می آیم کنار پنجره. به چند قایق تفریحی نگاه می کنم که با بادبادنهای کوچک زرد و قرمز و نارنجی، روی زمینه آبی یکدست دریا، این سو و آن سو می روند. فکر می کنم دیگر باید یکی از اینها را بخرم....
رئیسم که در آستانه در می ایستد، دوباره یادم می افتد برای سربازی بالاخره باید یک خاکی بریزم توی سرم.
+
vahid ; ۱۱:۳۳ ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤