اول سکوت و هر چند بی فايده هر چند بی ربط تقديم به تمام کودکانی که کيفهايشان را برای فردايی که نمی آيد بسته بودند.
قهوه شب یلدا
یک ساعت بیشتر است که نشسته ام. آنقدر اینجا آمده ام که حالا مودبانه عذرم را نخواهند. پاکت عکسها را گذاشته ام زیر روزنامه که اول نبیند و فکر کند هنوز دستم خالی است. دوست دارم انکار کند و بعد ، پاکت را که بیرون می کشم ، یخ زدنش را ببینم. شلوغ است و من کاری ندارم جز اینکه سیگار بکشم و به آدمها نگاه کنم که با خنده های خنده دار می آیند و می روند.اول دختر را می بینم که کلاه بافتنی صورتیش را بر میدارد و روسریش را درست می کند. پسر کنارش ایستاده وبا چترش که بسته نمی شود بازی میکند. چتر که بسته می شود ، از بین شمعها و گلدانهای مصنوعی رد می شوند و می آیند و پشت میز کناریم که نزدیک پنجره است ، می نشینند. دختر کوله اش را کنار پاهایش می اندازد و سرسری منو را نگاه میکند. پیشخدمت با عذرخواهی نزدیک می شود و کبریت می کشد تا شمع روی میز را روشن کند. دختر می خندد. دست پیشخدمت را کنار میزند و می گوید:
-"لازم نیست... اینطوری خیلی رمانتیک میشه... اومدیم یه قهوه بخوریم و بریم"
پیشخدمت می رود تا قهوه بیاورد. پسر شال گردنش را روی میز می گذارد. دختر با کف دست، شیشه بخار گرفته را پاک میکند و توی خیابان می رود. از خیابان صدای بوق ماشینهایی می آید که پشت چراغ مانده اند. با انگشت شمع را خاموش میکنم.
"شرط میبندم امشب برف میاد"
"نمیاد... تا حالا نشده شب یلدا برف بیاد"
و من فکر می کینم دختر شرط را میبرد چون آسمان بفهمی نفهمی قرمز است. لهجه اش به نظرم آشنا می رسد. باید مال همان طرفها باشد با این پوست مهتابی و صورت لاغر و چشمهای کشیده مثل نقاشیهایی که پیرمدی پیاله به دست به پیچ و تاب دختری با چشمهای سیاه نگاه می کند.
پیشخدمت فنجانهای قهوه را روی میز می گذارد و میرود سراغ زن و مردی که دنبال جای خالی می گردند. دختر برای خودش و پسر شکر میریزد. پسر عصبانی با صدای گرفته می گوید:
"لعنتی... تو این حال و روز باید بابابزرگش بمیره"
دختر قهوه را مزه میکند
"غصه نخور گفت تا آخر هفته میاد"
پسر می نالد "کی میره این همه راهو" و سیگاری آتش میزند. دختر زیر سیگاری کوچک را که پشت گلدان روی میز است و پسر نمی بیند ،می لغزاند طرفش.
به ساعتم نگاه میکنم. دیگر باید برسد . بدم نمی آید امشب مثل همیشه دیر برسد. با ناخن لکه کوچکی را که روی میز مانده است ، می تراشم. یک ماه می شود که دیگر مثل اولها وقت آمدنش نمی ایستم و با لبخند روی شیشه ساعتم نمی زنم. لعنت به تمام مردهایی که موهایشان را می بندند و ریششان بلند است.
پسر دود را بیرون می دهد و سرفه می کند. صدای خشدارش را از پشت سرفه هایش که آرام گرفته ، می شنوم:
"یه مدته حال و روز خوبی ندارم... این سرماخوردگی ولم نمی کنه"
و باز صدای ریز و بچگانه دختر:
" الان فصلشه همه اینطورین"
پسر خاکستر سیگار را می تکاند
"می ترسم چیز دیگه ای باشه"
و باز سرفه می کند
"برو آزمایش بده"
"چی میگی؟... خودت جرات می کنی؟"
دختر شانه بالا می اندازد "آره... واسه من چه فرقی داره"
و خیره می شود به دود سفید که نرم بالا می رود و آشفته توی نور کمرنگ کافه گم میشود. پسر قهوه اش را می نوشد و سیگارش را نکشیده توی فنجان خالی می اندازد. دماغش رابا صدا بالا می کشد. دختر از توی کوله اش دستمالی بیرون می آورد و به پسرمی دهد.
"چیزیت نیست... چند وقت سیگار نکش تا سرفت خوب شه"
آنقدر که باید ، نمیدانند. باید بیشتر از اینها صبر کنند. فکر می کنم چقدر خنده دار است که من هم بروم آزمایش بدهم و بعد یک “positive” کمرنگ پایین برگه ام همه چیز را تمام کند و دوست دارم بلند قهقهه بزنم فقط بخاطر اینکه فکر نمی کردم چشمهای به آن درشتی دروغ بگویند.
ترانه ای از بلند گوی بالای سرم که سیمش را به دیوار بست زده اند و پایین آورده اند ، پخش می شود. سیگاری روشن می کنم. به دختر و پسر نگاه می کنم و جز "خسته شدم" ، "آرزو" ، "همه دخترا" ، "تو هم مثل بقیه" چیزی نمی شنوم. به ترانه گوش می دهم. حالا که حرفهایشان را نمی شنوم ناچارم به ترانه گوش دهم. دو سال و دو سه ماه گذشته. یک روز ابری سرد. یک اردو با مجوزی که صاحب امضایش نیامده. روسریهای دور گردن. آس های پیک و سکه های دو ریالی به جای ژتون. دستهای سرما زده و دست من که دستی را که هنوز غریبه است گرفته و از کوه پایین می آورد. سیگارم را روی گلدان باریک به ساقه ای مصنوعی تکیه می دهم و با کاتری که از کیفم بیرون می آورم ، سیم بلند گو را می برم. هیچ کس نمی فهمد ، حتی پیشخدمتی که سینی به دست
می گذرد.
"از اون رفیقت چه خبر اون کچله؟"
"باهاش حرف زدم... میگه باید باید تایپ بلد باشی"
"بهونه میاره"
"نه بابا، تو بند این حرفا نیست"
"حمید که بیاد میگم بهم یاد بده"
پسر عصبانی می شود:
"مرده شور این حمید ببره که انداخت رفت...بزدل ترسو ...کاش کلید رو میداد"
دختر سرش را پایین انداخته. انگشتهایش توی هم رفته لبش را تند تند گاز می گیرد و ول میکند. به زحمت می شنوم:
"حتما باید برم اونجا؟"
پسر آرام می شود چون دیگر با پا به زمین نمی کوبد. انگشتش را زیر چانه دختر میگذارد و صورتش را آرام بالا می آورد.
"میدونم بدت میاد، اما چاره چیه.... تازه ، دیگه نمی خوره"
جمله آخر را ناشیانه می گوید.
"نمی خواد خرم کنی... چه بخوره چه نخوره گهه"
و لبهایش وقت گفتن می لرزند.
پسر به گونه اش دست می کشد و بی آنکه بخواهم سردی پوستش را حس میکنم.
"فقط یه امشبه.. . باشه؟"
دختر سرش را تکان می دهد. انگشتهایش را دور فنجان قهوه حلقه می کند و فنجان رامی چرخاند. نگاهش را پایین انداخته.
"میدونی... تو فکر میکنی فرق نداره. شهریار یا یکی دیگه.... اما فرق داره، جلوی چشمای پرستو باهام حال می کرد...مست مست بود اصلا جیغاشو نمیشنید...."
مرد پشت پیشخوان مدتیست که نگاهم می کند. دختر و پسری کنار در ایستاده اند. پیشخدمت را صدا می زنم و می گویم برایم چیزی بیاورد . می خواهد بپرسد که می گویم همان همیشگی.
دختر چشمهایش را بالا آورده. آرنجش را به میز تکیه داده و چانه اش را روی دستش گذاشته است.
" هنوزم با پرستو می چرخه؟"
حرف که میزند ، ساعدش تکان می خورد. پسر سرفه می کند و می گوید:
"آره ... تازگیا خیلی خرجش میکنه، میخواد واسه سال دیگه یه پولی بهش بده تا با دوستاش خونه بگیره. میگه خوابگاه خرابش میکنه"
دختر چشمهایش را می بندد.
"می زدش ... لباساشو پوشیده بود که بره... اما شهریار در رو قفل کرده بود و میزدش"
ساعدش باز تکان می خورد اما آهسته تر. پسر پوزخند می زند:
"همش فیلمه . اگه می خواست بره وقتی شهریار با تو بود میرفت"
دختر به صندلی تکیه می دهد و دستهایش را پشت گردنش می برد. می گوید:
"نمی دونم... شاید"
پیشخدمت شیر و قهوه را میگذارد و میرود. همراهم زنگ میزند. به صفحه آبیش نگاه می کنم. خودش است. حتما زنگ زده تا بگوید توی ترافیک گیر کرده. موبایل را خاموش میکنم. وقتی برسد باز انکار می کند. آنوقت عکسی را که روی مبل نشسته است و میخندد به دستش میدهم. به دقت نگاه می کند. خیره می شوم به صورتش مخصوصا ابروهایش که می خواهد خونسرد بماند. عکس را روی میز می گذارد و به سردی می گوید:
"اونجا من با تو نبودم"
این را که بگوید بلند می خندم و زنجیر دور مچ پایش را نشانش می دهم. باید یادش بیاید که زنجیر را با هم خریده ایم. چند لحظه ساکت می ماند. به این زودی از تک و تا نمی افتد. شاید بگوید رفته عکسهایش را بگیرد. یا دلش سوخته یا چیزی شبیه به حرفهایی که بقیه می زنند. آنوقت عکسی را که با لباس خواب صورتی نازکش توی تخت نشسته جلویش می گذارم و صبر می کنم تا خوب ببیند دامن پیرهن تا کجا بالا رفته .شاید دور هاله سینه هایش هم با خودکار دایره بکشم. می خواهم ببینم باز چه می گوید. حتما بهانه ای می آورد. سیگارم را توی زیر سیگاری مچاله می کنم.
دختر و پسر ایستاده اند. پسر شالش را دور گردنش مرتب می کند و دختر کلاهش را روی روسریش می کشد. بازوی پسر را می گیرد و می روند تا پول میز را حساب کنند. بیرون که می روند ، پاکت عکس و روزنامه را بر میدارم.قهوه را دست نخورده و یخ زده باقی می گذارم. از کنار عطرهای مختلف رد می شوم و کنار پیشخوان می ایستم. مرد لبخند می زند. پول قهوه را می دهم. می گویم:
"من با دوستم قرار داشتم...شما میشناسیدشون؟"
"بله قربان...شما مشتری همیشگی هستین"
پاکت را روی پیشخوان می گذارم
"من باید برم... میشه وقتی اومدن این پاکت بهشون بدین"
"چشم...امر دیگه ای باشه"
سرم را تکان می دهم. یقه کاپشنم را بالا می زنم و بیرون میروم. سوز سرد آخرین شب پاییز به صورتم می خورد. آسمان هنوز قرمز است.
وحید مقدم
دیماه 1382
نظرات ()

