لحظه ای بود که یک نفر می خواست
تمامش را بسپارد به سبز پیرهنت
و تو
دنبال ماهی کوچک قرمزی بودی
که فکر می کرد کوسه درنده هفت دریاست.
رسم زندگی این است.
این است که یک نفر
ژنهای معیوبش اینطور می زند توی چشمهایت
و هر چه دارد
اتفاقهای ساده ایست که افتاده است.
لحظه هایی است که یک نگاه مهربان
می تواند چرخش زمان را عوض کند
و تو
نمی خواهی.
بنوش
به شادی کسی که دوستش داری و نمی داند.
بنوش
به شادی کسی که دوستت دارد و نمی دانی.

