کودکانه ها

 

من دقیقا نمی دونم کی بود

اما هر کی بود

خیلی بی ادب بود

یه بی نزاکت واقعی

نرفت پشت یه درخت

یا یه کوه

یا حتی گوشه پارک

اون راست اومد

توی رویای ما

و کارشو کرد.

حسابی رید

و حتی چند تا برگ روش ننداخت.

 

+   vahid ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

اعدامی ها

 

صبح روز بعد، ساعت 11، آرش بی موقع آمد خانه و مریم جا خورد از اینکه مرد به محض دیدنش، بغلش کرد و بوسیدش مثل وقتی بچه ای را می بوسد. یک ساعت بعد، آرش ماجرا را گفته بود و حرفهایشان تمام شده بود و مریم چای دم کرده بود و نشسته بودند پشت میز. وقتی مرد قند را گذاشت توی دهانش و لیوان را گرفت توی دستش، خیره شد به چشمهای زن و آهسته گفت:"می خوام چای بخورم"

و مریم همانطور که صدای نان خشکی توی کوچه می پیچید، تازه به صرافت افتاد چقدر دلش می خواهد تمام نان خشکها را مفت بگذارد روی گاری و حتی از دور بوسه ای بفرستد.

روز پیش همین ساعت، آرش داشت جوجه ها را سیخ می کشید و مریم زور می زد تا خانه مادرش را بگیرد. برنامه این بود که زود ناهار بخورند و غروب نشده برگردند تا مهمانها پشت در نمانند. سیخ دوم یا سوم بود که شنید مریم گفت:"پس امشب نمیان" و با همان دستهای پیازی زنش را انداخت روی بازوهایش و از خانه بیرون آمد و دوید توی باغ. مریم روی هوا خداحافظی کرد و دستهایش را انداخت دور گردن شوهرش و خنده اش پیچید بین درختها. رفتند گوشه باغ و کنار درخت گردو، تکیه داده به درخت، ایستاده آمیختند.

دیروز، آخرین روز تعیطلات نوروز بود و از همان صبح که بیدار شده بودند، آرش غر می زد که فردای لعنتی باید هفت صبح بیدار شود. وقتی هم مادر تلفن زد و گفت عموجانش که برای یکی دو روز از تهران آمده، می خواهد شب بیاید دیدنشان، غر زدنهایش بیشتر شد و مریم تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بگوید برویم باغ که می دانست جان شوهرش برای این یکی در می رود. و در هم رفت. مثل برق لباس پوشید و جوجه ی کبابی خرید و زغال و بساط چای را هم گذاشت توی سبد و کلیدهای باغ را از مادرزنش گرفت و قول داد که حتما خیارها را آب می دهد و راهی شدند.

کلاته خلوت بود. دهاتیها توی زمینهایشان بودند و شهریها هم دلیلی نداشتند که روز وسط هفته بیایند بیرون و تا سیزده هم که مانده بود. آرش ماشین را با زحمت از کوچه باغ باریک رد کرد و حسابی برای آن خری که درختهای انارش را کاشته بود کنار راه خط و نشان کشید. ماشین را گذاشت توی باغ و تا مریم وسایل را می برد به خانه و چای درست می کرد، نشست زیر درخت گردو تا سیگاری بکشد.

دراز کشیدند روی کت کهنه زیر سایه پهن درخت پیر. مریم خودش را چسباند به آرش و دست مرد حلقه شد دور تنش.

"خیلی خوب بود"

صورت مرد را لیسید.

"مثل دیوونه ها شده بودی"

مرد نگاه می کرد به آسمان که شاخه های بی شمار درخت و برگهای تازه اش، خط خطیش می کردند.

باغ ارثی بود که از مادربزرگ زن مانده بود و سپرده بودنش به دهقانی و گاه گداری می آمدند تا یادی از گذشته ها بکنند. آرش مریم را که گرفت، دستی به سر و روی باغ کشید و به یاد خاطرات سالهای خیلی دور بالای باغ همانجا که قبلا بود، چند اتاق ساخت و حوضی و حسابی شیرین شد پیش مادرزنش.

"از روز اولی که این درختو دیدم، دلم می خواست اما همیشه صد نفر دور و برمون بودن"

دوباره صورتش را لیسید.

"می خوام"

"باشه تو خونه...اینطوری که تو داد می زنی همه دهاتیها میان تماشا"

مریم بوسیدش.

"اه... بوی پیاز می دی"

و پرید تا مشتی که مرد پرانده بود نگیرد به تنش.

"اگه یه چیزی بهت بگم، قول می دی به کسی نگی؟"

نشست کنارش.

"قول"

"بگی، طلاقت میدم"

و گذاشت تا زن بزند توی صورتش.

"داداش جونت تا وقتی بابات و شوهر خالت حرفشون نشده بود، تاریک که می شده با نسرین میومدن زیر این درخت"

"خودش گفته؟"

"با تموم جزئیات"

و نگاهش رفت بین درختهای تنک زردآلو و گلابی و با غچه های گوجه فرنگی و فلفل. همیشه روزهایی را تصور می کرد که مادر زن برایش گفته بود. نیم قرن پیش، وقتی تابستانها، آنقدر درخت بود که مش حسن و پسرهایش تمام روز بالای درخت باشند و زیر چشمی دخترهای سفید و چشم سبز ارباب را نگاه کنند و زردآلو بچینند.

"آقا بزرگم نصف تو بوده اما دهاتیا مثل سگ ازش می ترسیدن...اهل داد و بیدادم نبوده.. کافی بوده نگاشون کنه تا به قول بی بیم تمونشونو خیس کنن"

"اگه این درخت اونقدر بمونه که توله من و تو هم بهش تاب ببنده، بچگی چهار نسل از شماها رو دیده"

زن محکم لبهایش را بوسید.

"واسم یکی درست کن"

مرد ایستاد.

"بیا رو کولم"

زن را کول کرد و آرام و مارپیچ از روی پشته ها به سمت حوض رفت.

"واستا"

"چیه؟"

"هیچی..فکر کردم یکی از بالای دیوار داره نگاه می کنه"

مرد خیره شد به دیواری که باغ را از باغ کناری جدا می کرد.

"مطمئنی؟"

"نه...برو....هین الاغ خوبم"

و آرش تقریبا انداختش زمین. مریم چوبی برداشت و دنبالش کرد. آرش دوید. دور حوض سیمانی چرخید و ایستاد تا مریم چندبار بزند به پاهایش.

"وحشی"

مشتی خاک برداشت و دستهایش را برد توی آب.

"از صدتا صابون بهتره"

 مریم شلوارش را بالا زد و نشست روی لبه حوض و پاهایش را گذاشت توی آب که همیشه سبز می زد و پر بود از ماهیهای قرمزی که هر سال سیزده بدر می انداختند توی حوض. آرش از گوشه باغ، از آنجا که دیوار شکاف می خورد و راه آب از باغ کناری می آمد، زیر خاک لوله ای کشیده بود تا هر بار که نوبت آب می شود، حوض پر شود.

"وقتی پاهاتو میذاری تو آب، خیلی سکسی می شی"

"تو منحرفی"

آرش صورتش را مالاند.

"می دونی یه جنازه ته این حوضه؟"

"شروع شد... "

"نه به جون خودم...مامانم یه خواهر داشته، دو سالش بوده که میوفته تو حوض"

"پس بگو چرا مامانت میگه این حوض بی ریخته"

"فکرشو بکن...همه تو خونه و یه بچه داره تو آب دست و پا می زنه"

"پاهاتو تکون نده"

"دوست دارم ماهیا بخورن به پام"

"نمیان"

"می خوام"

رفتند توی خانه. آرش جوجه ها را از سیخ بیرون کشید. گرسنه نبودند. گذاشتند تا شب توی خانه کبابشان کنند.

"یه بچه کوچولو...تپل و نازنازی"

و بعد صدایشان از پنجره باز به باغ می ریخت. وقتی مریم خیره شد به چشمهای مردش که همیشه قبلش طوری می شد که عاشقش بود، پاهایش را محکم دور کمرش حلقه کرد.

"می خوام اینجا باشه... "

آرش، بریده بریده جواب داد:

"می کاریمش"

سه بار عشقبازی کردند و برهنه خوابیدند زیر پنجره باز که نسیم گرم بعد از ظهر پرده توریش را موج می داد. بیدار که شدند آفتاب کشیده بود پایین. زیراندازی انداختند روی بالکن و مریم سماور را به برق زد. پاها را دراز کردند و خیره شدند به باغ. به دیوارهای کوتاهش و کوههای بلند که آن دورها بود.

"آقا بزرگم سه بار زیر درخت گردو جن دیده"

"آقا بزرگت خیالباف خوبی بوده...این عشق نوشتنت ارث اونه"

"واقعا دیده"

و صدای یاللهی که از شکاف دیوار آمد حرفشان را برید و مریم روسریش را که دور گردنش افتاده بود، روی سرش کشید. آرش ایستاد.

"بفرما"

و چند لحظه بعد مردی ریزنقش از پشت درختها پیدا شد. آرش از روی بالکن جست زد پایین. مرد، سن و سال دار بود، پنجاه، پنجاه و پنج. استخوانی بود و دهانش را که باز می کرد ردیف دندانهای زردش توی چشم می زد.

"آقا، معذرت می خوام...من دهقون دکتر فاضلم... باغ بغلی"

"دکتر چطوره اوستا؟"

"خوب نیست.. شنیدم قلبش ایراد داره... چیزی می خواستم آقا"

مرد دستش را توی جیبش دور چیزی مشت کرده بود. لباسهایش کهنه بود و بزرگتر از خودش. آستین پیرهنش را چند دور پیچانده بود و بالا زده بود تا آرنجش. بازوهایش لاغر بود و سیاه انگار ساعتها زیر تیغ آفتاب مانده باشد.

"اگه داشته باشیم، چشم"

"با پسرم داشتیم درختا رو هرس می کردیم که افتاد زمین... پاش زخم شده..یعنی بریده... دواگلی می خوام"

"جدیه؟ می خوای ببرمت شهر؟"

"نه آقا...اونطوری نیست"

آرش بازوی مرد را گرفت. مرد خفیف لرزید.

"بیا اوستا...یه چایی بخور تا برم بگردم...مریم یه چایی بریز"

مرد را برد کنار بالکن و خودش دستش را به نرده ها گرفت و پرید آنطرف برود توی خانه، خرت و پرتها را بگردد. مریم استکان چای را با قندان گذاشت پیش مرد. مرد سرش را انداخته بود پایین.

"ندارم اوستا..اما این چسب زخما رو بگیر شاید به کارت بیاد"

مرد چسبها را گرفت. سری تکان داد و بی توجه به آرش که می گفت"اوستا چایت" تند از باغ بیرون رفت.

"آرش؟.. گفت دهقون دکتره؟...من ندیدمش"

"دکتر ناخون خشکه... دهقوناش تاب نمیارن...این بدبختم محتاجه که اومده"

و چای را که یخ کرده بود سرکشید.

"حتما درختای آلو رو هرس می کرده که ما صداشونو نشنیدیم..باغ درندشتی داره دکتر"

آرش بلند شد و سطلی برداشت تا از حوض تا ظلمات نشده بوته های خیار را آب دهد. مریم هم رفت توی خانه تا استکانهایی را که مادرش دفعه قبل جاگذاشته بود، بردارد. استکانها را که پیدا کرد به سرش زد ملافه ها را باز کند، ببرد بشوید شاید خواستند سیزده بدر، شب بمانند. پشت تشکها قوطی بتادین و دو سه بسته باند پیدا کرد که حتما پسر شیطان خواهرش انداخته بودشان آن پشت. 

"آرش، بتادین داریم"

و قوطی را پرت کرد برای شوهرش و چراغهای بالکن را روشن کرد. آرش از شکاف دیوار گذشت. باغ همسایه تاریک بود و ناآشنا. چندبار صدا زد اما کسی جوابش را نداد. به سمتی که فکر می کرد عمارت اربابی آنجا باشد، جلو رفت. ساختمان را می دید. دوطبقه با ستونهایی دو طرفش که پنجره ها باز می شد به استخری بزرگ. چراغها خاموش بودند و فقط از پنجره اتاق کنار در، نوری که بیشتر به نور فانوس می مانست، بیرون می زد.

"چی می خوای؟"

جا خورد. برگشت. پیرمرد آنقدر نزدیکش ایستاده بود که شگفت زده شد چطور آمدنش را نشنیده است.

"دوا اوردم"

و نگاه کرد به چاقویی که در دست پیرمرد تیغه اش باز شده بود.

"خیال کردم دزده"

بی آنکه چاقو را ببندد، قوطی را گرفت.

"ممنون آقا"

"پسرت چطوره"

"چیزی نیست...ما دهاتیا به این زخما عادت داریم"

پیرمرد همراهش تا شکاف دیوار آمد. آرش رفت آن طرف.

"ما داریم می ریم...تعارف نکن، اگه می خوای..."

"خیر پیش..."

و توی باغ گم شد.

مریم، چیزهایشان را گذاشته بود توی سبد و ملافه ها را تا زده بود. روی پله جلوی در نشستند تا یکی دو لیوان چای را که مانده بود توی فلاسک بخورند. زن سرش را گذاشت روی شانه مرد.

"خیلی خسیسه....بدبختا از ترس توپ و تشرش، حتی چراغا رو روشن نکردن..."

چای را که تا نصفه خورده بود، پاشید روی زمین.

"لهجش یه جوری بود... فکر کنم از طرفای اسفراین باشن..نه؟ با توام...کجایی؟"

"یه جوریه...نگاش کن"

و آرش زل زد به درخت تنومند گردو.

" می ترسی؟"

"وقتی شاخه هاش تو باد تکون می خوره...می دونی...فکر می کنم جون داره...یه مرد خیلی خیلی قوی...می ترسم"

مرد دستش را دور زن حلقه کرد.

"دوست دارم"

فشارش داد.

"مضحکه...اما حسش می کنم...کی می شه لگد بزنه"

چشمهایش را بست و صبر کرد تا مرد دستش را بکشد به گونه اش و لاله گوشش را بگیرد بین انگشتهایش.

ساعت از شش گذشته بود که آرش درها را قفل کرد و وسایل را برداشت و همانطور که زنش چسبیده بود به بازویش، کنار ماشین رفتند. مریم نشست و آرش خرت و پرتها را گذاشت توی صندوق عقب. در باغ را باز کرد و تکه سنگی کنار لتهای باز شده در گذاشت. استارت زد. چراغها را که روشن کرد. مریم جیغ کشید. پیرمرد آنطرف تر توی نور ماشین، کنار درختی ایستاده بود. پیاده شد.

"زهره ترک شدیم اوستا...بی خبر"

مرد چیزی را توی مشتش، توی جیبش فشار می داد. جلو آمد.

"اینو اوردم"

و دست دیگرش را دراز کرد.

"زیاد مصرف نکردم"

آرش آهسته زد به بازویش.

"باشه پیش خودت...لازمت میشه"

"ممنون آقا"

آرش نشست. سرش را از پنجره بیرون آورد.

"قربون دستت اوستا، درو می بندی پشت سرمون؟"

و برای آخرین بار، وقتی پیرمرد در را می بست، برایش سری تکان داد و ماشین را انداخت توی کوچه باغ باریک با ردیف درختهای انار.

"بیچاره دهقون دکتر... گلوش بریده بودن... مسخرس"

مریم گفت"می خوای بری شرکت؟"

و آرش همانطور که لیوانش را آهسته، انگار یک مجسمه چینی عتیقه باشد، می گداشت روی میز جواب داد"نه...فقط می خوام بخوابم"

"ناهار که آماده شد، بیدارت می کنم"

کنار در اتاق خواب با مشت کوبید به دیوار.

"بیست روز ول می گشتن و یک کلمه تو اخبار کوفتیشون نگفته بودن"

یک ساعت بعد مریم سفره را انداخته بود و منتظر بود تا برنج دم بکشد. ده بار بیشتر خوانده بود اما نمی توانست چشم از روزنامه بردارد. رونامه محلی که عصرها چاپ می شد و آن روز به خاطر اتفاقی که افتاده بود، زودتر بیرون آمده بود.

"نیمه های شب پیش دو فراری که هنگام انتقال به محل اجرای حکم گریخته بودند توسط نیروی انتظامی به دام افتادند. این دو فراری که راننده مینی بوس بودند، دو ماه پیش وقتی چند دختر دانشجو را از تفریحگاهی اطراف مشهد بر می گرداندند، آنها را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند و در دادگاه به جرم تجاوز به عنف...."

بادی که ناگهان برخاسته بود، پرده آشپزخانه را چین داد و روزنامه را ورق زد. مریم سرش را گذاشت روی دستهایش، روی میز و از پنجره باز خیره شد به تکه ابر سفید کوچکی که باد می بردش.

 

وحید مقدم- فرودین 1385

 

+   vahid ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir