در دنیا
مردها بسیارند
اما برای تو
فقط یک مرد است
که صدایش می زنی بابا
دوست دارم زاده شوی
وقتی چشمهایی قهوه ای مست می شوند
و پاهایی کوچک
به پاهایم کشیده می شوند
وقتی یک صبح سرد
برای آخرین بار لباس می پوشی
تا دیگر ظهر را نبینی،
می دانم
مردی نیستی که بوده ای.
می دانم
اگر بمانی
دیگر آژیر قرمزت، گوش مرا کر نخواهد کرد.
حتی،
شاید اگر برگردی،
آنقدر از زبری طناب، چندشت شده باشد
که دیگر
به گردن کسی نیندازی.
فرداها،
جلادهای نقاب پوشت،
افتخار خواهند کرد جلاد بزرگ را کشته اند.
دور باطل
باز ادامه می یابد.
از تو بدم می آید،
اما شیر که پیر می شود، کفتار هم ترانه می خواند.
مجسمه غول آسای نفرتت شکست
مانده ام
این عروسکهای کوچک زشت
به کدام طناب نامرئی
دل بسته اند.
در جواب به پونه، یلدا و آریای عزیز:
اول: من دوستهای مختلفی دارم. بعضیهایشان نویسنده، فیلمساز و خلاصه هنرمندند. می میرند برای اینکه چیزی خلق کنند. بعضی دیگر از دوستهایم به نظرشان نهایت حماقت است که یک نفر برود هفته ای چهار ساعت بنشیند توی جلسه ای، زید بازی نکند، مشروب نخورد و فقط (چقدر ابلهانه!) داستان بخواند. این دوستهایم خودشان دو دسته اند: یک دسته آنها که می گویند چهار ساعت به قرار ساعتی حدود سه هزار تومان یعنی دوازده هزار تومان پول...اگر کار می کردی. دسته دوم کسانی هستند که می گویند چهار ساعت زمانی کافی برای زدن مخ یک دختر است تا مراحل بسیار پیشرفته کار. دوستهای دیگری هم دارم: آنها که با کتاب درسی همخوابه می شوند. دوستهای کفترباز، جیب بر، معتاد رو به مرگ و جورهای دیگر. از وقتی یادم است همینطوری بوده. فکر می کنم به خاطر مزور بودن من است.
دوم: حالم از لباسهای مارک دار به هم می خورد.
سوم: از چهار سالگی، مدافع سر سخت حقوق زنها بوده ام. توی مدرسه بارها همشاگردیها این متلک را پرانده اند که صبر کن، روز زن حرف بزن. اصلا قصد کلاس گذاشتن نیست. کاملا هم پشیمانم. چون یا از جانب خانومها متهم به بی غیرتی شدم یا متهم به بی عرضگی. به قول نیچه: به سراغ زنان می روی، تازیانه را فراموش نکن.
چهارم: دبیری داشتیم توی دبیرستان که کشف کرد توی بنده، کرمی وجود دارد از نوع نوشتن. اینقدر توی گوش ما خواند که این کرم به شکل وحشتناکی تولید مثل کرد و دست از تنبان ما بر نداشت. زمانی افتخار می کردم به اینکه می توانم چیزی بسازم که خیلیها نمی توانند. اما این روزها نمی دانم باید به دبیرم لعنت بفرستم یا نه. در نهایت یک 206 نقره ای به تمام چیزهایی که نوشته ام، می ارزد.
پنجم: از روزی که یادم می آید عاشق بوده ام. پر شور ترین عشق قبل از هفت سالگیم به دختر یکی از همکاران مادرم بود. کودکستانی می رفتم که توی یک راهنمایی دخترانه بود. مادرم و مادرش توی آن مدرسه بودند. وقتی ما خمیربازی می کردیم، معشوقه ام مشقهایش را می نوشت و من فقط به همین دلیل دوست داشتم با سواد شوم. هر روز برایش نامه می نوشتم. قلم را می گذاشتم روی کاغذ و چیزهایی می کشیدم که مطمئن بودم شکل حرفهایم هست. وقتی کودکستان بود به خودش نامه را می دادم وقتی هم نبود به مادرش! همیشه هم نامه ها را برای پدر و مادرم می خواندم. یکی از جمله هایی که شکلی برایش پیدا نکردم و دادم پدرم نوشت، این بود"وقتی شیشه به پای سیمینت رفت من واقعا گریه ام گرفت".
ششم: همیشه دوست داشتم روانشناس باشم. حالا فهمیده ام چرا. هر وقت پای برنامه های روانشناسی می نشینم یا چیزی می خوانم، می بینم دست کم سه چهار نشانه از تمام بیماریهای روانی را دارم!

