کودکانه ها

 

تلویزیون: جدیدترین تحقیقات نشان می دهد، داشتن مقداری استرس برای سلامتی مفید است.

 

کودکانه ها: آن سالها، شهر ما از جاهایی که تویش بچه های سیزده ساله زیر تانک می رفتند، خیلی خیلی فاصله داشت. بزرگترهامان قول داده بودند، باک هواپیماهای صدام آنقدر بنزین ندارند تا به شهر ما برسند. موشکها هم که... عمرن، بین راه می افتادند روی پایتخت. متاسفانه ما لذت فرار به پناهگاه، آژیر قرمز و تکه پاره شدن را نچشیدیم.

باقی زندگی را هم در ناز و نعمت گذراندیم: اتاقها را با اسکناسهای هزاری فرش کردیم و سیگارمان را با تراولهای یک میلیونی پیچاندیم. از همه مهمتر، همیشه بعد از هر وعده غذا، اضافه نفت برای اینکه بیات نشود، دو قسمت کردیم، یک قسمتش را دادیم که روسهای فلک زده فقیر سرمازده تا اینقدر به بهانه سرما، ودکا نخورند و معصیت نکنند. قسمت دیگر را هم تقدیم کردیم به هموطنان فلسطینی تا مراسم عزاداریشان برای صدام، گرم گرم باشد. تازگیها هم که کیک زرد با شیرکاکائو می خوریم.

 خلاصه، در این زندگی مرفه، آنقدر خوشی زیر دلمان را زد که یا معتاد شدیم، یا روسپی، یا هردو. بنابراین از دولت محترم، عاجزانه تقاضا دارم برای بهبود وضع اخلاقی و روانی ما جوانهای منحرف، با ادامه سیاستهای هوشمندانه خود، زودتر بساط جنگ را راه بیندازد تا ما هم کمی استرس، تجربه کنیم.

+   vahid ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

پسر هفده ساله : کودکانه های عزیز می شود کمی درباره معشوقه توضیح دهید؟

 

کودکانه ها: معشوقه یا معشوق که از این به بعد برای مونث یا مذکر نبودنش از واژه زید (بابک، دلم برایت تنگ شده)، استفاده می کنیم، در روزهای اول، موجود بالداریست که از راه تولید مثل شب جمعه ای بوجود نیامده بلکه شخص پروردگار لطف کرده مقداری از روحش را در ایشان دمیده است. زید روزهای اول، سراپا سفید است، یک تاج نور روی سرش دارد و مثل بلبل می پرد و می خواند و شما هی می زنید توی سرتان که "هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم   بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم". چند روز یا هفته یا گور پدر ضرر، چند سال که بگذرد، وقتی زید خودش را به یک عده بمالاند یا از تیپ امروزی و مدرن باشد و مالانده شود، شما تازه می فهمید ایشان زیر بغل دارند که هیچ، وضع مزاجشان هم خراب است، وقت ریدن، اندازه یک توالت عمومی، در 24 رایحه (واسه اونا که حساسن، مثل هنرمندا...واسه اونا که دقیقن، مثل مهندسا...واسه هر سلیقه ای)، بو، صادر می کنند.

 

توالت عمومی: پای مرا به این جریانات نکشید.

 

پسر هفده ساله: یک سوال دیگر، این روزها که آمریکا به ایرانیها ویزا نمی دهد، چطور می شود به سانفرانسیسکو رفت؟

 

کودکانه ها: این ایالت با بقیه توفیر دارد. هرکی هرکی است.

 

پسر هفده ساله: سوال آخر، حومه اش چه؟ هزینه اش کمتر است؟

 

کودکانه ها: حومه این شهر، مفتی است. مثل حومه باقی شهرها هم نیست. خیلی بزرگ است. پایت را که از خانه بیرون بگذاری، توی حومه سانفرانسیسکو هستی. برای اطلاعات بیشتر با شازده اسداله میرزا تماس بگیر.

 

شازده اسداله میرزا: من در سفرم. لطفا پیغام خود را بعد از شنیدن صدای "آه.." بگذارید.

+   vahid ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

آقا دروغ چرا؟ تا قبر، آ..آ..آ..آ. ما، املیم. چند خط قصه نوشته ایم، بخورد توی ملاجمان. این که نمی شود هی ما را می چسبانید به "آتش بس" و "دو زن". ما از سال 77 اعتقاد داریم، هدف نهایی، اصلی و رویایی تمام مجامع اجتماعی ایرانی (حالا هر چه توی اساسنامه دارند، داشته باشند)، سفر به سانفرانسیسکو است. حالا به شهر هم نرسیدند، لااقل تا حومه اش بروند.

خانوم عزیز: می دهم تهمینه میلانی با لنگه کفش کبودت کند. می دهم با ماهیتابه بزند توی سرت. می دهم بدهد شوهرش...(سانسور شد)

هیلاری کلینتون: حزب "خانمهای خیلی خیلی روشنفکر مدافع مهریه، خرجی و نفقه"، مشاورانم به من توصیه کرده اند برای پیروزی در انتخابات، حمایت شما را داشته باشم. می شود؟

حزب " خانمهای خیلی خیلی روشنفکر مدافع مهریه، خرجی و نفقه":

 اگر از بیل (الهی فداش شم)، طلاق می گرفتید، بلافاصله از شما حمایت می کردیم. اما با شرایط فعلی، باید در جلسه حزب، مطرح شود. چون شخصن از لباس پوشیدنتان خوشم می آید، OK است (البته کمی خرج دارد). ضمنن اسم کرم ضد چروکتان را برایم بفرستید، بروم از هایلند بخرم.

*********************************

کودکانه های خیلی خیلی غمگین: تو هم با من نبودی... 

 

 

 

+   vahid ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

کودکانه ها: خانم عزیز، لطفا با شعرهایی که نوشته ام تا عاشقم شوید، مرد دیگری را عاشق نکنید.

خانوم عزیز: در پاسخ درخواست شما، باید ذکر کنم طبق قضیه مرگ مولف، غلط می کنید نسبت به اشعارتان احساس مالکیت دارید.

+   vahid ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

شنیده ام وقت دروغ گقتن، حالت چشمها عوض می شود. می شود چشمهای خودت را فقط برای یک بار، ببینم؟

+   vahid ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

کودکانه های عزیز،

از "وقتی یک توپ سه لایه توی میدان مین می رود"، پرسیده بودی. بچه به دنیا آمده. یک دختر ناز دوست داشتنی، چشم هایش رنگ شب. موهایش هم که هنوز تنک است، قول می دهم مثل چشمهایش شود. اگر بماند، حافظ، یک غزل کامل برایش خواهد گفت. داشت از قلم می افتاد: انگشتهایش هم کشیده است، همانطور که دوست داری.

پدرش، مادرش و من، منتظریم زودتر، جنگ شروع شود، وقتی بچه رفته جشن تولد، یک موشک به دقت طراحی شده، بزند تکه تکه اش کند. آن وقت خبرت می کنم بیایی کمکمان کنی تکه هایش را بین چشمها و گوشها و دست و پاهای بچه های دیگر، پیدا کنیم، ببریم قطعه شهدا، دفنش کنیم.

دوستدارت، من

+   vahid ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

آن روز، کودکانه ها را دیدم. روی تپه ای که هنوز بساز بفروشها پیدایش نکرده اند، زیر برف ایستاده بود و سرش را می خاراند. گفت:"صدایشان نمی آید اما خوب زاد و ولد می کنند"

یادم آمد گنجشک هم وجود دارد.

گفت:" دیشب، خدا آمده بود پیشمان. نشستیم به بیست و یک. قول داد جر نزند، اما دست خودش نبود. زیر میز هم که ورقها را می بردیم، باز می دانست آس ها، کجا هستند. جیب همه را خالی کرد. یک بیست و پنج تومنی هم برایمان نماند. ولی، معرفت داشت. با پول های برده اش، شام سفارش داد. بعد از شام، تا خروسخوان، از عشق های بی سرانجاممان گفتیم. خدا، معشوقی نداشت. گفت دلش می خواهد یک نفر، محکم، بغلش کند. گفت این روزها خیلی خسته است"

کودکانه ها، بیست و یک باز قهاری است.

 

اخطار از طرف صید قزل­آلا در آمریکا: تقلید نکن.

جواب از من: تقلید می کنم تا دلم بخواهد. کجایش را دیده ای؟

+   vahid ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

لطفا این چند خط را بخوانبد:

"من یک پسر 13 ساله هستم. اسمم آریوبرزن است. متولد ایرانم اما نطفه ام را والدینم، جایی نزدیک مرز، وقتی از کابل به ایران می آمدند، بستند. توی یک سوپر مارکت بزرگ، پادو ام. بیمارستانی نزدیک سوپرمارکت است و یکی از دانشجوهایی که آنجا دوره می بیند، عاشقم شده، می خواهد مرا بگیرد و هر شب می رویم توی موتورخانه بیمارستان و او به من می گوید: شومبولت را دوست دارم، آریو. "

خب، حالا من یک شخصیت دارم. باید پیچیده اش کنم.

"من (یعنی همان آریوبرزن)، لئونارد کوهن گوش می کنم. سارتر را به فرانسه می خوانم و هملت را به متن اصلی، از برم"

این هم یک شخصیت پیچیده. اما باید بدبخت باشد:

"هر صبج، صاحب کارم مرا می برد پشت مغازه، به من تجاوز می کند، تنم را با سیگار می سوزاند و یک فصل کتکم می زند. مادرم توی یک خانه اعیانی کلفت است و همخوابه تمام اهالی خانه. پدرم، چون معتاد است، خودش هم برای مادرم مشتری می آورد"

حالا این شد یک شخصیت حسابی. خدا وکیلی این بهتر است یا شخصیت اول رمان شب مادر ونه گات؟

این داستان من است. اما شما می توانید، به سلیقه خودتان چیزهایی اضافه کنید. مثلا بنویسید آریو هروقت می رود کافی نت کسی با او چون افغانی است، چت نمی کند. یا وقتی می رود کافی شاپ به جای قهوه برایش بستنی یخی می آورند.

وجب بگیرید، دو وحب و نیم که شد، باید پایان را نوشت.

تا اینجا یک شخصیت پیچیده داریم، داستانی داریم در مورد پناهنده ها، در مورد فقر، در مورد کار کودکان، در مورد عشق، در مورد سادیسم و خیلی چیزهای دیگر.

پایان باید، قطعا، تراژیک باشد. این روزها داستان با پایان خوب، مفت هم نمی ارزد.

پایان پیشنهادی من:

"معشوقه ام دوره اش تمام شد. گفت دیگر مرا نمی خواهد. من دویدم خانه. به پدرم گفتم پاپا! کاندوم می خواهم. مامی جیغ زد. آمد طرفم"

وقت، وقت تکنیک است. دو تکنیک که این روزها خوب می گیرد، پیشنهاد می کنم:

یک:" مادر، سرم را بیخ تا بیخ برید. سرم را برداشتم و توی تاریکی گم شدم." با این تکنیک، منتقد، فنجان قهوه اش را می ریزد روی سرش. تازه می فهمد راوی، روح بوده است.

دو:"مادر، سرش را بیخ تا بیخ برید. تکه تکه اش کرد و ریختش پیش سگهای محله"

کمی به منتقد رحم کنید. می خواهید سکته کند؟ راوی عوض می کنید؟ زاویه دید را از اول شخص به دانای کل محدود یا نامحدود می چرخانید؟

حالا باید داستان را پست مدرن کنیم. به جای اسم من، اسم خودتان را بنویسید:

"من، وحید مقدم به شماره شناسنامه 589 (شماره تلفن اگر خواستید، کامنت بگذارید) وارد داستان می شوم و اعلام میکنم این نوشته صد در صد واقعی است و من خودم، خود خودم خبر قتل آریو را توی روزنامه جام جم خواندم"

تمام شد. ما یک شاهکار درست کردیم.

تا قصه بعد، شاد باشید.

**************************

چیزی نیست. هیچ. فقط هیچ است.

 

+   vahid ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir