کودکانه ها

 

تاریک روشن   (بازنویسی)

 

 

 

"سال آخر دو واحد به واحدامون اضافه کردن. مهارتهای زندگی. یه قسمتش روانشناسی بود. دکتری که میومد می گفت آدما باید خودشون مانیتور کنن. اینطوری می تونن بهتر خودشون بشناسن. می گفت یکی از راههای مانیتور کردن، نوشتن خاطراته. اما من هیچ وقت برنگشتم ببینم چی نوشتم. بیشتر می نویسم تا خوابم بگیره.

اون اوایل، قبل از اینکه عقد کنیم، کتابی گرفته بودم که می خواست اسرار زنها رو برای مردها فاش کنه. از لاله پنهون کرده بودم. نمی خواستم فکر کنه، آدم بی تجربه اییم. واسش دروغی گفته بودم قبلا دو تا دوست دختر داشتم. تو کتابه نوشته بود زنها رو نمیشه شناخت. مدتها گذشته و من کم کم داره باورم می شه. حتی زنی رو که سه ساله باهات  زندگی کرده و اونقدر خاطره دارین که این دفتر سومه که به آخر می رسه.

 ساعت از دو گذشته. امشب از اون شباس که خوابم نمی بره. از اون شبا که هر چی تو آستین دارم رو می کنم تا ناخناش بکشه به پشتم و نمی کشه. بعد من اعصابم خورد می شه و سیگار می کشم و خواب می ره که بیاد. خیلی وقته خوابیده. امشب لباس پوشیده. برعکس همه شبها. به بهونه اینکه دمدمه های صبح، پاهاش یخ می زنن و لرز می افته به تنش. شاید دروغ می گه. همیشه زودتر از من بیدار می شه. کتری رو می ذاره رو گاز. میز می چینه. بیدارم می کنه و صبحونه می خوریم. تازه وقتی  می خواد بره، یادش میفته باید لباس بپوشه.

امشب از همون وقت که اومد، طور دیگه ای بود. دیر کرده بود. در که بازکرد، سلامم رو که جواب داد، سرش پایین افتاده بود و صداش به زور بیرون میومد. چشمهاش رو که بالا اورد، سرخ بودن و پف کرده. گفت وقتی می اومده تو ماشین یاد خبری افتاده که چند شب پیش خونده بودیم. دخترکوچولوی پنج ماهه ای که باباش کارش رو ساخته بود. گفت یادش افتاده و بغض کرده و تو کوچه دیگه نتونسته و همینطور که می اومده، گریه می کرده. دلش می خواسته قدم بزنه و چند تا کوچه رو رفته و برگشته. همینه که دیر شده. بعدش هم لباس عوض نکرده، حولش رو برداشت و رفت حموم. حمومش طول کشید، خیلی بیشتر از همیشه. ترانه هم نخوند. ترسیدم و زدم به در که گرفته جوابم داد. شاید دوباره یاد دختره افتاده بود و رفته بود حموم تا با خیال راحت گریه کنه.

از حموم که دراومد، شام درست کرده بودم. نشست. یکی دو لقمه خورد و کنار رفت. رفت سراغ قفسه کتابها. کتابی رو که مربوط به زایمان و بارداریه، برداشت و همونجا ولو شد و زل زد به کتاب. تند تند ورق زد و کتاب رو انداخت رو کتابای دیگه. وادارم کرد اون وقت شب برم زیرزمین توی انباری یکی یکی کارتنا رو بگردم تا جزوه ای رو که چند ساله نمی دونم کجاست، پیدا کنم. جزوه رو که اوردم، رفت سراغ وسایل پیشگیری. نمی دونم چرا. ما همیشه مراقبیم. دلم می خواست بپرسم اما این وقتها چیزی نگم بهتره. دیگه دستمون اومده کی نباید چیزی بپرسیم.

پاکت سیگار وسوسم می کنه. اما فکر فردا که می افتم، می بینم بهتره بی خیال شم. فردا از اون روزاست. از اون روزا که پشت میز چرت می زنم و ساعت جلو نمی ره. ولی جهنم، تا همین حالا هم که بیدار موندم، فردا رو خراب کردم. سیگاری روشن می کنم و پنجره رو باز می ذارم تا خیلی دود تو خونه نپیچه. شبایی که دل و دماغ نداره، از بوی سیگار که از خواب بپره، اعصابش به هم می ریزه و کلی داد و بیداد می کنه. وگرنه اینطور نیست که مجبورم کنه سیگار نکشم. خودشم گاهی می کشه. دوست داره بره کنار پنجره. رو به خیابون. زیرسیگاری رو بذاره رو لبه پنجره و آروم آروم پک بزنه. خیلی دوست دارم این وقتها زل بزنم به حرکت آهسته دستش وقتی سیگار به لبش می ذاره و برمی داره. ناشیانه می کشه مثل دختربچه ها. هر وقت مثل دختربچه ها می شه، دیوونم می کنه. اما امشب کنار پنجره، دستش تند می رفت و می اومد. سیگارش به آخر رسیده بود. منتظر بودم برگرده و اشاره کنه برم پیشش. هربار چیزی تو خیابون پیدا می کنه و صدام می زنه برم نگاه کنم. امشب فقط برگشت و نگام کرد. لبخند نزد. فقط نگام کرد. انگار از چیزی رنجیده بود. شاید باز فریده چیزی گفته. نمی دونم چرا طلاق نمی گیرن. هر روز جنگ و دعوا. هر دو سه ماه یه بار هم ترس برش میداره که بچه دار شده. شاید امروز یا دیشب شوهرش کاری کرده که منم کردم.

نصف بیشتر سیگارم مونده که خاموشش می کنم. اینطوری نمی چسبه. وقتی همش نگرانم دودش بیدارش کنه. خوابش سبکه. وقتی هم از خواب بیدار بشه، دیگه خوابش نمی بره. تا یادم نرفته، ساعت کوک کنم. گفت نیم ساعت زودتر بیدار می شه. می خواد از فردا با اتوبوس بره. اگه امشب اینطوری نبود، حسابی نیش و کنایه می زدم. اون اولها یکی از چیزایی که بابتش بگو مگو می کردیم، همین اتوبوس و تاکسی بود. از اتوبوس بدش می اومد و هرچی من حساب می کردم تو ماه چقدر می شه، به گوشش نمی رفت. منم دیگه ادامه ندادم. شرکتش تا خونه ای که نشستیم، خیلی دوره و از فردا باید آفتاب نزده، بیدار بشه. ولش کن. دلم نمیاد. مثل همیشه کوک می کنم. عاشق خوابیدنه.

نمی تونم بگم اتفاقی افتاده. چیز مهمی نبوده. چیزی که بتونی واسه بقیه تعریفش کنی. یه چیز بزرگ. خیلی وقتها بی حوصله بوده، خسته. عصبی. اما نمی دونم چرا همش فکر می کنم این بار با بقیه فرق داره. من داشتم روزنامه می خوندم. منتظر بودم بیاد پیشم سرش رو ببره تو روزنامه و اونقدر اذیتم کنه تا روزنامه را بذارم کنار و ببوسمش. اما تقویم رو گرفته بود دستش و معلوم نبود کجاست.

یه دفه پرسید چندم بود که پریود شدم؟ جالب بود. هیچ وقت اسمش نمی گفت. یه جوری بهش اشاره می کرد. خندم گرفت. گفتم نمی دونستم اینم مثل سالگرد ازدواجه که نباید یادم بره.

اخماش رفت تو هم. منتظر بودم چیزی بگه اما دوباره زل زد به تقویم. رسیده بودم به صفحه حوادث. گفتم اینجا رو ببین... نوشته بیجه 2 مثل ترمیناتور 2 و الکی خندیدم. چیزی نشد. تو یه عالم دیگه بود. انگار اصلا نشنیده بود. گفت اون چند تا جوون....که  زنا رو سوار تاکسی می کردن و می بردنشون بیابون. گفتم خب. گفت نوشته بود هیچ کدوم از اون زنا شکایت نکردن... اتفاقی گرفته بودنشون. گفتم اینطوریه دیگه...خجالت می کشیدن لابد. چیزی نگفت. به شوخی گفتم چیه؟ باز فمینیست شدی. بی حرکت، مثل مرده ها نگام می کرد. حتی فکر کردم اصلا نمی شنوه چی می گه. رفتم کنارش. دستش که گرفتم، لرزید. جا خوردم. گفت اعصابم به هم ریخته. گفتم از خستگیه... صبرکن یکی دو هفته دیگه می ریم شمال. دستش بوسیدم. من و من کرد: یه چیزی رو باید بهت بگم. پرسیدم اتفاقی افتاده؟ سرش انداخت پایین. دستش فشار دادم. گفت گردنبندم گم شده... یکی دو روز پیش. گفتم مهم نیست...فدای سرت. کلی پول بالاش رفته بود. اما امشب جای غر زدن نبود. بذار یکی دو روز بگذره.

دوست دارم جریان آشناییمون بنویسم. اما یه جا نوشتمش. شاید تو دفتر دوم. وقتی دیدنش، تموم دوستام حسودیشون شد. متلک می گفتن که آدم هر چی بی عرضه تر باشه زن خوشگل تری گیرش میاد. خیلی خوشم میومد. بعضی وقتا که جلوی آینه واستاده و موهاش شونه می کنه میگه برم کنارش واستم. صورتش می چسبونه به صورتم و میگه من خیلی خوشگل ترم. خیلی مسخرس. یاد اولین باری افتادم که با هم سکس داشتیم. بیشتر از همه چیز، می ترسیدم. می ترسیدم که نکنه اونجوری که باید باشم، نباشم.

این چیزی رو که می خوام بنویسم تا حالا ننوشتم. مضحکه اما بعضی وقتا حتی با خودمم رو راست نیستم. شایدم می ترسیدم که روزی روزگاری کسی چشمش به این کاغذا بیفته. لاله قبل از من با یکی دیگه بوده. این همون روزهای اول آشناییمون بهم گفت. گفت نمی خواد چیزی رو پنهون کنه. خب، وقتی شنیدم یه جوری شدم. حس کردم یکی داره گلوم فشار می ده. گفتم مهم نیست. اما بود تا چند هفته بعد هنوز هم مهم بود ولی به روم نمی اوردم. بعدا بهم گفت چندبار باهاش خوابیده. واقعا خوابیده. چطور بنویسم...لاله دختر نبود. کنار اومدم. اینطوری فکرکردم که لاله اون لاله نیست. منظورم این نیست که اونجا بد بوده و حالا خوبه. آدما عوض می شن. بار اول می ترسیدم از اون یکی بدتر باشم. می ترسیدم بی دست و پا به نظر بیام. گفت شده. همیشه ازش می پرسم و همیشه می گه شده. اولها مطمئن بودم می گه که من نرنجم. بعدا دیگه بهش فکر نکردم. الان دوباره بهش فکر می کنم. می ترسم با یکی دیگه بره. نمی دونم چرا امشب این همه چیز احمقانه اومده تو سرم. تقصیر این سه کاف لعنتیه. نباید می خوندم.

یک لحظه شنیدم صدام می زنه. رفتم تو اتاق. اما خیال کرده بودم. خواب بود. خواب خواب. امشب لذت نداشت. می گفت نه. فکر کردم ناز می کنه. مثل هر شب که اول می گه نه و بعدش می ترسم واحد بغلی از جیغ و دادش بفهمن چه خبره.  بغلش کردم. نمی ذاشت لبهاش ببوسم. فکر کردم با هم که بخوابیم از این بی حوصلگی در میاد. چراغ خاموش کرد. خیلی که اصرار کردم، راضی شد فقط چراغ خواب باشه. اونم تو کمترین نورش. می ترسید. نمی ذاشت نگاش کنم. وقتی کنارش  دراز کشیدم، نیومد سرش رو بذاره رو سینم. پتو رو کشید تا زیر گردنش. نگاش کردم. نگام نکرد. گفت خیال می کردم چیزی عوض شده.

بلند شد و لباس پوشید. گفت نزدیک صبح سردش می شه. گفت ساعت  زودتر کوک کنم و رفت از پاکت سیگار، یه سیگار برداشت. این یکی دیگه سابقه نداشت. نگرانش شدم. شاید افسرده شده. اون دکتره می گفت همه آدما بعضی وقتا اینطوری میشن. اگه فردام همینطور باشه، باید فکری کنم. چند تا پک زد و سیگار انداخت پایین. پرتش کرد پایین. دراز کشید و چشماش بست. می دونستم بیداره. حوصله نداشت حرف بزنه.

یه چیزی هی میاد جلوی چشم. به سرم زده برم نگاه کنم. به نظرم رسید چند جای تنش کبود شده. اگه برم، بیدار می شه. کاش دامن پوشیده بود. ولش کن. حتما خیالاتی شدم. یه چیزیه. یه حسی. مثل وقتی اسم چیزی رو فراموش کردی و زور می زنی تا یادت بیاد. فکر میکنی الانه که بیاد تو ذهنت. مثل وقتی می گی سر زبونمه. اما نمی بینیش. یه اتفاقی افتاده. مثل شرلوک هلمز باید همه چیز بذارم کنار هم. اما حالا نه. تو تاریک روشن، همه چیز، یه جور دیگن.  بهتره برم بخوابم. فردا بهش فکر می کنم."

 

وحید مقدم

+   vahid ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir