کودکانه ها

بعد از ظهر های داغ تابستان

جواد گاری را نگه داشت. ترازو را از زیر کیسه نان خشک بیرون آورد و پاره سنگها را کنار ترازو گذاشت. چند بار داد زد:

"نون خشک، پلاستیک کهنه، آهن قراضه...میخریم"

و از بطری آبی که توی گاری داشت، کمی آب به سر و صورتش پاشید. رفت و  توی سایه دیوار نشست. از ساختمان نیمه تمام سر نبش آخرین کارگرها بیرون می آمدند و بسته لباسهایشان را ترک موتورهایشان می بستند و می رفتند. با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد و از جیب پیرهن رنگ و رو رفته اش، سیگار مچاله نیمه کشیده ای را در آورد و به لب گذاشت. باد گهگاه می وزید و شاخ و برگهایی را که از پشت دیوارها بالا زده بودند، تکان می داد. سیگارش را آتش زد. در خانه ای صدا کرد. ایستاد. در باز شد و دختری توی کوچه آمد. جواد دسته گاری را گرفت و هل داد. گاری جیر جیر کنان راه افتاد. دختر یک مانتوی سیاه بلند پوشیده بود و روسری نازک سفیدی افتاده بود روی موهایش.

"نون خشک می خری دیگه؟"

جواد سرش را تکان داد. دختر توی حیاط رفت.

"یه کیسه بزرگ نون خشک داریم. من نمی تونم بیارمش. برو خودت از تو زیر زمین بردار"

کیسه نان را روی ترازو انداخت. سیگارش را زیر پا خاموش کرد و توی خانه رفت. دگمه های مانتوی دختر  از بالای زانو باز مانده بود و آستین دستی که در را گرفته بود، تا آرنجش پایین لغزیده بود.

"گاریتو نبرن"

"در نبندین"

دختر زبانه در را انداخت. جواد توی زیر زمین رفت. دختر دنبالش آمد و گوشه ای کیسه ای را از روی یک میز کوچک کوتاه و کهنه برداشت و روی زمین گذاشت.

"کیسه رو هم ببرم؟"

"اگه می خوای برش دار"

جواد در کیسه را بست.

"چند تیکه خرت و پرتم هست...زیر اون تخته...شاید به دردت  بخوره "

کنار تخت نشست. سرش را پایین آورد و زیر تخت را نگاه کرد. دختر کنارش ایستاد. نگاهش سر خورد روی ناخنهای قرمز دختر و پوست سفید پاهایش با رگهای آبی توی دمپاییهای صورتی. دستش را دراز کرد و سماور کهنه ای را بیرون آورد.

"یه دبه هم هست که سوراخه، پشت اون گلدون شکسته هاس"

"اون تهه دستم نمی رسه...چوبی چیزی دارین بیارمش بیرون؟"

دختر از کنار کمد کوچکی که رنگش جا به جا پریده بود، میله آهنی باریکی را برداشت و به پسر داد. جواد میله را زیر تخت برد. دختر  نشست و پاهایش را روی هم انداخت. زیر چشمی به ساقهای برهنه اش نگاه می کرد و با میله به گلدانها می زد. کم کم دانه های عرق روی پیشانیش می نشست. دختر برخاست و نگاهی  به ساعتش انداخت.

"اینطوری نمی تونی...بیا یه ذره تخت بکشیم کنار"

جواد ایستاد. شلوارش را تکاند و زیر تخت را گرفت. دختر خم شد تا طرف دیگر را بگیرد. چشمهایش سر خوردند توی یقه مانتو که پایین افتاده بود. تخت را کنار کشیدند. جواد دبه را بیرون کشید، کیسه نان را روی دوشش انداخت و با همان دست که دبه را برداشته بود ، دسته سماور را گرفت. صدای زوزه باد بلند شد و در محکم به هم خورد. دختر از جا پرید  و نگاهش پرت شد به در زیرزمین.

"نترسین باد درو به هم زد"

دختر دستش را روی قلبش گذاشت و لبخند زد. از زیر زمین بیرون آمدند. توی کوچه جواد کیسه را روی ترازو گذاشت و کشید. دسته پولهایش را بیرون آورد و از توی اسکناسها، چند تایی را که تمیز تر بود، جدا کرد.

"خانوم من هر هفته گذارم این طرفا میفته"

"باشه اگه چیزی داشتیم صدات می کنم"

پول را گرفت. توی خانه رفت و تا در بسته شود، خیره ماند به سفیدی پاها زیر نور تند آفتاب. گاری را حرکت داد. از کوچه به کوچه بزرگتری پیچید. شروع کرد به خواندن آوازی. از پنجره باز یکی از خانه ها، بوی غذا بیرون زده بود. سر کوچه، نرفته به خیابان، شنید که صدایش می کنند. ایستاد تا پسری هم سن و سال خودش که می دوید، برسد. حمید کارتنی خالی را که سوراخ سوراخ کرده بود، توی گاری انداخت و بطری آب را برداشت و سرکشید.

"همه فرفره ها رو فروختم...امروز کاسبی خوب بود"

راه افتادند و توی خیابان رفتند.

"گاریتو جلوی اون خونه سفالیه دیدم...کجا غیبت زده بود؟"

"بگم باورت نمیشه"

"یه معامله مشتی؟"

"نه خره...یه تیکه تور زدم، ماه ماه"

"باز داری خالی می بندی"

"باور نکن"

و نگاهشان می کنم که آرام و جیر جیر کنان در امتدا خیابان زیر گرمای بعد از ظهر تابستان دور می شوند. به میدان که برسند می پیچند و جواد خیس عرق می شود تا گاری را از سربالایی بالا ببرد و از روی بلوکهای سیمانی پارک ردکند. زیر درختی روی چمنها ولو می شوند تا نان و ماست و سبزیشان را بخورند و سیگاری را با هم دود کنند و تا رسیدن باغبان چرت بزنند.

"زیر مانتوش فقط شورت و کرست داشت...در که به هم خورد ترسید و خودش انداخت تو بغلم...لب رو که گرفتم، خوشش اومد... در زیر زمین رو بست و لخت شد. دوباره بغلم کرد و گفت تو خیلی خوب حال می دی"

و حمید با چشمهای گرد شده نگاهش می کند و دستش را بین پاهایش برده.

"در که به هم خورد زهره ترک شدم...گفتم نکنه کسی اومده باشه...تو حواست با منه؟ باز کجا رفتی؟"

از پشت پنجره کنار می آیم. روی لبه تخت می نشینم و گونه اش را می کشم. می گویم:

"تقصیر خودته...ولی از همین کارات خوشم میاد که وقتی دوست پسرت اوردی خونه، میری نون خشک بفروشی"

می خندد و توی تخت می نشیند. می گوید:

"گرسنم شده"

و همانطور برهنه از تخت بیرون می آید و می رود تا غذا را گرم کند. دراز می کشم. چشم  می دوزم به سقف. صدای به هم خوردن ظرفها می آید. از جایی که رهایشان کرده بودم ادامه می دهم.

 

وحید مقدم

 

+   vahid ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٢٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir