امشب
هجوم ساعتهای خوش
معلقم کرده
در بادی که بر می خیزد از روزهای تولدم.
می پیچد،
می گردد،
می رود
و من فکر می کنم
به آن چشمهای آبی که دیگر باز نشد.
به آن تیله های سیاه
که غروب روز بعد
در باد خنک شامگاهی
چای نخورد.
هی، همبازی کودکی
تکیده در خود،
سیگار خاموش به لب،
کنار دروازه گل کوچک،
حفره های ذهن پر نخواهد شد.
های لیلی،
من دیگر ساعتی نداشته ام که آهنگ بزند.
مثل یک موش چاق،
در جویهای گند گرفته عریض،
دنبال تکه ای غذا می گردم.
های عشقهای کودکانه،
جمله ها
حفره های ذهن را پر نخواهد کرد.
بر کناره کارون
خورشيد
پايين می کشد.
سفيد می شود
کودکی
در آژير قرمز شامگاهی.
در تالارهای سکوت
خاک گرفته
قابهای سالهای دور.
اين گربه مست
مدتهاست
مردی
به خود نديده است.

