اینکه می گویند ما در المپیک مدال نگرفته ایم، این هم در راستای همان حرف هاست. آقا تا کی می خواهید از مظلومیت این دولت مهرورز سو استفاده کنید. خانه که ارزان شده، برق که نمی رود، آب که فراوان است، حقوقها سر به فلک زده، موشک هم که داریم، پس چطور در این رسانه های استکباریتان حاضر نیستید اعلام کنید ما در المپیک بعد از چین در رده دوم هستیم و اگر هم اول نشدیم به این دلیل است که کمیته فاسد المپیک ورزش زنان را از المپیک حذف نمی کند که به زودی زود بعد از حذف زنان از دنیا ما قطعا اول می شویم.
احضارعزتالله انتظامی، پرستویی و پوراحمد به دادسرای جنایی
لطفا به این مطلب لینک بدهید:
*روز*آنلاین*:
بیش از 200 نفر از روزنامه نگاران ایران با صدور بیانیه ای از طرح هنرمندان برای آزادی بهنود شجاعی حمایت کردند. بیانیه هنرمندان که دربین اسامی آنان نام "عزت الله انتظامی" هم به چشم می خورد ازمردم خواسته اند که با کمک مالی به آزادی بهنود شجاعی مدد برسانند.
بیانیه خبرنگاران با ذکر اینکه "ایرانیان در درازای تاریخ مرهون سحر هنر بودند و مدیون سعی هنرمندان" تاکید می کند: "روایت نجات زندگی نوجوانی که در17 سالگی ناخواسته زندگی نوجوانی دیگر گرفت و پس از تحمل زندان و رسیدن به سن بلوغ با قصاص مواجه شد که مهلتی برای دوری از طناب دار گرفته و هم اکنون استاد انتظامی به همراه هنرمندان شریف آقایان کیومرث پوراحمد و پرویز پرستویی درحال جمع آوری کمک های نقدی برای ارائه به خانواده مقتول هستند تا رضایت اولیای دم را جلب کنند و بهنود شجاعی را از قصاص برهانند که خانواده اش توان پرداخت مبلغ دیه را ندارد".
در ادامه ، این بیانیه با معرفی شماره حساب 717865 بانک ملی شعبه باغ فردوس با کد 230 که به نام عزت الله انتظامی، کیومرث پوراحمد و پرویز پرستویی به منظور دریافت وجوهات نقدی برای آزادی بهنود شجاعی افتتاح شده تاکید می کند که: "روزنامه نگاران و خبرنگاران ایرانی به پاس تلاش های انسان دوستانه این هنرمندان واقعی ، به فراخوان آن ها پیوسته و ضمن مشارکت دراین کار نیک خداپسندانه ، از عموم ملت شریف ایران نیز تقاضا می کند به صحنه هنر انسانیت بشتابند" .
اسامی امضاء کنندگان این بیانیه به شرح زیر است:
فرزانه آیینی –شیوا آبا – نجمه آجربندیان – علی آخوندان – شبنم آذر – محمد آذری نیا – راشل آرامیان – محسن آزرم – زهره آشتیانی – مازیار آقازاده – زهره آقایانی – الهام آقایانی – ساسان آقایی – ایمان ابراهیم بای سلامی – حمیدرضا ابراهیم زاده – احسان ابطحی – بهمن احمدی امویی – پریسا اسلام زاده – سعیده اسلامیه – الهه اسماعیلی – نادرایرانی – مجید اعزازی – پروین امامی – خلیل امامی – امیلی امرایی – مهدی امیرپور – فرنوش امیرشاهی – امید ایرانمهر- سرگه بارسقیان – علیرضا باغانی – محمدحسین باقی- احمد بختیاری – پرویزبراتی – احمد بروغنی – ترانه بنی یعقوب – ژیلا بنی یعقوب – رحمان بوذری – فاطمه بهادری – حمیدرضا بهداد – نگین بهکام – محمدرضا بهنام رئوف – منصوربیطرف – ایمان پاک نهاد- وحید پوراستاد- عبدالرضا تاجیک – مهدی تاجیک – مرجان توحیدی – زمان توسطی خیری – فرزانه تهرانی – امیرحسین تیموری – ایلیا جزایری – زهرا جعفرزاده – کریم جعفری – محمد جعفری – مریم جمشیدی – مژگان جمشیدی – الهام حدادی – آرش حسن نیا – مهدی حسنی – امیر حسین ناصری – مریم السادات حسینی – ملیحه حسینی – مهسا حکمت – شاهد حلاج نیشابوری – منیژه حیاتی – هادی حیدری – رویا خالقی – علیرضا خامسیان – فرشید خاموشی – رضا خجسته رحیمی – لیلی خرسند – فهیمه خضر حیدری – مریم خورسند- همایون دارابی – صدیقه داورزنی – لیلا درخشان – جواد دلیری – علی دهقان – دهقان علی پور- قاسم دهقان – محمد رضا رجبی – سیامک رحمانی – مهتاب رحمت علی – شبنم رحمتی – علیرضا رحیمی نژاد – امیرحسین رسایل – جلال رستمی – نیلوفر رستمی – بنفشه رمضانی یگانه – علی رنجی پور- محمد جواد روح – محمد رهبر- نفیسه زارع کهن – رعنا زوره – سجاد سالک – فرزانه سالمی – ساناز الله بداشتی – حجت سپهوند- علیرضا سعیدی – پگاه سلامی – علی سلامی – لادن سلامی – کامبیزسلطانین- علی اصغر سید آبادی – مریم شبانی – کاوه شجاعی – میناشرفی – شهرام شریف – مطهره شفیعی – شمشیری محسن – شهرابی محمد – مرجان شهریاری – غزال صادقی – امیرصدری – صدرا صدوقی – معصومه طاهرخانی – مسعودرضا طاهری – رامین طبرسی – سحرطلوعی – عباس طهماسبی – احسان عابدی – محمد عدلی – مژگان عسگری – محمد علی عسگری – مریم عسگری – حدیث علمی – مزدک علی نظری – حبیب علی زاده – فریده غایب – یاسر فاتحی – پاییز فاضلیان – مجتبی فتحی – نادر فتوره چی –فانیتا فراغ پور- آرش فرحزاد – عباس فروتن – سلیمان فرهادیان – محمود فراهانی – مینا فشنگ چی – گیسو فغفوری – رزا فیروزی – امیرقادری – مونا قاسمیان – فریده قدیری – فرشاد قربان پور- علی قلی پور- قهرمانخواه مه جبین – پریسا قهرمانی – آزاده کریم – روزبه کریمی – آزاده کشوردوست – زهرا کلهری – عباس کوثری – بهروز گرانپایه – اعظم گلبری – ساسان گلفر- امیرگودرزی – فرهاد گوران – امیرلعلی – ندا لهردی – علیرضا مجمع – نیلوفر محبعلی – آرش محبی – بهاره محبی – محمد حسین آزاده – حسن محمدی – داوود محمدی – سلیمان محمدی – شبنم محمودپور- نسیم مرعشی – علی مطلب زاده – ریحانه مظاهری – سارا معصومی – بدرالسادات مفیدی – پیمان مقدم – نیما ملک محمدی – مریم ملکی – اکبر منتجبی – آرمین منتظری – احمد موسوی بجنوردی – آرش مومنیان – فاطمه مهدیانی – احسان مهرابی – بهراد مهرجو- کیوان مهرگان – مسعود میر- مریم میرزایی – مژگان میرزایی – مرتضی نائمه – امیرعباس نخعی – مریم نراقی – زهرا نعیمی – مرجان نماینده – محمد نوروزی – یاسرنوروزی – کسری نوروزی – کریم نیکونظر- نسرین وزیری – مراد ویسی – هوشنگ هادوی – سیدمحمد حسین هاشمی – یاشار هدایی – سمیرا یافتیان – محمد رضا یزدان پناه – هیوا یوسفی
اینجا یکی از آن مقاله های موشکافانه است:
http://www.etemaad.com/Released/87-05-28/283.htm
آقای آرش حقیقی می نویسد:
...«سال ها پیش من را به عنوان یکی از پنج ورزشکار برتر تاریخ المپیک انتخاب کردند. چند نفر از آنهایی که این افتخار را نصیب من کردند حالا مرده اند و البته چند تایشان هم زنده اند اما هیچ کس من را به صورت رسمی برای تماشای بازی های پکن دعوت نکرد و من خودم آمدم. حالا که شما خبرنگاران از من می پرسید باید بگویم که خیلی هم دیگر برایم مهم نیست.»؛ جملات اسپیتز انگار نوعی پیش بینی با خود داشت. انگار یک جوری همه می دانستند اسپیتز دیگر قرار است نفر دوم باشد و از روی سکوی معیار پایین بیاید.
جملات اسپیتز البته بویی از توطئه هم می داد، توطئه یی قدیمی که داستانی مفصل دارد و اخبار مستندش آنقدر کم است و اگر باشد محرمانه است که باز کردنش شاید خطر بزرگی باشد. اما شاید بتوان فقط چند «داده» روی کاغذ آورد و نتیجه نگرفت. مثلاً شاید بتوان نوشت سبیل معروف اسپیتز که بدل به نماد او هم شده بود بدجور «نئومک کارتیسیت ها» را آزار می داد.
اسپیتز برای اینکه این سبیل نمادین را توجیه کند می گفت فرم آن طوری است که در شنا به او کمک می کند و سرعتش را بالاتر می برد. اما عکس های بیرون از استخر اسپیتز با آن عینک دسته سیاه و موهای توی صورت ریخته ژستی دیگر به قهرمان المپیک می داد. فلپس امسال خواست به تبعیت از اسپیتز سبیل بگذارد و گذاشت. اما قبل از شروع اولین بازی رسمی المپیک سبیلش را زد، در حالی که پیش از این رسماً اعلام کرده بود دوست دارد با این سبیل به رکورد اسپیتز برسد. چرا؟ چرا سبیلش را زد؟ چرا اسپیتز دعوت نشد؟ سر ایان تورپ چه آمد؟ چرا همه چیز دست به دست هم داد تا نام اسپیتز پایین بیاید؟......
من نه می گویم اینها درست است و نه می گویم غلط. فقط یک سوال ساده دارم. این مطلب که دیگر مربوط به دولت و کشور نیست که سر بسته گفته شود مبادا روزنامه برود هوا. اتفاقا بسیار میمون و مبارک است که در این بی مدالی مفتضحانه المپیکی ها ان هم بعد از مصاحبه احمدی نژاد در باره بالا رفتن افتخارات ورزشی، یکی بیاید گند بزند به فلپس.
یک نوشته مبهم با اشاراتی به کمونیستها، مک کارتیسم و ... که چی؟ اصلا خنده دار است نوشته ای ورزشی با لحن روشنفکرانه که انگار آدم دارد رازهای نگفته ترور کندی را می خواند. درش را بگذار برادر. تمام تاریخمان مشغول کشف توطئه بوده ایم و عجیب ما که اینقدر زرنگیم، چرا اینجائیم؟
دایجان ناپلئون: کار، کار انگلیساس.
چقدر بد است که آن صدای محشر قصه گوی ظهر جمعه کودکیم متعلق به محمد رضا سرشار است. انگار همه چیزهای خوب یک چیز متعفن پشت سرشان دارند.
(این نوشته شامل همه نیست اما شامل خیلیهاست)
به قول معروف تا خر باشد، خر سوار هم هست.
یک لایحه ای دارد می رود که تصویب بشود. اسمش هم قانون حمایت از خانواده است. شرط می بندم (جدا شرط می بندم) بیشتر زنها و دخترهای ایرانی حتی اسم این لایحه به گوششان نخورده است چه برسد به اینکه بدانند چه آشی دارند می پزند برایشان.
اینها که مهم نیست. مهم دماغ نوک تیز و سر بالا است، سینه های سفت و برجسته است، گونه است، باسن است، سکه های مهریه است، شوهر است. مهم تمام آن چیزهایی است که هورمونهای مردانه را ترشح می کند. مهم همین است. وقتی این را می خواهید، چیز دیگری هم بدست نمی آورید.
خانم عبادی هم با تمام ارزشی که برای کارشان قائلم، مطلقا نتیجه ای نمی گیرند حتی اگر این لایحه مطرح نشود. لطفا محتویات سلولهای خاکستری خانمها را عوض کنید. لطفا خر را از بین ببرید تا خر سوار برود یک گه دیگر بخورد.
درست که جان آدمها توی این کشور، گلاب به رویتان، اندازه پشگل نمی ارزد. اما گور پدر دزد بی همه چیزتان.
اعتماد:گروه حوادث؛ سقوط از صندلی پرنده شهربازی شاهد دختر و پسر جوانی را به کام مرگ کشاند. به گزارش خبرنگار ما در این حادثه که در پارک شاهد واقع در خیابان 20 متری سردار جنگل به وقوع پیوست، دختر 22 ساله یی در دم جان باخت و پسردایی اش پس از انتقال به بیمارستان به علت شدت جراحات وارده فوت شد.ساعت 30/22 شامگاه شنبه شکوفه و میلاد که برای شرکت در جشن عروسی یکی از اقوام شان از اهواز به تهران آمده بودند به پارک شاهد رفتند و سوار بر یکی از وسایل بازی ملقب به صندلی پرنده شدند. هیجان و نشاط استفاده از این وسیله باعث شد دخترعمه و پسردایی برای دومین بار نیز بعد از تهیه بلیت در نوبت قرار بگیرند. دقایقی بعد آن دو سوار صندلی پرنده شدند و مسوول دستگاه با فشردن دکمه یی، آن را به حرکت درآورد. ثانیه هایی بعد درست هنگامی که سرعت وسیله بازی به اوج خود رسیده بود صندلی که میلاد و شکوفه روی آن نشسته بودند، شکست و هر دو به بیرون پرت شدند. با به هوا برخاستن صدای جیغ و فریاد حاضران در پاک اپراتور دستگاه بلافاصله صندلی پرنده را متوقف کرد و مسوولان پارک در تماس با مرکز فوریت های پزشکی درخواست کمک کردند. امدادگران زمانی به محل رسیدند که شکوفه جان باخته بود و امید چندانی به زنده ماندن میلاد وجود نداشت. در نهایت به رغم انتقال پسر 18 ساله به بیمارستان شریعتی و تلاش پزشکان او نیز جان خود را از دست داد و ماموران کلانتری باغ فیض در تماس با حسین اصغرزاده - بازپرس ویژه قتل - موضوع را گزارش دادند. بازپرس اصغرزاده پس از حضور در محل به تحقیق درباره این حادثه پرداخت و مشخص شد میله صندلی که میلاد و شکوفه روی آن نشسته بودند ناگهان شکسته و باعث این حادثه شده است. صبح دیروز مدیر پارک و پیمانکار شهربازی تحت بازجویی قرار گرفتند. مرد پیمانکار که وظیفه مراقبت و نگهداری از وسایل بازی را بر عهده داشت، مدعی شد چند روز قبل تمام دستگاه ها را بازرسی کرده و اطمینان یافته بود هیچ یک از آنها نقص فنی ندارند. او سوار شدن دختر و پسر روی یک صندلی را علت حادثه دانست و گفت پیش از شروع به حرکت صندلی پرنده به آن دو اخطار داده بود که باید در صندلی های جداگانه بنشینند اما آنها بر تصمیم خود اصرار ورزیدند.در حال حاضر به دستور بازپرس اصغرزاده تیمی از کارشناسان ماموریت یافته اند علت دقیق نقص فنی دستگاه و مرگ دو جوان اهوازی را مشخص کنند. این واقعه در حالی رخ داد که خطرآفرین بودن وسایل شهربازی ها تاکنون بارها از سوی کارشناسان سازمان آتش نشانی و نهادهای ذی ربط گوشزد شده، اما نبود استاندارد مشخص برای وسایل بازی و عدم نظارت بر این اماکن وقوع چنین حوادثی را به یک زنجیره تبدیل کرده است.شامگاه 14 فروردین ماه امسال نیز سه عضو یک خانواده در پی شکسته شدن صندلی چرخ و فلک پارک نرگس در تهران به زمین پرت شدند که البته از مرگ نجات یافتند.
اصولا این توهم خود بزرگ بینی ما را کشته است.
حالا اگر ورزشی بود که تویش به حساب می آمدیم مثل کشتی، یک چیزی. اگر یک مسابقه دو نفری بود که تویش دیده می شدیم، مثل جودو، باز هم یک چیزی. نه، انصافا، بین آن همه شناگر، کنار استخر به آن بزرگی، توی رشته ای که برای اولین بار در تاریخمان (یا به قول صدا و سیما تاریخ المپیک چون واقعا به المپیک افتخار داده ایم) زورمان رسیده المپیکی شویم، توی تمام تماشگران المپیک کسی به فلانش هست که ورزشکار ما در آبی که شناگر رژیم اشغالگر قدس قرار بوده شنا کند، دست و پا نزده است؟ آن هم وقتی کمیته المپیک دولت معجزه هزاره سوم، ت...ش را ندارد اعلام کند دلیل ناپدید بودن ورزشکار غیرتمند ما در استخر چه بوده است و حالا دارد توی هر سوراخی انگشت می کند بتواند یک علت موجه پزشکی پیدا کند.
....و چقدر لذت بخش است اگر کاروان کشور گل و بلبلمان را با اردنگی به جرم سیاسی بازی از المپیک بیندازند بیرون. هیچ فایده ای نداشته باشد، یک خوبی دارد: دیگر لازم نیست رتبه های مضحک دلاوران این مرز و بوم را ببینیم که بد جور پیش ورزشکاران فاسد کشورهای مستکبر کم آورده اند.
روال طبیعی زندگی ما ادامه داشت تا اینکه 15 سال قبل من و فرزندانم تصمیم گرفتیم از ایران مهاجرت کنیم. اما وقتی این موضوع را با شوهرم درمیان گذاشتم او گفت چون به ایران علاقه زیادی دارد، نمی تواند در جایی دیگر زندگی کند. هر چه به او اصرار کردم همراه ما به خارج از کشور بیاید وی مقاومت کرد. سرانجام با هم توافق کردیم من و بچه ها مهاجرت کنیم و او در ایران بماند و هرازگاهی ما به وی سر بزنیم.
لاله ادامه داد؛ این وضعیت 15 سال ادامه داشت و ما سالی یک بار به ایران می آمدیم و مدتی را در کنار فریدون سپری می کردیم. من و بچه هایم از این شرایط راضی بودیم اما آخرین باری که به ایران آمدیم من نارضایتی را در چهره شوهرم دیدم. وقتی با هم صحبت کردیم، وی گفت بیش از پیش احساس تنهایی می کند و از من خواست برای ادامه زندگی به ایران برگردم اما 15 سال زندگی در یک کشور دیگر و عادت کردن به آنجا بازگشت را برای من سخت کرده بود، به همین دلیل با خواسته اش مخالفت کردم اما به او یک پیشنهاد دادم و گفتم برای اینکه زندگی راحت تری داشته باشد حاضرم به وی اجازه دهم ضمن حفظ زندگی زناشویی با من یک زن دیگر نیز بگیرد.شوهرم ابتدا از این حرف من حیرت کرد اما پس از چند لحظه خوشحال شد و گفت با نظرم موافق است. پس از موافقت او چند هفته در ایران بودم و به دنبال زن مناسبی برای همسرم گشتم تا اینکه مورد مناسبی را که هم دلخواه من باشد و هم مورد پسند فریدون پیدا کردم و اکنون می خواهم دادگاه به شوهرم اجازه ازدواج مجدد بدهد.پس از اظهارات این زن در حالی که فرزندان و نوه های او در دادگاه حضور داشتند قاضی اجازه ازدواج مجدد فریدون را صادر کرد.در پایان رسیدگی به این پرونده لاله و شوهرش در حالی دادگاه را ترک کردند که قصد داشتند عصر آن روز برای فریدون به خواستگاری بروند.
شرح در متن:
خواهر رییس جمهور گفت: بنده از طریق یکی از آشنایان از جایزه ویژه بانک تجارت مطلع شدم.
وی در ادامه گفت: اتوموبیل ریو جایزه قرعه کشی بانک تجارت را به یکی از موسسات خیریه اهدا خواهم کرد.
پرواری باش یا گوسفند شیری، عمرمان یکی نیست، اما جنسمان چرا.
تو پر از باد می شی. چند تا کاغذ سفید می ذاری رو میزت و یه عالم نمودار و فلش می کشی. تو سعی می کنی خیلی جبروت داشته باشی. دوست داری مثل سگ ازت بترسن. تو یه دزد تحصیلکرده ای. تو مدام می گی و همه این چاپلوسای دور و برت تایید می کنن که خیلی کارت درسته. می دونی خ.. مالی رفته تو خون ما. تو پر از باد می شی. مثل یه بادکنک گنده. من خندم می گیره و خوشحالم که می بینم حاضر نیستم حتی یه خط از شعر یه شاعرو که به نظر تو و این سگای تحصیلکرده دور و برت خیلی خره (مدرک نداره، نبوغ مال ریاضی دانهاست، مردم بی مدرک برن بمیرن) با تمام ریختت عوض کنم.

