نی نی
فرید دستهای آدمکی را که روی شیشه بخار گرفته کشیده بود، گذاشت. سر و سینه اش را از بین صندلیهای جلو رد کرد و به سبیل پدر زل زد که همانطور که حرف می زد، تکان می خورد. حرف پدر را برید:"مامان، هنوز آسانسورش هست؟" مادر لپش را کشید:"آره شیطون"
فرید خودش را انداخت گوشه پنجره و با کف دست آدمک را پاک کرد تا بیرون را ببیند.
پدر مادر و فرید را جلوی ساختمان چند طبقه سفالی پیاده کرد و رفت تا لباسی را که دیروز پسندیده بودند، بخرد. مادر نشست تا زیپ کاپشنش را بالا بکشد و بند کفشش را که باز شده بود ، ببندد. فرید به موهای سیاه مادر که از زیر روسری گلدارش بیرون آمده بود ، نگاه کرد و روسری را عقب کشید. مادر دوباره موهایش را زیر روسری برد و گفت:"الهی نمیری" . دست پسرش را گرفت و به سمت در ورودی رفتند.
"مامان چرا خارجیا روسری ندارن؟"
"چون عیب نمی دونن"
"چرا تو داری؟"
و گر مایی که با باز شدن در ساختمان بیرون زد و در سبز آسانسور که یک نور زرد از توی سیاهی شیشه باریک وسطش رد شد، ساکتش کرد. ایستادند. مادر دگمه ای را فشار داد. فرید چند بار پایش را روی کفپوشهای براق ساختمان کشید و به پیر مردی زل زد که پشت یک شیشه بزرگ نشسته بود و روزنامه می خواند. روی شیشه با رنگ سفید چیزی نوشته بودند.
"مامان چی نوشته؟"
مادر رد انگشت فرید را گرفت "اطلاعات"
از آسانسور که خارج شدند، مادر خم شد تا خاک روی کفشهایش را پاک کند.
"کفشای مامانی شکل نک اون جوجهه بود که بابایی خرید... همون جوجهه که وقتی در حیاط باز موند رفت دنبال مامانش مثل هاچ"
کفشهای سیاه که فرید می دانست مادر کمی پنبه جلویشان گذاشته تا اندازه شوند ، چند تا موزاییک را لگد کردند و کنار هم ایستادند. مادر به در مطب خیره شد. از جایی که بودند ، فرید یک زن چاق را میدید که نشسته بود و چشمهایش را بسته بود. مادر هنوز خیره بود.
"مامان"
مادر دستش را گرفت "برگردیم"
"واسه چی؟"
مادر دستش را کشید. دوباره جلوی آسانسور بودند. مادر دگمه را فشار داد. فرید سرش را چرخاند. زن چاق دیگر نبود.
"مامان اون خانوم چاقه رفت"
شیشه مات آسانسور زرد شد. فرید در را هل داد و تو رفت.
"بیا بیرون"
و بی آنکه منتظر شود برگشت. فرید دستهایش را توی جیبش کرد و همانطور که جوجه اردک
می دوید، دنبالش دوید. جلوی در مادر زیپ کاپشتش را تا نصفه پایین کشید.
"اگه رفتی بیرون، ببندش"
نزدیک پنجره کنار پیرزنی که چشمان قهوه ایش را یک عینک کلفت ، بزرک کرده بود، نشستند.صندلیها بلند بودند. پاهایش را تکان داد و به بند قرمز کفشش نگاه کرد که تاب می خورد. زن چاق از اتاق دکتر بیرون آمد. به منشی چیزی گفت و نشست. فرید منتظر بود تا مادر دستش را بکشد.
"مامان از خانومای چاق بدش میاد... منم از خانومای چاقی که تو خیابون مامان نمیبینن بدم میاد...عمه چاقه اما نه اونقد که اون خانومه بود... مامان میگه به خرس می مونه"
دستش را نکشید. مادر گرفته بود. از صورتش فهمید.سرخ می شد و بین ابروهایش چین می افتاد وبه نقطه ای زل می زد و هر چه فرید صدایش می کرد،نمی شنید. فرید انگشتهایش را مثل پسر داییش که کلاس دوم می رفت و تا از مدرسه می آمد، کتابهایش را کف اتاق پخش می کرد، یکی یکی باز کرد.
"خدایا"
آن طرف تر زیر عکس خانمی که لباس سفید پو شیده بود و انگشتش را روی دماغش گذاشته بود، دخترکی هم سن و سال خودش نشسته بود. دختر چشمهایش مثل چشمهای مادر بزرگ و لیلا دختر خاله اش که همیشه آواز می خواند و توی اتاقش می رقصید، سبز بود و موهای طلاییش را یک پروانه صورتی بسته بود. مادر دفتر چه اش را ورق می زد. فرید گونه اش را به بازوی مادرش چسباند تا دفتر چه را ببیند.
"مامان ، چی نوشته؟"
"واسم دوا نوشته"
"می تونی خارجی بخونی؟"
" یه کمی"
"مامانم خارجیم میتونه بخونه...مثل خاله جون نیست که باید عینک بزنه"
"خانوم عظیمی..."
مادر دفتر چه را بست و ایستاد :"همینجا باش ... اگه خواستی برو بازی کن اما بیرون نرو"
لاله گوشش را فشارداد و رفت. خانم دکتر را یک بار دیده بود. چند ماه پیش که هوا گرم بود و ازآلو بدش می آمد. با مادر رفته بود توی اتاق که خانم دکتر یک شکلات قرمز ترش داده بودش و گفته بود"عزیزم برو بیرون بازی کن"
دخترک قرمز شده بود و عرق کرده بود. یقه لباسش را می گرفت، می کشید و ول می کرد. به زنی که کنارش نشسته بود ، حرفی زد. زن ساعتش را نشان دختر داد و انگشتش را گذاشت روی شیشه اش. با آستین مانتویش عرق دختر را خشک کرد و موهایش را کنار پروانه صورتی بوسید.
فرید از صندلی پایین پرید. کاپشنش را که روی شکمش آمده بود پایین کشید و همانطور که مواظب بود پایش را روی خط موزاییکهای کف سالن نگذارد ، رفت و جلوی دختر ایستاد. دختر نگاهش کرد و رو برگرداند. زن لپش را کشید:"چه کوچولوی نازی... تو هم خسته شدی، نه؟"
و بعد به دخترش گفت"می خوای بری بازی کنی؟"
دختر سرش را بالا انداخت.
"تو برو بازی کن... این خودش لوس کرده"
فرید بیرون رفت. جلوی آسانسور ایستاد. روی پنجه پایش بلند شد و دگمه ای را که مادر فشار میداد، فشرد.
"مامانم که میزنه آسانسور میاد ولی من که میزنم نمیاد... تو همش گریه می کنی...دخترا همیشه گریه می کنن اما مامان من گریه نمی کنه"
یک پایش را تا کرد و یکی یکی روی موزاییکها پرید. دو سکه ای که از پدرش گرفته بود توی جیبش صدا می کرد.
"تو یاد نداری"
دختر کنارش ایستاده بود.فرید گردنش را خاراند. دختر لی لی کنان تا دیوار رفت و برگشت.
"بیا گرگ بازی"
دختر گفت"نه... مامانم میگه من ضعیفم... نباید بدوم"
"بریم سوار آسانسو شیم"
"نمیام... بچه دزدا میدزدنم"
" منو یه بار یه بچه دزد ، دزدید"
"انداختت تو کیسه؟"
"من زدمش کیسشم پاره کردم خیلی زدمش گریش در اومده بود ولی من میزدمش. یه مشت اینجوری زدم" وتوی هوا مشتی پراند "یه اینجوری" یک مشت دیگر "بعد لگدش زدم"
لگد که انداخت، پایش سر خورد و زمین خورد. دختر خندید.
"خیلی دردم اومد اما گریه نکردم...بابایی میگه مرد نباید گریه کنه..اما حالا خودش گریه میکنه.وقتی میخوابم گریه میکنه"
روی پله اول راه پله نشستند.فرید یکی از سکه هایش را از بین مارپیچ پله ها پایین انداخت.دختر گفت"پسرا همیشه کارای بد میکنن خاله میگه از دیوار راست بالا میرن"
فرید دستهایش را توی جیب کاپشنش کرد.
"مامانم میخواد یه نی نی بیاره... مامان تو چی؟"
"یه چیزی تو اینجاشه" فرید دستش را گذاشت روی سینه اش.
"خواب بودم ولی یواشکی نگاه می کردم. مامانم یکی از دودوهاشو در اورده بود و خاله فرزانه فشارش می داد"
"دردش نیومد؟"
"اونجا نه، ولی بعد گریه کرد و خاله بغلش کرد. خونه هم که رسیدیم باز گریه کرد. من بغلش کردم بابا هم بغلش کرد"
"بابات کجاس؟"
"رفته خرید کنه اما میاد...یه ماشین آبی داریم که چراغ عقبش شکسته... یه موتوره زد بهش...ولی بابایی..."
که دخترک به صدای مادرش بلند شد ورفت. فرید به نرده های راه پله چسبید و پایین را نگاه کرد. سکه دیگرش را پایین انداخت و دوباره توی مطب دوید.
***
پدر ماشین را روشن کرد و چند بار گاز داد. عقب آمد ، از پارکینگ خارج شد و توی خیابان پیچید. فرید روی زانوهایش رو به شیشه عقب نشسته بود و به ماشینهایی نگاه می کرد که دنبالشان می آمدند. یک جا ماشین ها همه ایستادند و ماشین آنها بین بقیه گیر افتاد. برای مردی که توی ماشین زرد عقبی بود، دست تکان داد. مرد لپهایش را باد کرد و شکلک درآورد.
"گفت یه چیزی هست اما باید مطمئن بشه... باید آزمایش بدم"
فرید دراز کشید.
"دکترا بیخود همه چیز رو بزرگ می کنن"
"بهشون بگو به آرزوشون رسیدن...از اول عذابم دادن... همین امشب تلفن کن و بگو"
فرید چشمهایش را بست. همیشه به اینجا که می رسید، پدر داد میزد. داد نزد. صدای کلیک فندک آمد و بوی سیگار توی ماشین پیچید. چشمانش را باز کرد. منتظر بود تا مادر سیگار پدر را بیرون بیندازد. پدر شیشه را کمی پایین داده بود و دود را از باریکه بالای شیشه بیرون می داد. مادر دستهایش را روی صورتش گرفت و گریه کرد. فرید نشست"مامان" پدر دستش را روی زانوی مادر گذاشت. مادر زانویش را پس کشید. پدر گفت:"به خدا چیزی نیست"
گریه مادر بلند تر شده بود :"حتما باید تو گور بذاریم؟"
پدر سرش را روی فرمان گذاشت.
"همین می خواستن... همین که این بچه بی مادر بزرگ شه"
فرید گریه اش گرفت. خودش را ازبین دوتا صندلی جلو رد کرد و روی زانوی مادرش نشست و بغلش کرد.
"مامان"
"چیزی نیست خوشگلم"
انگشتان مادر را حس کرد که خزیدند توی موهایش و دست دیگرش را که دورش را گرفت و فشارش داد.
ماشین ها حرکت کردند. تکان خورد. ماشین راه افتاد. دماغش را گذاشت روی لباس مادر و بو کشید. همان بو، بویش وقتی از مدرسه می آمد و مقنعه اش را می کند. سرش را روی شانه مادر تکیه داد و از کنار پدر به مغازه هایی نگاه کرد که تندوتند می گذشتند.
"از اونجا خوشم نمیاد... بابا و مامان همیشه توش دعوا میکنن...از خانوم دکترم بدم میاد ...همش دفترچه مامان خارجی مینویسه و گریش در میاره... مامانی که از مسافرت بیاد بهش میگم دیگه اونجا نریم...لیلا تو همش گریه می کنی...من باهات قهرم"
آذر 1382
نظرات ()

