کودکانه ها

 

می دانی کلاریسا دالاوی عزیز، همین است که هست. همه چیز مثل همیشه است. حتی امروز. حتی امروز که تو فکر می کنی خیلی خاص است،  دنیا به راه خودش می رود.

 

--------

عزیزم هیچ کس نیست به تو حالی کند دنیا صبر نمی کند تا به آن برسم؟

 

--------

پرنده تو دو بال قوی داری. دوست داری بلند بپری. چندبار هم پریده ای. سرت هم گیج رفته. توی خماری پریدن هم رفته ای. اما حواست باشد این بار طوری نپر که سرت بخورد به سقف آسمان و بعدش با عبور یک ماشین جمع آوری زباله مخت با آسفالت خیابان یکی شود.

پیشنهاد: بگو یکی مخت را بریزد توی دهانت که دیگر این فکر پریدن بیفتد از سرت.

+   vahid ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

پرسش از کودکانه ها:

در جراید خواندیم یکی از اقوام دن ژوان فقید به دلیل کافی نبودن مدارک آزاد شد. یک مساله ذهن ما را در حواشی این مطلب مشغول کرده است. لطف کنید به سوال ما پاسخ فرمایید.

اگر یک مرد باشد با شش زن که صیغه خوانده اند (صدای این خروس همسایه بدجور می رود روی اعصاب ما)، ایرادی ندارد این خانمها پیش آن آقا برهنه شوند؟

 

کودکانه ها:

 اصلا و ابدا

 

ادامه پرسش:

حالا اگر این فرآیند برهنگی در یک زمان و در یک مکان اتفاق بیفتد، اینکه این خانمها که صیغه هم نیستند، چشمشان می افتد به همدیگر، جای ایراد است؟

 

کودکانه ها:

اینجا کودکانه ها است. از این حرفها نزنید. باید سنم بیشتر شود.

 

پرسش یک نفر از پرسنده قبلی:

آیا اگر عملیات دستگیری اتفاق نمی افتاد، ماجرا در حد نگاه خاتمه می یافت؟

 

پرسنده قبلی:

دروغ چرا، تا قبر همان چیزی که مش قاسم می گوید، نمی دانم.

 

شازده اسداله میرزا:

چه شود! اقامت دائم در سانفرانسیسکو.

 

کودکانه ها:

از این حرفها نزنید. بابایمان دعوامان می کند.

 

پرسنده قبلی:

..... (خود سانسوری)

 

....(یک مقام آگاه که نخواست نامش فاش شود): می دهیم این شش عامل بیگانه را به جرم دید زدن نامحرم شلاق بزنند.

+   vahid ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

تو تکه زمینی داری در بهترین خاک، دو نبش، بزرگ با مناظری زیبا در اطرافش. روی این زمین خانه ای ساخته اند و حالا رسیده است به تو. خانه ای با دیوارهای نمور، ترک خورده و سقفی که هر لحظه می بینی که دارد می آید روی سرت. دیوارها پر از موریانه و چاهک ها پر از سوسک. می توانی خیلی راحت خانه را به قیمت زمینش بفروشی و یک جای دیگر در محلی غریبه، خانه ای کوچک تر و کم رنگ تر اما با دیوارهای محکم بخری. می توانی خانه را خراب کنی و دوباره بسازیش، هر طور که می خواهی. و می توانی خانه را دیوار به دیوار مرمتش کنی.

تو یک هم خانه ای بی صفت، گربه صفت نمک به حرام هم داری. می توانی خانه را به او بفروشی. می توانی تمام دیوارها را روی سرش خراب کنی. و می توانی با اردنگی (حقوق بشری نیست اما دلت خنک می شود. اما فقط یکی) بیندازیش بیرون تا برود با چند بی صفت دیگر هم خانه شود.

تو خانه ای داری. تنها چیزی که متعلق به تو است، همین خانه است.

--------------

ما ایرانیها یک جفت کرومزوم اضافه داریم که شامل ژنهای رذالت و حقه بازی و دروغ و کلک و ... است.

+   vahid ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

صدای آمریکا (VOA):

به گزارش رسانه های ایران، مقامات جمهوری اسلامی ایران اعدام دو مرد جوان را که پیش از سن ١٨ سالگی مرتکب قتل شده بودند، به تعویق افکندند.

خبرگزاری رسمی ایران روز سه شنبه گزارش داد که محمود هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران دستور داد که اعدام این دو جوان به مدت یک ماه به تعویق افتد. بهنود شجاعی و محمد فدائی هنگام ارتکاب قتل زیر ١٨ سال قرار داشتند.

لوئی آربور کمیسار حقوق بشر سازمان ملل متحد روز سه شنبه از ایران تقاضا کرد که اعدام این دو جوان و همچنین دو بزهکار زیر ١٨ سال دیگر را به تعویق اندازد.

خانم آربور می گوید ایران عضو معاهدات بین المللی است که اعدام جوانان زیر ١٨ سال را منع می کند. خانم آربور از تهران خواست که از تعهدات بین المللی خود در ارتباط با حقوق بشر تبعیت کند.

+   vahid ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

افسوس، خدا هم شاید مرده است. مرده تر مائیم.

-----------------------------------------------------------

اعتماد ٢١ خرداد:

بهنود شجاعی و محمد فدایی دو پسر جوان که قرار است سحرگاه فردا در محوطه زندان اوین پای چوبه دار بروند،بعد از ظهر دیروز به قرنطینه منتقل شدند. این در حالی است که محمد به خاطر نداشتن وکیل در جلسه محاکمه خود درخواست اعاده دادرسی داشت و پدر وی نیز تا آخرین ساعات دیروز پیگیر پرونده فرزندش بود.

در همین حال بهنود دیروز پیش از انتقال به قرنطینه نامه یی را از طریق وکیل مدافع اش برای روزنامه اعتماد ارسال و از ارتکاب قتل اظهار ندامت کرد. سه سال قبل بهنود در 17سالگی در جریان نزاعی دسته جمعی در ونک پارک تهران مرتکب قتل شد و هرچند بارها تاکید کرد ناخواسته قتل را انجام داده است اما چون عمل وی از نظر هیات قضات شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران نوعاً کشنده بود وی به قصاص محکوم و پس از تایید این حکم روز 22 اردیبهشت ماه به عنوان آخرین روز زندگی او تعیین شد اما با نامه رئیس قوه قضائیه اجرای حکم وی یک ماه به تعویق افتاد تا وی فرصت یابد رضایت اولیای دم مقتول را جلب کند. اکنون این مهلت بدون حصول هیچ نتیجه یی به پایان رسیده و قرار است بهنود سحرگاه فردا به دار آویخته شود.بهنود در نامه یی که در واپسین روزهای زندگی نوشته، آورده است؛ «خداوندا همه تو را می خوانند و همه از تو یاری می خواهند. هرکس تو را به نوعی صدا می کند و از تو یاری می خواهد. اکنون که در این دار بلا گرفتار شدم و به گذشته خود چشم می اندازم، می بینم که به غیر از عبادت و اطاعت تو همه کار کردم. به این می اندیشم که پدرم کارگر ساده بوده و با نان کارگری ما را بزرگ کرده اما باز قدر آن پدر بزرگوار را ندانستم. به این می اندیشم که مادربزرگم پس از مرگ مادرم در دوران کودکی من محیط خانه را با محبت خود گرم و لطیف نگه می داشت اما من قدر آن مادر بزرگ را ندانستم. ای خدا تو خود می دانی که من اکنون نادم و پشیمانم، اما چه کنم که کارم بسیار بد و ناپسند بوده و فقط از تو طلب مغفرت و آمرزش دارم و می دانم تو بهترین بخشنده یی. خدایا از تو می خواهم که این بار سنگین گناه که از طاقت من خارج است از دوشم برداری و من را از جمله توابین و نادمین قرار دهی و راه راست را به من نشان دهی. بارالها این مطالب که اکنون در این اوراق می آورم تو خود می دانی که از اعماق وجودم سرچشمه گرفته و امیدوارم این حس پشیمانی در من بماند تا تو مرا ببخشی. همیشه در خلوت به این فکر می کنم که چرا من باید این کار را انجام می دادم. اگر کمی تلاش می کردم تو خود از کرمت به من عطا می کردی و اگر از راه صدق از تو می خواستم قطعاً تو مرا یاری می کردی اما چه کنم که غافل شدم. این از بچگی و کم خردی من بود.ای کاش آن روز در زندگی ام نبود؛ ای کاش پایم می شکست و گام در آن راه ویران نمی گذاشتم. ای کاش دستم می شکست و در این کار یاری ام نمی کرد. ای کاش چشمم کور می شد و این روزها را نمی دید. و ای کاش گوشم کر می شد و هیچ سرزنشی را نمی شنیدم، که عذاب این دنیا را می توان تحمل کرد اما عذاب آخرت بسیار سخت و دردناک تر است. امان از وجدانم که نمی دانم در آن زمان کجا بود. در پی چه بود که غفلت توانست مرا با خود همراه کند و از راه به در برد. و بعد از آن حادثه دوباره وجدانم خود را نمایان کرد اما دیگر کار از کار گذشته بود. دیگر هیچ نمی توان کرد اما وجدان آمده و در هر لحظه مرا سرزنش می کند که عذابی همراه من است.دیگر زندگی یعنی رنج، و جوانی از پیری و درماندگی برایم بدتر شده است.بغض گلویم را می فشارد، و بی اختیار اشک چشمانم را نمناک می کند، دستانم می لرزد و پاهایم سست می شود و با دستانم سرم را می گیرم و از زانوانم کمک می گیرم که سنگینی سرم را تحمل کند. هنوز با گذشت زمان نمی توانم به آن فکر کنم که چه کار قبیحی مرتکب شده ام و نمی توانم قبول کنم این کار من است. هنوز وقتی آن لحظه جلوی چشمانم می آید، لرزه بر اندامم می افتد.

یک لحظه سیاه، همه عمرم را تباه کرد.

با این کار آینده ام را خراب کردم و دیگر آباد کردن آن محال است. خدایا کمکم کن. این افکار از هر عذابی برایم بدتر و مانند سایه سیاه همراهم است. خدایا چه کنم به کجا پناه ببرم و از که یاری بخواهم.قلبم مالامال از درد و غم است. زبانم دیگر نمی چرخد و به تنهایی پناه برده ام که این بیشتر عذابم می دهد. خنده در وجودم مرده، شادی با من بیگانه شده و از من فراری است. هرچه سعی می کنم حتی یک لبخند کوچک بر لبانم جاری شود، نمی توانم. اینها همه نتیجه عمل نسنجیده و کودکانه خودم است. خدایا دیگر نمی توانم. مگر خود نگفتی که هرکس پشیمان به سوی تو بیاید و از تو یاری بخواهد و توبه کند تو کمکش می کنی؟ مگر نگفتی که اگر هر جوانی با حالت پشیمان به سوی تو بیاید و اشک های چشمش را برای تو هدیه بیاورد و دل شکسته داشته باشد تو در دل شکسته او خانه خواهی داشت و هدیه او را قبول خواهی کرد.

خدایا مرا ببخش.

خدایا دستم را به سوی تو دراز می کنم و از تو یاری می خواهم. دستم را بگیر و یاری ام کن و به من توفیق جبران کردن همه خطاها را عطا کن که این فقط از تو بر می آید.»

----------------------------------

 چقدر دلم می خواهد این اولیا دم را ببینم.

+   vahid ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

از اعتماد 20 خرداد 1387:

1-....جوان محکوم به قصاص دیگری که قرار است بامداد چهارشنبه پای چوبه دار برود بهنود شجاعی نام دارد. او در 17 سالگی در جریان نزاع دسته جمعی مقابل ونک پارک مرتکب قتل شد و یک بار نیز تا آستانه اجرای حکم پیش رفت اما با دستور رئیس قوه قضائیه یک ماه مهلت گرفت تا برای جلب رضایت اولیای دم مقتول تلاش کند. در حالی که این کوشش ها تاکنون بی نتیجه مانده، اعلام شده قرار است بهنود نیز همراه 10 محکوم دیگر برای اجرای حکم به محوطه زندان اوین انتقال یابد.

2-....مردی که پسر نوجوانش را با ضربه چاقو به قتل رسانده بود از سوی قضات شعبه 71 دادگاه کیفری به هفت سال حبس محکوم شد.

 

اینجا پر از گه است.

+   vahid ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

لحظه هایی هست که با تو خوشبختم. واقعا خوشبختم. وقتی چند قرص خواب انداخته ام بالا و آنقدر گیجم که حتی نامت به یادم نمی آید.

+   vahid ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

چند ماه پیش آقای پرزیدنت در یکی از حالات حکیمانه اش رفت و متفکرانه، طوری که بار آگاهی از وجود مافیای جهانی شانه های نحیفش را خمانده بود، فرمود "نمی گذارند اوباما برنده شود"

پیشنهاد: بیماران شیزوفرنی می توانند برای رسیدن به جاهای خیلی خیلی مهم به اینجا بیایند.

+   vahid ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

در قاب بسته تلویزیون، دو گراز نر زیر آفتاب می جنگد. به قصد کشتن. عرق، غبار و خاک و زخمهای سطحی و عمیق. دورتر، نزدیک سایه درختان کوتاه بیشه زار، گراز ماده ایستاده و از آن سوی قاب نگاه می کند. نر ها به هم می کوبند و در یک لحظه، انگار مکاشفه ای باشد، گراز ماده شروع می کند به چریدن. آنقدر بی خیال که حتی برگها هم تکان می خورند. در هر یکی از این گرازها برنده می شود.

+   vahid ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

موسیقی با داستان نویسی متفاوته. مثلن یکی از این تفاوتها اینه که یه نوازنده پیانو می تونه وقت نهار، وقتی همه دور میز نشستن و دارن غذا می خورن بگه "دیشب وقتی پیانو می زدم فکر کردم خوبه یه وام خودرو بخرم". اما اصلن می شه یه نویسنده بگه "دیشب وقتی داستان می نوشتم فکر کردم عمرن تا اخر برج دخل و خرجم با هم نمی خونه"؟

 

+   vahid ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

یک واحد 85 متری. 2 خوابه. یک جای خوب تهران. اکازیون. نوساز. بدون مالک. رهن کامل فقط 135 میلیون.

135 میلیونش یعنی سرم را تکان می دهم و یکی دو تا فحش. اما آن "فقط" بدجور می سوزاند. احمدی نژاد دوستت دارم.

+   vahid ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

دیشب دوباره "بوی خوش زن" رو دیدم. فکر کردم چیزهای بزرگی هست. چیزهای خیلی بزرگتری از تو. چیزهای خیلی خیلی بزرگتری مثل تانگو رقصیدن، مثل فراری روندن. مرسی آل پاچینو.

+   vahid ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

به بند فلزی ساعتم نگاه می کنم که روی میز کارم، طوری خمیده و بالا آمده که انگار دم عقرب است. فکر می کنم کاش به جای این ساعت صفحه سیاه، یک عقرب داشتم.

+   vahid ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

تو همیشه سقوط می کنی...گاهی تندتر...گاهی کندتر. هیچ چیز دیگر نیست.

+   vahid ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir