کودکانه ها

 

گردوهای سبز نارس

 

  برای بار اول است که می آورمش. عینک آفتابیش را به جشم زده و روی زانویش با ترانه ای که توی ماشین می پیچد، ضرب گرفته. پیچ را که می پیچم با دیدن خانه آجری قدیمی که از پشت پیچ بیرون می آید ،   دستهایش را به هم می کوبد ومی گوید

"ما هم یه دونه درست می کنیم"

جاده آسفالت تمام می شود و ماشین می افتد توی خاکی و بعد از یک سرازیری که پایین می رویم روی سنگلاخ راه باریکی هستیم که دور و برش پر شده از برش هایی که سیلاب بهار کنده است و برده. کم کم دیوارها و کوچه باغها اطراف جاده را می گیرند. هرجا دیوار نیامده ، بوته های بلند سبز تیره آمده اند که گلهای بنفش داردند و هر چه فکر می کنم اسمش از خاطرم رفته است.

"خیلی دیگه باید بریم؟"

بوی تند بوته های وحشی توی ماشین پیچیده است. همانطور که از سنگهای کوچک و بزرگ کف جاده تکان می خورم یک درخت توت نیمه خشکیده را نشانش می دهم.

"اونجاس"

کنار درخت توت کوچه باغ باریکی است که به زحمت ماشین را از خراش شاخه های نازک ردیف درختهای انار رد میکنم و نگه می دارم. پیاده می شود و دستهایش را به اطراف باز می کند. باغ انار تمام شده و گندمزار کوچکی روبروی دری که باید از دریچه آدم روی توی دیوار تو بروم و بازش کنم ،  با باد تکان می خورد. زیر انداز و سبد را از صندوق عقب در می آورم و به دستش می دهم. دستم را روی لبه دریچه می گذارم و جست می زنم. می خندد. پایین می پرم. زنبوری از جلوی صورتم رد می شود. در را باز می کنم. داخل می شود. در را نیمه باز می گذارم وخرت و پرتها را از دستش می گیرم. چسبیده به راه آبی که از کنار دیوار ، از باغ بالایی تو آمده و ادامه یافته و جایی آن پایین ، دیوار کاهگلی را سوراخ کرده و توی باغ همسایه رفته ، راه می افتیم.

"اینکه آب نداره"

"صبر داشته باش خوشگلم"

صدای سگی از دور می آید. لابلای درختها را نگاه می کنم . کسی نیست. سالهاست که تمام بچه ها بزرگ شده اند.

"این درخت چیه ؟"

"درخت به...تو این باغ همین یه دونس"

می رسیم به محوطه کوچکی گوشه باغ. کتهای چوبی کهنه هنوز کنار دیوارند.نمی دانم کی می خواهند بپوسند و فرو بریزند. یک لحظه به درخت گردوی پیری که آن طرف راه آب نزدیک دیوار بالا رفته و شاخه های بزرگش روی کتها را سایه زده، خیره می مانم. زیر انداز را روی کتها می اندازم و لیوانها و فلاسک چای را از سبد بیرون می آورم.

گره روسریش را شل می کند و روسری را دور گردنش می اندازد. مانتویش را در می آورد و به شاخه درختی آویزان می کند. موهایش را بسته. لخت و سیاه تا گودی کمرش پایین رفته اند. نزدیکش می شوم. بغلش می کنم. بازوهایش را دور گردنم حلقه می کند و لبهایم را روی لبهایش فشار می دهم. هنوز می خواهد که سرم را عقب می برم. با چشمهای خمار نگاهم می کند.

"ممکنه کسی بیاد"

"متوجه می شیم"

"نه...یه دفه از پشت درختا پیداش میشه"

رهایم می کند. دور و برش را نگاه می کند و نگاهش روی کتها می ماند.

"خدا می دونه چند تا دختر رو اوردی اینجا... شبای تابستون ، زیر نور ماه، نسیم سرد شبونه..."

می خندم

"شب اینقد زیر این درخت تاریک میشه که هیچکی جرات نمی کنه بیاد"

به خانه کوچکی که تازه ساخته ایم و فقط دو اتاق و یک توالت دارد و آن طرف باغ است، اشاره می کند.

"می بردیشون اونجا...می خوام خونه رو ببینم"

"کلیدش همرام نیست...باشه یه وقت دیگه"

شانه بالا می اندازد. روی یکی از کتها می نشینم. زیر درخت انجیری نشسته دخترکی با پروانه ای به موهایش.  دورتر پسرکی با اولین ساعتی که هدیه گرفته ، ور می رود. درخت خشک می شود و آن دو اتاق کوچک بالا می رود.

لیوانی چای میریزم. بوته های لوبیا بیشتر باغ را گرفته اند. گیلاسها را تازه چیده اند و آن درخت زردآلو مدتهاست که میوه نمی دهد.سحر لبه حوض سیمانی نشسته است و به آب چشم دوخته.

"چقد آبش کثیفه"

"سبزی آب به خاطر لجن حوضه...آبش می ره واسه درختا... دیگه زیاد اینجا نمیایم که زود به زود تمیزش کنیم"

"پر ماهیه"

ده دواز ده تایی می شوند. دوتا که بزرگند و بقیه کوچک. هر عید سیزده که می شود، تمام خانواده ماهیهای قرمز را می آورند و توی حوض ول می دهند که بیشترشان را کلاغها می برند.

چای را جرعه جرعه می نوشم و نگاهش می کنم که دستش را توی آب برده و منتظر است شاید یکی از ماهیها از کنار انگشتهایش رد شود. خسته که می شود ، می آید و کنارم می نشیند. از ظرف میوه که توی سبد است، سیبی بر میدارد و گاز می زند.

"باید تمیزش کنیم... شاید تو از لجن خوشت بیاد اما من نه...چند تا ماهی سیاهم ول می دیم پیش قرمزا...دور تا دورشم از شمعدونیای مامانت می چینیم...خیلی قشنگ می شه"

سرم را تکان می دهم. صدایی می آید و آب توی جوی می افتد. از شادی جیغ می کشد. سیب را روی زیر انداز می اندازد و کنار جوی می رود. پاچه های شلوارش را تا زیر زانو بالا می کشد و کفشهایش را می کند. می نشیند و پاهایش را توی آب می گذارد.

"چه سرده...یخ زدم"

کنارش می ایستم. یک لحظه سرش را بالا می گیرد و نگاهم می کند. لبخند می زند و چشمهایش توی آب می روند دنبال شاخ و برگهای کوچکی که می چرخند و می گذرند. پاهایش را تکان می دهد و ماسه های ریز از زیر پاهایش بلند می شوند و آب را کدر می کنند. آرام می گیرد تا آب دوباره صاف شود. روبرویش آن طرف آب تنه کلفت درخت گردو توی خاک رفته. دیوار کاهگلی چند جا ترک برداشته و ریخته است. چشم هایم را می بندم.همهمه ای که گم شده از بین  گردوهای سبز نارس توی گوشم می پیچد. بوی سوختن برگهای خشک نمناک و وزوز زنبورهایی که دور سیخ های کباب می چرخند.

"شهروز... توهم بیا"

نرفته سردی آب را حس می کنم. همان را می گویم که می گفتند تا استخوانهایم درد نگیرد و تب نکنم.

"تو این آب یه جور حشره ریزه که می ره توی پا"

مشکوک نگاهم می کند

"شوخی می کنی"

"من اینطور شنیدم"

باور نمی کند

"دوست دارم پاهامو ببرم زیر خاک"

"زیر ناخنات کثیف می شه"

سفیدی پوستش دارد سرخ می شود. دل می کند. روی کت می نشینیم. سحر به دیوار تکیه می دهد و پاهایش را دراز می کند. نگاهم سر می خورد روی ساقهایش.

"اونطور که تعریف می کردی، فکر می کردم اینجا خیلی بزرگتره"

"بچه که بودم، بود... قدیما ، پنجاه شصت  سال پیش واقعا بزرگ بوده . از اینجا  تا پای اون کوه... اما بعد تیکه تیکه میشه"

به کوه بزرگی در دور دست نگاه میکند. دو قله کنار هم. مادر و دختری که توی کوه گرفتار راهزنها می شوند و از خدا می خواهند تا سنگشان کند.

"واست گفتم که چی شد بابا بزرگ مامانم اینجا رو خرید؟"

می خندد و آرام به پشتم می زند

"آره...هزار بار شایدم بیشتر"

و شروع می کند به زمزمه آوازی. میروم پیش شنیده ها ،کنار زنی که قدش از تمام مردهای دور و برش بلند تر بوده و چشم های آبی داشته توی زمینه سفید صورتش با موهای سیاه بلند که می بافته و تا کمرش می انداخته. مرد را می بینم که توی خانه می آمده و دلش برای زنش که زیر کرسی نشسته و شاهنامه را روی لحاف مخمل باز کرده ، پر می کشیده و اخم می کرده تا هیبتش نرود.

زمزمه آواز با صدای بچگانه اش بلند تر شده. از پشت سالها صدای بیل دهقانی می آید که آب را از جوی اصلی به باریکه هایی می کشاند که پای درختها می روند. چشمهای آبی زن ، غمگین دوخته شده به کنج دیوار. دیگر به پارچه هایی که مرد از بزازیش می آورد ، مثل گذشته با خنده دست نمی کشد و گلهای زرد و قرمز را با عشوه به شانه اش نمی دهد. از غذا افتاده. دلش نازک شده. شاهنامه اش گوشه طاقچه خاک گرفته و به هر اخمی روی صورت لاغرش را اشکهای درشتش پر می کنند.

پیرمرد دهقان تکیه داده به بیلش. سیگار ارزانش را آتش زده و با هر پک سرفه ای خشک از گلویش بیرون می پرد. سحر عاشقیش پررنگ شده. پاهایم را دراز میکنم و سرش را روی رانهایم می گذارد. رو به آسمان پلکهایش بسته می شوند. مرد با همان اخم همیشگی ، دستها را پشت سرش قلاب کرده و تند قدم بر میدارد. زن، چادر به سر  یک قدم عقب تر مردش را دنبال می کند. از کوچه های باریک و صدای درشکه ها و شمعهای روشن امامزاده می گذرند و جلوی در چوبی رنگ و رفته ای می ایستند. مرد کوبه بزرگتر را می زند.

با مو هایش بازی می کنم. درختها از خشک سالی این یکی دوسال سبزی همیشه را ندارند و خاک پر شده از کلوخه های سخت  با ریشه های بیرون زده بوته های خشک شده. مرد زیر پنجره های بزرگ چوبی اتاق به متکا تکیه داده است. زن روبه پیرمردی که حکیم صدایش می زنند ، دو زانو نشسته است و سرش را پایین انداخته. حکیم با صدایی آرام می گوید باید کنار چشمه ای بنشیند و عکس خودش را توی آب نگاه کند تا دلش که گرفته ، باز شود. زن صورتش سرخ می شود و لبخندی محو روی لبهایش می نشیند.

انگشتهایم توی موهایش می خزند.نگاهم مانده به برگهایی که با نسیم تکان می خورند. دهقان رفته است. پیرزنی با بار هیزمی که پشت الاغش گذاشته از پیش پسرکی که بلوزش از آب سرخ آلبالوهای رسیده ، رنگ شده، می گذرد. زن نشسته کنار چشمه. دهقانی از درختهای زردآلو میوه می چیند و آوازش توی باغ پیچیده. زن شاهنامه اش را می خواند و بچه هایش توی باغ می دوند. پنج شنبه است و بیت ها توی ذهنش به هم می ریزند. گوشهایش منتظرند تا صدای آمدن مرد را بشنوند که داد می زند و آب می خواهد تا دستهایش را بشوید. دکانش را بسته و آمده تا پشت دیوارهای گلی پنهان شوند و پرده ها را بکشند. لذت توی چشمهای آبیش می دود و زنی را صدا می زند تا برنج را که خوب خیس خورده ، دم کند.

"نشونش نمیداده... اما خیلی دوسش داشته"

"واسه همینه که می خوای جشن رو تو این باغ بگیری"

می نشیند.

"فکر کردی چه جوری میشه مهمونا رو تو این باغ جا داد؟"

"چند سال پیش یه مهمونی اینجا بود. تختا رو چینده بودیم بین..."

حرفم را می برد

"عزیزم، چیده بودیم... اما حالا نمیشه، دویست سیصد نفر مهمونه"

می ایستم. دستم را توی موهایم میبرم.

"فکر می کردم خوشت میاد"

سرش را تکان می دهد

"مساله خوش اومدن نیست...این باغ همیشه هست اما اون جشن فقط یه باره"

نزدیکم می شود ودستم را می گیرد

"ببین اگه می خوای عروسی رو تو باغ بگیریم ، باشه... میریم تو باغ لواسون... "

چیزی نمی گویم. زیر انداز را جمع می کنم. نگاهش را که به من مانده ، حس می کنم. لیوانها و فلاسک را توی سبد می گذارم. سبد را بر میدارد. می گویم.

"بریم "

و راه می افتم. نمی آید.

"شهروز..."

می ایستم. کنارم می آید

"تو بعضی وقتا خیلی احساساتی میشی... توروخدا یه بار دیگه نگاه کن. اینجا نمیشه جشن گرفت"

به آبی که توی باغچه ها خزیده نگاه می کنم.به کفشهای واکس خورده که آهسته می روند تا خاک رویشان ننشیند. پارچه های اتو کشیده که روی تختها چروک می شوند. لبهای سرخ شده ای به زمزمه باز می شوند. سحر توی تور سپید سرش را پایین انداخته.

به چشمهای آبیش خیره می شوم. می گویم

"شاید حق با تو باشه...خیلی چیزا عوض شده"

و دوباره چسبیده به آبی که می رود ، روانه می شویم.

 

 وحید مقدم

بهمن ماه 1382 

 

 

+   vahid ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir