این طرف ، آن طرف
در را خودش باز کرد.همان خروس حنایی که حالا چشمهایش سرخ تر شده بودو تاجش افتاده تر. بالش را که دراز کرده بود ، فشردم. مودبانه کنار رفت تا وارد شوم. به پذیرایی راهنماییم کرد و روی بزرگترین مبل که جایش عوض شده بود، نشاندم. روبرویم نشست. به ساعتش نگاه کرد و لبخند زد:
-" مثل همیشه سر ساعت... چایی می خوری؟"
و بی آنکه منتظر پاسخم شود، بلند گفت:"خانوم... لطفا چایی"
نوکش را که باز و بسته می کرد، زبان صورتیش را می دیدم که به سرعت تکان می خورد. از صدایش خوشم آمد. خشدار مثل صدای تریاکیها. مرغ شش ماهه ای که بهرام هفته پیش خریده بود، سینی چای را آورد. بلند بود و باریک. بلوز و دامن داشت که دامنش تا زیر جایی که پر روی رانهایش روییده بود ، پایین آمده بود. وقتی خم شد و سینی را جلویم گرفت، نگاهم به زنجیر طلای دور گردنش افتاد.
سینه اش برجسته بود و قاب گرفته توی بلوز نازک سیاه.کنارخروس نشست. پاهایش را روی هم انداخت. دامنش بالا رفت. نگاهم روی ساقهای زرد و کشیده اش، سرخورد. رد نگاهم را گرفت.
خروس از جیب پیرهنش پاکت سیگارش را بیرون آورد و سیگاری به لب گذاشت. پاکت را روی میز هل داد که نزدیک فنجانم ایستاد. با فندک نقره ای گرانش سیگار را آتش زد. همانطور که دود را بیرون میداد، گفت:
-" از این بکش ... محشره. اصل اصله. یکی از رفیقا رفته بود اون ور . گفتم چند باکس بیاره. یه دونه هم سهم تویه. وقت رفتن یادم بنداز بدم ببری"
سیگاری آتش زدم. دود ، سوزاند و پایین رفت. سرفه ام گرفت.
مرغ گفت:" نمی دونم چی تو این سیگار پیداکردین...آخر خودتونو به کشتن میدین"
و بالش را جلوی صورتش تکان داد تا دود کنار رود. خروس با ملایمت به شانه اش زد.
-" میشه یه تلفن دیگه بزنی؟"
مرغ گفت :" از چشم من می بینه ... خدا می دونه چی بهش گفتی"
بلند شد و به نرمی از اتاق بیرون رفت. به لرزش رانهایش زیر دامن تنگ خیره شدم.
خروس آه کشید:" هر جور بلد بودم واسش گفتم،.خواهرمو میگم، اما هنوز نمی خواد قبول کنه " سرش را با تاسف تکان داد" نه به اون وقتا که فرار می کرد نه به حالا... ..
می فهمی که؟"
سیگار را نیمه کشیده توی زیر سیگاری خاموش کردم.
"آره... تا حدودی"
چایش را تلخ خورد و چون می خواست بین جرعه ها به سیگارش پک بزند و آن طور که او می نوشید، طول کشید. ته سیگار را توی فنجان انداخت. به آسمان نگاه کرد که افتاده بود توی پنجره که بلند بود و تمام دیوار را می گرفت و روی سکویش پر بود از شمعدانیهایی که سیمین کاشته بود. چیزی به غروب نمانده بود. خروس ایستاد و ریزه های قند را از روی شلوارش تکاند.پاکت و فندکش را برداشت و گفت:
-" باید برم به آدما آب و دون بدم... اگه حوصلت سر میره بیا تو حیاط"
از اتاق خارج شد. سرش را بالا می گرفت. آهسته قدم بر می داشت و سینه اش را جلومی داد. دم بلند و رنگارنگش با هر قدم تکان می خورد. چایم را که یخ کرده بود، سر کشیدم. بیرون رفتم. مرغ توی هال با تلفن حرف میزد.مرا که دید بالش را روی گوشی گذاشت و آهسته گفت:"دیوونه شدم" و لبخند زد.
توی حیاط ، خروس کنار باغچه ای که دورش را توری زده بودند، برای آدمها مشت مشت دانه می پاشید. بهرام روی جعبه ای ایستاده بود و به زنش سیمین و خواهرش بیتا نگاه می کرد که گندم ها را از روی خاک باغچه بر می داشتند. نزدیکشان شدم. بهرام سرش را بالا آورد. دستهایش را به هم کوبید و صدایی نامفهوم از حنجره اش خارج شد.
خروس سیمین را نشانم داد و گفت :" اون دو تا نه... ولی این خیلی می خواد از باغچه بیاد بیرون"
برهنه بودند. با پاها و دستهای خاک آلود. بهرام از جعبه پایین پرید تا دانه بردارد.
-"اوایل مرده زیاد میزدش... حالا بهتر شده"
سیمین ، گونه اش متورم بود و روی بازوی بهرام خراش افتاده بود.گفتم:
-" عجیبه... بهرام حتی صداشو بلند نمی کرد"
مرغ روی تراس آمد . گوشی را تکان داد و داد زد:"بیا ... می خواد باهات حرف بزنه "
خروس ظرف گندم را گذاشت و رفت تا گوشی را بگیرد. مرغ گوشی را پشتش برد و سرش را جلو آورد. نوک هایشان به هم گیر افتاد. مشتی گندم ریختم. بهرام جلو آمد و چند دانه برداشت. مرغ کنارم ایستاد. سیمین ، گوشه ای، خاک و خاشاک را از لابلای موهایش بیرون می کشید. بیتا از کاسه ای که لجن گرفته بود، آب می خورد.
مرغ گفت:"قشنگه"
به سیمین اشاره کرد که حالا گوشش را تمیز میکرد.
گفتم: "آره..."
زل زد به چشمهایم
"اون شب، پشت اون پنجره بود، نه؟"
به پنجره اتاق خواب نگاه کردم. چیزی نگفتم.
ادامه داد:" همین بلوز تنش بود، یادته؟"
همان بود، که از سرش در آورد و جلوی آینه رقصید. توی تاریکی گوشه دیوار ایستاده بودم و از بین نوارهای کرکره نگاه می کردم.
-" میتونی بری بگیریش ... .چند روز دیگه همچین فرصتی نداری"
موزیانه گفت. سرم را انداخته بودم پایین.
ادامه داد:" اما حق نداری بیاریش این طرف"
از توری سیمی پریدم. فرار کردند. دستهایم را باز کردم و آرام به سیمین نزدیک شدم. چند بار از زیر دستهایم در رفت. بهرام و بیتا روی جعبه ایستاده بودند. بهرام شکمش را می خاراند. گوشه دیوار گیرش انداختم. کمی تقلا کرد و آرام گرفت. نشست. نفس نفس می زد. روی رانهایش دست کشیدم. سرد بود. مرغ شیر آب را باز کرده بود وباغچه کناری را آب میداد. ولش کردم. جست زد و کنار بقیه رفت. از محوطه بیرون آمدم. مرغ بی آنکه نگاهم کند ، پرسید:
-" چطور بود؟"
شانه بالا انداختم.شیر آب را بست.بالهایش را با دامنش خشک کرد. آرام به گونه ام زد
-"فکرشو نکن...همیشه همینطوریه"
از پله ها بالا رفت. روی تراس نزدیک در برگشت وگفت:
-"هر وقت خواستی بیا بالا... اینجا همیشه مثل خونه خودت بوده"
روی تخت چوبی کهنه حیاط که بهرام دوست داشت رویش دراز بکشد و کتاب بخواند ، نشستم. سیگاری آتش زدم. نگاهشان کردم. دراز کشیده بودند. بیتا و سیمین سرشان را گذاشته بودند روی سینه پهن بهرام که گهگاه دستی به موهایشان می کشید. یاد خاطره ای افتادم که بهرام چند سال پیش توی مستی برایم گفته بود.آن دورها خروسی که وقت را گم کرده بود، می خواند
نظرات ()

