصد و شصت هزار تومن... مینا چه خبره"

مینا کامپیوتر را خاموش کرد.

"شاید همیشه مشتری گیرشون نیاد... فرض کن یه ملیون تومن.... یه ملیون تومن تو ماه"

مریم ماشین حساب را روی کاغذها انداخت.

"من و تو بهترین جا هم که کار گیر بیاریم، که نمیاریم، ماهی خیلی بدن پونصد میدن"

مینا کنارش نشست.

"شنیدم خرج و مخارجشون بالاست... بعد چند سالم از ریخت و قیافه در میان"

"تا آخر عمرشون که قرار نیست این کاره باشن... اگه نصف اون یه ملیون تومنو بذارن تو بانک، بعد سه سال میشه هیجده ملیون... من اگه هیجده ملیون داشتم، می شاشیدم تو درس و دانشگاه"

مینا سیگاری روشن کرد.

"نمی دونم چطوری می تونن با کسی بخوابن که دوسش ندارن"

"آدم به هر چیری عادت می کنه"

"یه جا خوندم کسی که تنشو میفروشه، قبلش روحشو فروخته"

"شاید...خب آره، همه چی پول نیست... وگرنه از روناک بهتر و خوشگل تر کم نیست"

"خودتو می گی؟"

چشم نازک کرد.

"کی از من بهتر؟"

"تو... تو فکر نکنم بیشتر از بیست تومن بیرزی" خندید. مریم سرش را پایین انداخت.

"راست می کی... خیلی لاغر شدم"

مینا دستش را دور گردنش حلقه کرد.

"خره خیلی خوشگل شدی... آرش میگه مثل مانکنا شدی"

"چه می دونم"

"بیا"

سیگار را گرفت.

"فردا ساعت اول امتحان داره... زود می خوابه"

مریم سیگار را توی زیر سیگاری چرخاند و خاموش کرد. کنار کاغذهایش رفت و خودکارش را برداشت و خیره شد به اعدادی که نوشته بود.

مینا گوشی را برداشت. شماره گرفت. لکه سفید کوچکی را که گوشه تلفن افتاده بود خراشید و خیره ماند به صورتکی سفالی روی دیوار که می گریست.

"سلام"

"هوم"

"چطوری؟"

"هوم"

"چه عجب یاد ما کردی"

"آرش خیلی قشنگ بود..."

"محشره"

"با اینکه قبلا تعریفش کرده بودی، بازم کیف کردم"

"دخترا نصف این فیلمو از دست میدن، چون نمی تونن بفهمن مرده واقعا چی می کشه"

"ازش بدم اومد"

"کی؟ پولداره؟"

"نه... اسمش یادم رفت، از شوهر دمی مور"

"چرا؟"

"چرا داره؟ نباید به خاطر پول زنشو به مرده می داد"

"زنه موافق بود"

"به خاطر شوهرش قبول کرد"

"مینا این حرفای بچگونه رو بذار کنار... خودش می خواست... خودشم وسوسه شده بود.... یه تومن دو تومن که نبود"

"هر چی باشه... آرش؟"

"جان"

"تو قبول می کنی؟"

"من؟... معلومه که نه"

"قبول می کنی"

"نه به خدا... من بهش فکر کردم... ارزش نداره... در برابر این پول خیلی چیزا از دست می ره"

" زندگیشون به هم ریخت"

"من یه ملیون دلار که هیچی، یک ملیاردم بدن از تو نمی گذرم"

"خودتی...چیه؟ قراره بیام خونتون که اینطوری حرف می زنی؟"

"من همیشه همینطوریم"

"خدا می دونه.... فردا بعد از کلاس کجایی؟"

"همون جای همیشگی... دیر نکنیا "

"حالا"

"دوست دارم"

"منم"

"بای"

گوشی را گذاشت. خمیازه کشید. انگشتش را روی صفحای که می خواند گذاشت و کتاب را تا آخر فصل ورق زد.

"پنجاه و سه صفحه... "

 کتاب را بست. به عکس سالهای جوانی نویسنده نگاه کرد که پشت کتاب، سیگار را از لبش بر می داشت. کتاب را فرستاد زیر مبل. موبایلش را کوک کرد و چند بار گوشی را بین انگشتهایش چرخاند. ایستاد. به شعله بخاری نگاه کرد و به ساعت دیواری. رفت کنار امیر که چهار زانو روی صندلی نشسته بود و زل زده بود به مانیتور.

" گفتی اون بنزه که واسه آلودگی تست می کردین قیمتش تو دبی چقد بوده؟"

"هفتاد هزار دلار... می خوای بخری؟"

آرش آرام به شانه اش زد. به عکسی خیره شده بود از دختری برهنه که به پشت دراز کشیده بود، پاهایش را باز کرده بود و مجله ای را روی صورتش گرفته بود.

"ایرانیه؟"

"کوری مگه... مجله رو ببین"

"روزگاریه"

نگاهش چرخید به چشمهای پف کرده آرش که دختر برهنه لم داده  بود توی سیاهیشان.

"آرش فردا کی میای؟"

"مهمون داری؟"

"آره"

دختر از چشمها بیرون رفت.

"هشت، هشت و نیم.... هوو هوو؟"

"گم شو"

"تابلو، موها رو از رو تخت بر نمی داری، لااقل قوطی کرمو بذار سر جاش"

خندید و پرید عقب تا مشت امیر به سینه اش نخورد.

"می رم بخوابم... سر  صدا نکن"

"یادت نره ها، قیمت دوربینای دیجیتالو برام بگیر"

آرش سر تکان داد و توی اتاق رفت. امیر بلند شد و مهتابی را خاموش کرد. فنجانی چای ریخت و برگشت. عکس را بزرگ کرد. بزرگ تر تا بتواند تاریخ روی مجله را ببیند. خیابان خلوت شده بود و صدای  یخچال توی خانه می پیچید.

 

 

وحید مقدم

اسفند 1383

 

+   vahid ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir