خوشگلک من،
یک شب در میان،
روی لباس خانه اش
(که وقتی می نشست، بلوزش می رفت بالا و من چیزهایی را دید می زدم و آن روزها فکر می کردم، هدیه ایست برای من)
مانتوی خاکی کهنه اش را می پوشید،
سطل زباله به دست،
روسری گلدار به سر،
با آسانسوری که یک روز بود و یک روز نبود،
پنج طبقه می رفت پایین،
زباله را بگذارد کنار جوی آب روی تل کیسه ها.
من
دلم می خواست،
هنوز هم می خواهد،
رهگذری بودم
که آن ساعت به اتفاق می گذشت
و می دید خوشگلکم را
زیر نور مهتابی چراغهای برق
صورت زیبایش را،
چشمهای خمارش را،
و انگشتانش را وقتی کیسه را می گذاشت.
خوشگلکم هیچوقت نخواهد فهمید خوشگلک من بود
و هیچگاه نخواهد دید
توی شعری آمده،
از مردی،
که دلش،
خوش بود به همان هدیه های یواشکی.

