کودکانه ها

 

العربی

 

 

طبقه سوم می نشینند. البته نه به این دلیل که این طبقه داستانی تر است. هر چه گشتند با پولی که داشتند بهتر از اینجا گیرشان نیامد. باور کنید من اینجا نیاورده امشان. دیگر مثل سابقها کاره ای نیستم. مدتهاست حکم مرگم صادر شده. یک شب داغ تابستان است و آسانسور آپارتمان خراب. خیس عرق می شوند تا این سی و چند پله را بالا بروند. پلکان باریک است با شیب زیاد. نور گیری ندارد و توی روز هم چشم چشم را نمی بیند. پشت در چوبی خانه چیز جالبی نیست جز یک گلدان کوچک روی یکی از پله های پشت بام که آن هم پلاسیده و پژمرده است.  باور کنید اگر دست خودم بود دلم می خواست مثل آن دفعه می رفتم توی یک فرودگاه خارجی به دنبال زنی می گشتم ایرانی که خیلی دلش می خواهد مستقل باشد. اما این بار یک نویسنده آماتور جوان مرا فرستاده است که اصلا به زنهایی که توی این   چیز غریب که اهل فرهنگ دنیای مجازی صدایش می زنند، دنبال بچه هایشان می گردند، علاقه ندارد. چند وقتی است گیر داده به خودش که چیزی بنویسد از همین دنیای مجازیش. من هم که خیلی خاطرش را می خواهم این همه پله را آمده ام ببینم چیز دندانگیری گیر میاورم یا نه.

توی خانه ، خنک است و همین نزدیک در که بنشینیم، سردی باد کولر نرم نرم عرقمان را می گیرد. از آخرین بار که دیده امشان، نگار ابروهایش باریکتر شده و سمیه رنگ و رویش بازتر. شامشان را تازه خورده اند. سفره هنوز انداخته است. تلویزیون هم برای خودش بی صدا روشن است. نگار از کنار سفره بلند می شود و می نشیند روی مبل. سمیه خرده های نان را از توی سفره جمع می کند. دامن کوتاهش از روی رانهای سفید توپرش بالا آمده و خم که می شود، خط سینه اش از توی یقه گرد بلوزش می زند بیرون. فکر نکنید که من راوی چشم چرانی هستم. دیگر دوره چشم چرانی من فراموش شده، تمام شده است. این همه فیلم و عکسهای الفیه و شلفیه فاتحه چشم چرانی مرا خوانده است.

نگار از پاکت روی میز عسلی کنار مبل، سیگاری بر می دارد و آتش می زند. سمیه ریزه های نان را که گوشه سفره جمع کرده، می ریزد توی یکی از بشقابها و سفره را تا می زند. پاهایش را دراز می کند و به دیوار تکیه می دهد. نگار پاکت سیگار را پرت می کند طرفش. دود را بیرون می دهد و دنبالش می روم که کمرنگ می شود و نزدیک سقف گم می شود. دنبال دود رفتن یکی از کارهایی است که دوست دارم.

یاد قدیمها می افتم. چیزهایی از دود چراغ جادو به خاطرم می آورد. برای همین دود تنباکوی خیس خورده باشد، بهتر است. مثل دیروز، دمدمای غروب که مهمان شده بودم توی واحد پایینی که دست پیرزنی است که چند سال پیش بعد از فوت شوهرش به اصرار بچه ها، از دیارش دل کنده و آمده اینجا و هنوز غصه می خورد به یاد حیاط کوچک و باغچه تربچه اش. دیروز عاقله مردی شده بودم که برادرزاده اش عاشق نگار شده و آمده بودم برای پرس و جو از دخترها که اگر خدا بخواهد بساط عروسی را راه بیندازیم و پسر مرحوم اخوی را سروسامان دهیم. زهره خانوم به زور نشانده بودم توی خانه ویک قوری چای آورده بود و قلیانش را و قل قل می کشید و آنقدر حرف زد که زمان از دستم رفت.  نگار و سمیه رفته بودند بیرون و باقی ماجرا افتاد به امروز.

خیلی خاطرشان را می خواهد. یک بار، یکی دو ماه پیش، فشارش می افتد پایین و مرگ می آید جلوی چشمهایش. دخترها می برندش بیمارستان و دوا و درمانش می کنند. بالای سرش می مانند تا بچه های ناخلف نامهربانش سر برسند. حالا دختر ها را بعد هر نماز دعا میکند.

"سمیه من اصلا نمی تونم بهش فکر کنم"

"فقط یه باره"

و دامنش را تا کمرش بالا می کشد و چشمک می زند.

"تازه خیلی دلت بخواد"

نگار چشم هایش را می بندد و صورتش را جمع می کند

"نکن، یه جوری میشم...اصلا نمی تونم بهش فکر کنم"

سمیه شانه بالا می اندازد و سیگاری آتش می زند.

"می ترسم بلایی سرمون بیاره"

"عزیز دلم گفتم که چه کار می کنیم"

خاکستر سیگارش را توی لیوان خالی نوشابه  می ریزد. نگار پایش را بالا می آورد و روی مبل می گذارد.

"وقتی کشتمون چه فایده که پلیس بیاد"

سمیه خیره شده به زنجیر نقره دور مچ پایش که زیر نور مهتابی برق می زند.

"مرد خوبیه...خیلی با کلاسه"

"مگه چند وقته که میشناسیش؟"

"تا حالا شده بگم یکی خوبه و بد باشه...بعد این همه تلفن و چت، میشناسمش دیگه" مکث می کند و آرام تر ادامه می دهد "نویسندس... می خواد این ماجرا رو بنویسه"

"چه حرفا... این همه فیلم.."

حرفش را می برد

"می گه این طبیعیه... واقعیه"

"اگه دروغ گفته باشه چی؟"

و زل می زند توی چشمهای درشت سمیه که خیره مانده اند به چشمهایش.

این را نمی دانم نویسنده است یا نه. اما آن شب که ایستاده بودم کنار سمیه و زل زده بودم به نمایشگر و زور می زدم تا چیز هایی را که فارسی بود با حرفهای فرنگی و همراه با یک زنگ کشدار می آمد، بخوانم، می دیدم که مرد خوب می نویسد.

"امشب واسه فردا ظهر قرار می ذارم آن بشه...بیا هر چی می خوای از خودش بپرس...اگه خوشت اومد، می ریم. خوبه؟"

نگار سرش را تکان می دهد.

" فکر نمی کردم اینقدر جدی بشه"

و سیگار نیمه کشیده اش را توی زیرسیگاری فشار می دهد و می چرخاند. من همان شب دانسته بودم جدی می شود. مخصوصا وقتی سمیه، ساعت 11 که شد، قطع نکرد تا شهریار به قرار هر شب تلفن بزند و یک ساعت بعد گوشی را روی فحشهای شهریار که داد می زد تقصیر خود خرش است که پول خانه را  داده تا این لکاته....، به تلفن کوبید، فهمیدم جدی است. تازه نگار نمی داند سمیه کدام عکسشان را برای مرد فرستاده. فکر می کند، یعنی سمیه اینطور گفته است، عکس دربند تابستانشان را که کنار چشمه پاهایشان را توی آب گذاشته اند اما من دیدم کدام عکس را فرستاد. آن عکس شب تولد فیروزه را (نگویید شخصیتها زیاد شد، یکی از دوستهای نزدیکشان است. نقشی هم توی این قصه ندارد. شاید قصه ای دیگر). نگار سرش را از مستی گذاشته روی رانهای سمیه و سمیه دستش را برده توی گیسوان نگار.

"ولی خیلی پول داره ها"

سمیه نگاهش را از صفحه کوچک 14 اینچ تلویزون که دارد بچه ای را نشان می دهد که توی تگزاس همکلاسیش را کشته است، می آورد به چشمهای نگار.

"5000 دلار...همه چی عوض میشه"

"پولش مهم نیست، واقعا می تونه توی دبی واسمون کار پیدا کنه؟"

"قول داده... یا شرکت خودش... یا شرکت دوستاش...احمق سال دیگه این موقع داریم حموم آفتاب می گیریم"

" خلاص می شم سمیه... می ترسم"

"برو بابا"

نگار بلند می شود. پشت پنجره می ایستد. پرده را کنار می زند و پنجره را باز می کند. پرده، صورتی کمرنگ است با گلهای درشت سفید. سلیقه نگار بوده. زهره خانوم میگفت غم و غصه، زیاد دارد اما دلش شاد است. جوانیست دیگر. می گفت اینها را برای شما می گویم چون امر، امر خیر است و اگر نگویم، فردا باید جواب بدهم. گویا نگار توی بچگیش پدرش می رود روی مین و مادرش یک هفته بعد از سال پدرش، شوهر می کند و حالا آرزوی نگار این است که زوتر درسش تمام شود و کاری پیدا کند تا دیگر یک قران از ناپدری چیزی نگیرد. زهره خانوم بیشتر از ناپدری و نگار نمی داند. شاید هم می داند و نمی خواهد بگوید (نگویید این از پدرسوختگی راوی است برای فریب خواننده).

از جلوی پنجره کنار می آید. دستهایش را پشت سرش قلاب می کند و توی هال راه می رود مثل وقتهایی که امتحان دارد و جزوه به دست هزار بار درازای هال کوچک را می رود و می آید. یک شلوارک جین آبی و تنگ دارد با یک تاپ سیاه. موهایش را بسته است. سمیه زل زده به رگهای آبی پاها که از زیر پوست نازکش پیدایند. بعد چند قدم، چشمهایش دیگر دنبال رگها نمی روند و نگاهش می افتد جایی روی قالی کهنه رنگ و رو رفته. سیگار بین انگشتهایش دود می کند. نمی دانم فکرش کجا دارد می رود. شاید پیش مرد، مرد قدبلندیست. سبزه با موهای فرفری. توی عکسی که فرستاد، تکیه داده بود به ماشینش و آن دورها پشت سرش، هتل العربی قد کشیده بود به آسمان.

"دیگه خسته شدم نگار...از حرفاش، از مشروب خوردنش، از کتکاش، از نفس داغ بو گندوش... بریم دبی همه چی تموم میشه...پولشو میندازم جلوش، هر چی به دهنم برسه بهش می گم...دوست دارم بیفته به پام و التماس کنه که عاشقش بشم...عوضی سادیستی"

خاکستر سیگار می افتد روی فرش. این را یادم رفت بگویم. گوشه دندان نیشش پریده است. نگار کنارش می نشیند. با انگشت خاکستر را پخش می کند روی گلهای قالی. دستش را دور گردن سمیه حلقه می کند.

"از کجا معلوم این یارو بدتر نباشه"

"من می خوام ریسک کنم...یا می بازم یا می برم"

تا سمیه سرش را گذاشته روی بازوی نگار و قطره ای اشک گوشه چشمش جمع شده، می روم توی اتاق خواب. دو تا تخت چوبی که مثل مبل ها و میزها ظاهرشان به جنس های دست دوم می ماند. یک آینه کنار در و یک ردیف عروسک آویخته بالای آینه. پتوها به هم ریخته است و روی یکی از تختها چند تکه لباس افتاده با یکی دو تا کتاب. در کمد های دیواری باز مانده. مانتو ها شلوارها، لباسهای زیر، چند شیشه لاک، عطر، کرم و چیزی که اصلا زنانه نیست. لابد توی کیف یکیشان جا مانده. زهره خانوم که با آن پرچانگی و سرک کشیدنها می گفت هیچ مردی به این خانه رفت و آمد ندارد. حرف و حدیث هم که این روزها پشت سر همه است. من می گویم اما باور نکنید. پیرمرد بقال کنار آپارتمان ظاهرا یکی دو بار دیده که دختر ها دو تا کوچه بالاتر از ماشینی پیاده شده اند و راننده هم پسر جوانی بوده. شما خیالتان جمع باشد. دختر با کمالاتی است.

 بر می گردم. نگاهم می افتد به پوستر شاعره ای روی دیوار. گیسوان زن توی سیاهی زمینه گم شده و لبهایش به لبخندی سرد باز شده است. نگار هم تکیه داده به دیوار. زانو ها را بالا آورده و دستها را حلقه کرده دورشان.

"فکر می کنم مثل جنده هام"

"ما که قرار نیست با اون باشیم....قول داده"

"چه فرقی می کنه..."

"فرق میکنه....نگار منم چندشم میشه...اما شاید... تو اگه نمی تونی مجبور نیستی بیای...میرم سراغ فیروزه...اگه کارم درست شد، سفارشتو می کنم...واسه اون، یکی بیشتر یا کمتر فرق نمی کنه"

"نمی دونم سمیه....نمی دونم"

"به خونه لعنتیت فکر کن...تا کی می خوای در اتاقت رو قفل کنی"

 و فکر نمی کنم چیز بیشتری بگویند.   نگار باید بخوابد تا به کلاس فردا برسد و سمیه باید برود پشت نمایشگر، شکلکی شود که دائما می خندد و برای مرد شاید بنویسد:

“miam ya ba negar ya ba firooze, mikhai axesho barat send konam?”

و چند خط بعد شاید جواب بگیرد:

“pas man vase hafteie dige too hotel Hilton ja reserve mikonam”

و قبل از خواب وقتی سیگار آخر روزش را می کشد، زبانش را به نوک پریده دندانش بزند و تصمیم بگیرد بگذارد دندان همینطور بماند (شاید کمی رمانتیک شده ام ولی با عرض پوزش به خواننده ای که می گویند آفریننده اثر است، این جمله را حذف نمی کنم و از نویسنده جوان آماتور هم  قول می گیرم، این جمله را بنویسد).

نگار رفته مسواک بزند. سمیه سفره و بشقابها را می برد توی آشپزخانه. از بطری آب چند جرعه می خورد و پنجره کوچک آشپزخانه را رو به خیابان باز می کند. زل می زند به عبور ماشینها. ذره ای باد نمی آید. یک شب داغ تابستانی است.

 

وحید مقدم

 

+   vahid ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

همبازی روزهای تاب و فرفره،

اینجا نمایش برهنگی است

از راه دوری گذشته ام

از پیچ های سرگیجه کلمات

از روابط مرموز اعداد و رابطه ها

به اینجا رسیده ام

در اولین ردیف

نشسته ام به انتظار

تا برای چشمهای خمار

ستاره نمایش باشی

برای دیدن پستانهایت

بلیطها تمام شده است.

+   vahid ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir