قرارم با خودم اين بود که داستانام تو اين وبلاگ بذارم. اما بعضي حرفا رو نميشه نگفت : 1-تابستون گذشته يکي از دوستاي من تصادف کرد و مرد
.واسه کارآموزي رفته بود کرمان همونجايي که درس مي خوند و
يه روز شنبه ساعت 6 صبح با دوستاش يه سواري مي گيره تا بره
کارخونه که مي خورن به يه تريلي و .... تموم.
2-همه ما تجربه خواب موندن داريم. يا ساعت زنگ نمي زنه
يا زنگ مي زنه و ما تو خواب، دست دراز مي کنيم و
خا موشش مي کنيم. يا بيدار مي شيم و مي گيم 5 دقيقه ديگه
بخوابيم و خواب مي مونيم يا... خيلي چيزاي ديگه. واسه
امير هم حتما وقتي زنده بود چند بار شده که خواب بمونه
و هر بار که خواب مونده به در و ديوار فحش داده. اما اگه
اون روز نصفه هاي شب، باتري ساعت تموم ميشد، امير ، الان ، زنده بود.
3-ايستادي کنار خيابون.عجله داري.مدام به ساعتت نگاه مي کني .
يه سواري نگه ميداره، مياد کنارت ، مسيرت مي گي
اما راننده سرش تکون ميده و ميره. و تو آرزو مي کني خودش و
ما شينش به جهنم برن. مي تونم تصورش کنم: ايستاده
تو هواي خاکستري اول صبح و خميازه مي کشه.چشم دوخته به
ته خيابون و انتظار مي کشه. چند دقيقه بعد يه پژوي زرد
از راه مي رسه.امير يا يکي از رفيقاش سر کرايه با راننده
چونه مي زنه و...سوار ميشه. به اين فکر مي کنم که اگه امير
دير تر رسيده بود اون پژوي زرد رفته بود. يا اگه راننده دويست تومن
گرون تر گفته بود، حالا، امير، زنده بود.
4-امير شنبه مرد و خبرش يکشنبه رسيد.
شنبه مامان امير ساعت 7 ، يه ساعت بعد از مرگ پسرش بيدار ميشه.
چاي درست مي کنه و ميز صبحونه رو مي چينه.
دخترش و شوهرش صبحونه مي خورن و ميرن بيرون. فروغ معلمه
و حالا که تابستونه، تعطيل. دستي به سروروي
خونه ميکشه و ميره ديدنه مادرش. تا 11 اونجا مي مونه.مياد خونه.
دخترش از کلاس نقاشي اومده و همونطور که
فروغ غذا رو اماده ميکنه ، الميرا از کلاسش ميگه. تا برنج دم بکشه
يه چايي مي ريزه و ميشينه پاي تلويزيون.
بقيش هم همينطوريه شايد غروب رفته باشه خريد شايد حتي چيزي
هم واسه امير خريده باشه. و مطمينم اون روز
به خيلي چيزا خنديده و در تمام لحظه ها امير تو ذهنش بوده....
و اون بي خبر از اينکه پسرش ديگه بر نمي گرده.
5-زندگي از نظر من واقعا قشنگه و بسيار دوست داشتني. اما شکننده.
« آه اي زندگي منم که هنوز ، با تمام پوچي از تو لبريزم »
نظرات ()

