کودکانه ها

 

 

 

 

یک جنازه کوچک

 

 

 

زن عینک تیره و بزرگش را به چشم زده . یک دستش را دور بازوی مرد انداخته و توی دست دیگرش ساقه های بلند گلهای سفید و صورتی آرام با  قدمهایش تکان می خورند. خاک نرم ذره ذره روی کفشهای واکس خورده مرد را می گیرد و بادی که می آید  موهایش را که پر از تارهای سفید شده ، آشفته می کند. از لابلای آدمها می گذرند و چند بار انگشتی به سینی خرمایی که دستی پیش رویشان گرفته ، می زنندو توی آخرین قطعه، کنار قبری که درختهای کاج سایه اش کرده اند، می ایستند. مرد جعبه شکلاتی را که آورده به زن میدهدو دستهایش را توی جیب شلوارش می کند . زن عینکش رابر می دارد و با دست، عرق نشسته روی پیشانیش را پاک می کند. بلند است و باریک. چشمهایش مورب و کشیده اند با  مژه های تابدار برگشته . می نشیند و جعبه شکلات و دسته گل را روی سنگ  سیاه خاک گرفته می گذارد. دسته ای از موهایش که از زیر روسریش بیرون آمده ، روی نیمرخش را می گیرد. نگاه مرد حالا با چینی بین ابروهایش به گیسوان زن است که با باد داغ بعد ازظهر تکان می خورد. صدای شیون زنی در دوردست یک لحظه می پیچد و محو می شود.

 

"یه شبه موهاش سفید شد...نه اینکه غصه خورده باشه، یه قطره اشکم نریخت...عذاب می کشه، گناهش کم گناهی نیست. اون دنیا چی میخواد جواب بده...اصلا فرض کن هیچ دوایی نداشته، مرگ و زندگی  که دست آدم نیست ، دخترش بوده که بوده...تقصیر بابای خدابیامرزش شد که گذاشت بچه هاش بی دین و لامذهب بار بیان...اگه یه بار به چوب میبستشون این اتفاقا نمیفتاد"

 

پسرکی که سرش را ماشین کرده با یک پیت حلبی پر از آب نزدیکشان می شود. روبروی مرد ، آن طرف گور می ایستد و چیزی می گوید. مرد سر تکان می دهد. دستش به کندی بیرون می آید و  اسکناسی به پسر می دهد. پسر به پیت اشاره می کند. مرد اسکناس دیگری توی مشتش می گذارد و آرام به شانه اش می زند. زن شکلاتها را جلوی پسر می گیرد. پسر چند تایی بر می دارد و می دود و زیر درختهای قطعه روبرو چند بچه دیگر دوره اش می کنند. زن بسته شکلات را بالا می گیرد و به بچه ها که نگاهش می کنند ، نشان میدهد. بچه ها می آیند و بسته را می گیرند و خنده کنان دور می شوند. مرد به نرمی روی سر زن دست می کشد.

 

"مثل سنگ شده، خشک خشک...باور میکنی تو این چند سالی که برگشته کسی یه لبخند به لبش ندیده... خارج آدما رو عوض میکنه...نمی دونم  چی تو این مرد دیده که ولش نمی کنه، یه قوم و خویشی دوری با هم داریم عروسی که میشد کار ما پسرا این بود که یه گوشه قایم شیم و زل بزنیم بهش. هنوز جلوی چشممه چه رقصی می کرد .میشد مثل همین دخترا که تو نقاشیای قدیمی می کشن. نمی دونم دختری با اون شر و شور چطور زن این قالب یخ شد"

 

مرد زانو میزند. آب را روی سنگ می ریزد و خاکی را که نشسته ، می شوید. شاخه های گل را بر میدارد و گلبرگهای سفید و صورتی را می کند و روی سنگ می اندازد. گلبرگها که تمام می شوند، ساقه های لخت را دور سنگ می چیند.

 

"هر کی یه چیزی می گه...بعضیا میگن می دونه اما اینقد می خوادش که بخشیدش.شایدم آبرو داری میکنه. بعضیا می گن نمی دونه... بعید نیست ندونه. هم خودش هم خونوادش صاف و سادن. فکر میکنن همه مثل خودشون خوبن. این یارو هم که خوب خامشون کرد، باباش معلم بود از این معلمای بی عرضه که شاگرداش سوارش میشدن. کی فکر میکرد بیاد و دختر  یکی یکدونه بهترین خونواده شهر رو بگیره، این روزا  هم که همه دکتر و مهندسن، حسابی خوابشون کرد"

 

مرد ایستاده است.کت و شلوار  سیاه پوشیده با پیرهنی سرمه ای. حلقه نقره توی انگشتش زیر آفتاب برق می زند. دستی به موهایش می کشد که باد باز به همشان می ریزد. پیرزنی از بین گورها به سمتشان می آید. زن ، پیرزن را که می بیند ، بر می خیزد. مرد پشت می کند و دور می شود. زن یک لحظه نگاهش با مرد می رود. پیرزن را در آغوش می کشد و گونه های چروکش را می بوسد.پیرزن  انگشتش را به سنگ می زند و همانطور که به عکس توی قاب شیشه ای زل زده ، فاتحه می خواند. زن چشمهایش به سویی می چرخد که مرد رفته. مرد کنار پیرمردی که سر خاکی نوحه می خواند ، ایستاده است.

پیرزن چشم از عکس بر میدارد. حرفی میزند که زن چشمهایش را می بندد. پیرزن بغلش می کند. جدا که می شود ، دستش را توی دستش نگه می دارد. زن لبخند می زند. پیرزن رو به آسمان می کند و آه می کشد. دوباره به عکس نگاه می کند و لنگ لنگان از راه آب پای درختهای کاج می گذرد و توی گذرگاه قبرستان بین آدمهایی که می آیند و می روند، گم می شود. مرد دستش را پشت پیرمرد گذاشته و همانطور که مراقب است پایش را روی قبر ها نگذارد ، نزدیک می شود.

 

"نمی دونی چقد ماه بود...با اینکه مریض بود، اینقد ناز و خوشگل بود که همه عاشقش می شدن....شکل مامانش بود ، هیچیش به باباش نرفته بود...با اون لباسایی که تنش می کردن میشد مثل بچه های خارجی منتها با چشم و موهای سیاه...نمی دونم چطور دلش اومد.آدم چقد می تونه بیرحم باشه"

 

 

پیرمرد کنار شمشادی که کاشته اند، می نشیند. عبای کهنه اش را که لبه اش روی خاک افتاده ، بالا می کشد. کتاب رنگ و رفته اش را باز می کندو باصدایی گرفته و خشدار مي خواند.

زن و مردی پشت درختها نزدیک شیر آبی که باز است و مردم ظرفهایشان را آب می کنند ایستاده اند و حرف می زنند.زن کودکی به بغل گرفته. مرد اخم کرده  و مدام سرش را به چپ و راست می چرخاند. زن روی پنجه پا بلند می شود و گونه اش را می بوسد. چند نفر برمیگردند و نگاهشان می کنندمرد  موافقت می کند. زن می خندد و  راه می افتد که بیاید. چند قدم که بر میدارد، بر می گردد و بچه را به شوهرش می دهد. از لابلای آدمها می گذرد تا به سنگ سیاه انگشت بزند و یک لحظه گونه  به گونه زن بگذارد و بی آنکه به مرد نگاهی بیندازد ، برگردد و بچه را از شوهرش بگیرد. دور که می شود ، زن دست می برد و موهای آشفته مرد را شانه می کند.

 

"از خودش بهتر کسی نبود، به این نگاه نکن که اومده تو شهر به این کوچیکی.هزار جا می خواستنش...می دونست که امیدی نیست. بهترین بیمارستانای خارجم  جوابش کرده بودن. این آخرا خیلی درد می کشید. بچه به اون تپلی شده بود پوست و استخوون...موهاش از همونجا سفید شد،  طاقت جیغای بچش رو نداشت. جیغ که می زد مارو هم دیوونه می کرد، ما همسایه دیوار به دیوارشونیم.طفلک خانوم مهندس همیشه میومد و عذرخواهی می کرد. "

 

مرد پولی به پیرمرد می دهد و روانه اش می کند. کلاغها توی شاخه های کاج می پرند و قار قار

می کنند. باد آرام گرفته است. ازدحام خیابانهای گورستان بیشتر شده و گهگاه توی شلوغی آدمها ماشینی بوق زنان گاز می دهد و رد می شود. آبی که مرد روی سنگ ریخته ، خشک شده و گلبرگها تازگی خود را از دست داده اند. دختر توی عکس می خندد و دستهایش دور خرس کوچکی حلقه شده.

 

"فکر کنم عاشق و معشوق بودن. اینکه دختری از خونواده به این خوبی با این همه خوشگلی حتی بعد تموم شدن درسش ، عروس نمیشه ، اینجا رسم نیست...سه چهار سالی که مرد رفته بود خارج تخصص بگیره، بهترین پسرای شهر خواستگارش بودن.همه رو تلفنی رد کردن یه نفرشون پاشو تو اون خونه نذاشت...یه مدتم واسش حرف دراوردن که حتما دختر نیست که عروس نمیشه"

 

زن یک بطری خالی نوشابه را زیر شیر آب می گیرد. آب به کناره های بطری می خورد و روی مانتویش می پاشد. زن بطری را پر میکند و بر می گردد.بیشتر آب را پای شمشاد خالی می کند و هر چه را که مانده روی گلبرگهای پژمرده می ریزد. بطری را کنار شمشاد می گذارد. به برگهایش دست می کشد و چیزی می گوید. مرد به صورتش اشاره می کند. زن صورتش را جلو می برد. مرد مژه ای را که روی گونه اش زیر پلکش افتاده ، بر میدارد. زن چند برگ زرد را از بین برگهای شمشاد  می کند. مرد چشمهایش را می بندد. زن گور را دور می زند و صدایش می کند.  مرد صورتش را بر میگرداند. زن چانه اش را می گیرد و صورتش را آرام می چرخاند. مرد چشمهایش را باز می کند و شتابزده با پشت دست به چشمهایش می کشد. زن به مرد تکیه می دهد.دست مرد دور شانه هایش حلقه می شود.

 

"حرف و حدیث زیاده...کسی از کسی شکایت نکرد. شاید چیزی نبوده، شاید اشتباه کرده ، شایدم عمدی بیشتر از اون چیزی که لازم بوده تو سرنگ کرده...هر چی بوده دخترک تو خواب مرده.خب طبیعی نیست که یه دفه از خارج برگردن و خودش مراقبش باشه...کی فکر می کرد دختر به اون شیرینی یه همچین تقدیری داشته باشه"

 

سایه ها بلند تر شده اند. دوره گردها کم کم بساطشان را از پیش پای مردم بر می دارند. تاکسی های نارنجی تند و تند پر می شوند و می روند. زن بازوی مرد را گرفته. عینک تیره بزرگش را به چشم زده است و کوتاه و آهسته قدم بر میدارد. مرد کمی خمیده با کفشهای خاک آلود از کنار آدمهایی که گاه رو بر می گردانند، می گذرد. دورترها یک دسته کبوتر از روی بامی پر میزنند و به اشاره های پارچه ای که تکان می خورد، دور بام دور می زنند.

 

 

وحید مقدم

دیماه 1382

 

 

+   vahid ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir