برافراشته است
درخت.
روزی
قاب را می بندم.
جفت می شوم
با ماده پلنگی
که در بیشه دور انتظار می کشد مرا.
شکار خواهم کرد.
چنگ می زنم به گردنهای باریک بچه آهوها.
تا فصل باران،
در تابستان رخوتناک داغ،
سمندرها را
خواهم شمرد
زیر سایه درختهای هزار ساله.
غرش شیرهای بی مهار.
خاک می شوم.
لانه کرمهای بی پایان.
مردار کرکسهای پرشکوه.
صدای پای کفتار می آید.
آذرخش می شکاند
شیشه مات ابرها را.
من،
بارورم.
گله فیلها کنار برکه می آید.
آمیزش بی تاب ببرهای مست.
برافراشته ام.
حالا فصل باران است.
می گه: اون، جوری که تو فکر می کنی نیست.
می گم: تو فقط یه بار، فقط یه ساعت دیدیش.
چشماش یه جوری میشه که من حس می کنم خیلی کودنم.
می گه: به آدم شناسی من شک داری؟
و من مبهوت می شم. فکر می کنم فروید، یونگ، آدلر، سارتر و خیلیای دیگه چقدر در برابر نابغه های وطنی مشنگ بودن که تمام عمرشون خواستن آدما رو بشناسن و نشناختند. زنده باد ایران! زنده باد تحصیلکرده ها! زنده باد امروزیها!
و خیلی زود
کار از کار گذشته بود.
می بینمت:
پیچیده در گرد سفید،
پولهای سبز،
می گذری
از کنار نوشته های قرمز بر دیوار
که
مرا
تو را
ما را
هل می دهند
سپر شویم برای گلوله ها.
من زندگیم را می خواهم
از این مساحت دیرینه،
از این گربه بیمار از یاد رفته.
من سرب نمی خواهم.
من مرگ نمی خواهم.
آقا!
می شود یک قاب کوچک آسمان داشته باشم؟
می شود یک دست کوچک
بدون سرویس های صبحگاهی ترافیکی
دستم را بگیرد؟
آقا!
می شود توپم را پس بدهی؟
بادکنکم را؟
دوچرخه ام را؟
آقا!
من گناه کرده ام دوست دارم با این گربه ملوس
توی ابرهای بارانی
خورشید های آفتابی
برفهای زمستانی
عشق بورزم؟
آقا!
می شود
گ
و
ر
ت
را گم کنی؟

