کودکانه ها

 

آقای عابد: میگن یه روز ملانصرالدین می خواسته با یک عزیزی عمل خاصی انجام بده. عزیز دل آماده، چشم به انتظار ملا نشسته (یا در حالتی دیگه  حضور داره) که می بینه ملا به یه طناب کلفت و ضخیم میاد و دست و پاشو می بنده. همشیره با عشوه می گه:اوا... ملا من که می خوام. و ملا که یه گره دیگه می زنه، جواب میده: آره هانی، اما کار از محکم کاری عیب نمی کنه.

کودکانه ها: آقای عابد اصلا اهل نماد بازی نیست. پس این عزیز دل را جای چیزی نگیرید. این خواستن هم اصلا بوی قرمه سبزی نمی دهد. اگر طنابی هم به دست و پایتان است، شخص بنده هیچ مسوولیتی ندارم.

**************

کودکانه ها (بی ارتباط به قبلی): آدمها برای پیشرفت خیلیها را می شکنند حتی آنهایی را دوستشان دارند. کودکانه ها از اینکه دنیای آدم بزرگها را باید قبول کند بسیار غمگین می باشد.

 

+   vahid ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هر صبح،

کودکانه،

فکر می کنم: امروز، روز دیگری است.

شاید،

هنوز بفهمی: بهار آمده است.

 

هر صبح

کودکانه،

می خواهم: امشب بدون قرص می خوابم.

شاید،

هنوز بفهمی: در بهار درختها شکوفه می دهند.

 

هر صبح،

کودکانه،

می بینم: آدمها چقدر خوبند.

شاید،

هنوز بفهمی: در بهار خیابانها سبزند.

 

کودکانه...،

    کودکانه...،

 کودکانه ها لجن می شود

در عشقهای کودکانه ام.

در آنچه ساخته ای.

در سهمی که دیگران از تو می خواهند.

در سهمی که به دیگران می بخشی.

 

کودکانه...،

   کودکانه...،

کودکانه ها لجن می شود

در حرفهای کودکانه ام.

در رنگی که گرفته ای.

 

شاید،

هنوز بفهمی: در بهار هم، آدمها تمام می شوند.

+   vahid ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

وقتی یک آقایی به یک خانمی عرض می کند دوستش دارد، آن خانم باید خودش را بکشد، مرد را درهفت خان رستم بگذارد، ببیند می تواند روی حرفش حساب کند یا قضیه چیز دیگری است.

خانم برای آقا می میرد، می بیندش گر می گیرد، دوست دارد از دوست داشتنش بمیرد. اما آقا بیچاره می شود تا بعد از حل صدجور معادله و خواندن صدها کتاب اسرار زنان بفهمد خانم وقتی در برابر اظهار عشقش می گوید"اییییش، حرفشم نزن" دارد ناز می کند یا واقعن دیگر نباید حرفش را بزند.

یک نفر می آید، سالهای زیادی می ماند، مردم می میرند برایش، بعد می رود. دو سال هم از رفتنش می گذرد و هنوز هیچ کس نمی داند فقط یک سوپاپ اطمینان بود یا نه، حرفش، حرف بود.

یکی دیگر می آید، قرار است سالها بماند، هر روز به عشوه ای جلب توجه می کند، حرفهای نمکین می زند، همه را انگشت به دهان می گذارد... اما، قولتان می دهم تا صد سال دیگر هم نمی فهمیم به همین اندازه که نشان می دهد، کودن است یا کل دنیا و مافیها را فیلم کرده است.

خب دیگر. همه چیزمان به همه چیزمان می آید.

یک نفر: خب، که چی؟ ملوانا رو بچسب که اصل حاله...اینقدر خریت... زندگی پر عشق و حاله.

 

شادمهر: کپی رایت، پدر سوخته... (سانسور)

دایجان ناپلئون: این انگلیسای ملعون.

+   vahid ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir