دسته های سار
امروز سه شنبه است. تازه رسیده ام. پشت میز رو به پنچره نشسته ام و به خانه های نیمه روشن و تاریک روبرو نگاه می کنم. کنار میز، روی زمین، تلفن شکسته و خرده هایش تا کنار دیوار رفته است. گاه از یادم میرود، مثل چند دقیقه پیش که گوشی را برداشتم تا صدایی خواب آلود از اینکه رسیده ام، آرام شود. همیشه توی شماره سوم از جایی که مانده ام برمی گردم و تلفن روی زمین خرد می شود.
خسته ام. تمام شب را چشم دوخته بودم به خط سفید جاده و بیابانی که انتها ندارد. دیدی باز هم آمدم؟ مدام مثل سایه تعقیبم می کنی اما نمی توانم آن یک روز را نیایم. گورستان مثل همیشه بود: باد، خاک، درختهای کاج و زنی که با نشستنم، بلند شد و رفت. توی چشمهای آنها که می شناسمشان پر از نفرت است. گناه مادر کشی گناه کمی نیست ولی هر چه باشد بهتر از ترحمی است که آن وقتها توی نگاهشان بود. وقتی که توی سایه های کوتاه دیوارهای قدیمی به کودکانی خیره می شدم که دیگر بازیم نمی دادند و مثل من نبودند و هرگز شلنگ آب دور گردنشان حلقه نمی شد.
آن مرد هم آمده بود. مثل همیشه با لباس های تیره ونگاهی که از خاک کودکش بالا نمی آمد. آخر هفته ها زن و شوهر، هر دو می آیند و دوشنبه ها که روز تولد دخترک است، مرد تنها. او هم که می آید، سرها بر می گردد. می گویند دخترش را که لاعلاج بوده، کشته است. هر سال موهایش بیشتر سفید می زند و چینهای پیشانیش گودتر میشود. تو هنوز همانطور مانده ای... کنار دوچرخه ات، آخرهای عید با گره ریزی توی ابروهایت که دوست داری عکسهایت بزرگ و جدی باشد. اما من، خودم هم باور نمی کنم آن پسرک که دستش را به زین گرفته و دندانهایش را نشان می دهد، همان مردیست که منم و از خودش پیر تر است، اعصابش را با قرصها بسته بوده است و هر چه کرده یادش نرفته برادر همان است که ترک دوچرخه می نشانده اش.
اگر دکترم این نوشته را بخواند، از بالای عینکش به چشمهایم زل میزند و می گوید. راحت بنویس. نکند می خواهی فریبم بدهی. نقش بازی نکن.... هنوز نفهمیده نمی گذارم پشت چشمهایم را بگردد و مثل سایه پایش را توی حیاط کوچکمان بگذارد که تازه درخت گیلاسش شکوفه کرده است. بیخود نیست که سریرا (۱) به آن دکتر می گوید بیش از حد قابل پیش بینی است. از این دکترها که می خواهند، آنطور که می گویند، آن یکی شخصیتم را پیدا کنند تا از لبهای من که بیگانه است بگوید مادر را کشته است، به تنگ آمده ام. هیچوقت نخواسته ام بفهمند چند نفرم. فقط خواسته بوده ام شیرین نترسد و خیالش راحت شود که هرگز جنازه کبود کودکش را توی زیرزمین کنار دیوارهای نمور نمی اندازم.
مرد، پیرمردی را کنار دخترش نشانده بود تا قرآن بخواند. این هم مثل آمدنهای من است. مثل کوبیدن میخ دیگری به چوبهایی که خوب میخ شده اند. باید از او بدم بیاید. نه به آن دلیل، به دلیلی که تنها برای من و تو است. اما وقتی من فقط آن دوچرخه را میبینم و او چشمهایش از چشمهای دخترش بالا نمی آید، میبینم ته دلم شاید کمی هم دوستش داشته باشم. هر چه باشد به دوشنبه ها که می رسیم، قلبمان تیر می کشد. یک دوشنبه توی گرم ترین ماه سال، با سایه های کوتاه، خورشیدی که چیزی نمانده پایین بکشد و دسته های سار آن وقتها که حالا دیگر نمی آیند و من و تو پشت شیشه ایستاده ایم و انبوه پرنده های کوچک سیاه را نگاه می کنیم که از جایی پشت درختهای کاج پیدایشان می شود. پدر توی باغچه اش علفهای هرز را می کند و مادر سینی کاهوهای شسته را با کاسه سکنجبین، روی حصیر پهن شده می گذارد. من توپ را روی خط میگیرم. شده ایم سه به چهار. باید پنج تومانی را بدهی.... بس است...بهتر است توپ را کنار سنگ دروازه رها کنم و برگردم... یادم باشد اینجا خانه ای توی طبقه چهارم یک آپارتمان شش طبقه است...مثل سراشیبی می ماند. تویش که می افتم باید تا انتها بروم... شیرین می گوید حرف زدنت مثل دانه های زنجیر است... میگوید آنقدر با هم بوده ایم که از دانه اول دانه آخر را میشنود...خیال می کرد... من مثل دکتر ها نیستم... مادر میگفت از جبهه که برگشت، مثل سابقش نبود. موج آن همه بمب مغزش را تکان داده بود. می گفت تا جایی که توانسته تحمل کرده و حالا جانش رسیده به لبهای درشت عنابیش. یادت هست مادر چه لبهای قشنگی داشت؟ مثل چشمهایش. پدر باید عاشق همینها شده باشد توی قاب نه چندان گرفته یک چادر سفید گل گلی.
و این شد که گذاشت و رفت. پدر سیگار به سیگار سرفه کرد و تخت سرش را به دیوار کوبید و پدر بزرگ طلاق دخترش را قاپید و پدر که آن همه فشنگ توی خشاب می گذارد، مچش را خواباند مردی که اول سایه بود و بعد که بیرون آمد، پیراهنش چروک بود و کنار مادر نشست و با لبهای عنابی توی ملافه ها غلتید. دست مادر رفت روی سر پسر و دختری که مادرشان مرده بود.....دیدی؟ میدانستی می خواهم اینها را بگویم؟ دیدی زنجیر نبود؟.... باز یادم رفت، امروز سه شنبه است، یک سال و سه ماه است که صدای آواز خواندنت از حمام این خانه نیامده و من این تلفن را شکسته ام چون یادم رفته بود امروز سه شنبه است، یک سال و سه ماه است که.... میگفتم برایت....مرد دختر کش را که می بینم، چیزی راه گلویم را می گیرد. با زنش که می آید، بیشتر گلویم بسته می شود. وقتی یاد شیرین می افتم می خواهم خفه شوم. یادت می آید؟ چیزی را که فراموش نکرده ای. توی این سالها توی تمام لحظه ها بوده ای. هنوز هم که چشمانم را ببندم با تمام جزئیات پشت پلکهایم می آید. از همه بیشتر آن عکس را می خواهم که به پهلو رو به من دراز کشیده و دستش را زیر سرش گذاشته و نور ماه که از پنجره تابیده، پوست مهتابیش را پر کرده است. همان شب بود که دیدم باید بگویم و گفتم کابوس دوشنبه ها را و تو را که روی صندلی نشسته بودی و مجله می خواندی، نشانش دادم . یک لحظه تیک تاک ساعت زوزه کشید و پیشانیم عرق کرد و همه چیز شکست. خودش نمی دید اما آرام آرام زیر ملافه پنهان میشد و رنگش می پرید. به شلنگ که رسیدم، فقط سرش بیرون مانده بود و پاهایش. و بعد که از اتاق بیرون رفتم و برگشتم، لباس پوشیده بود و من حس کردم غریبه ام.... نزدیک سحر است. رفته ای تا آن بالاها چرخی بزنی. به چشمهای خوابیده اش خیره مانده ام و گاه با نوک انگشت صورتش را لمس می کنم، از خواب می پرد و.... این بار به آغوشم نیامد و وحشتزده نگاهم کرد. من دلم می خواست آهسته و مداوم سرم را به دیوار بکوبم و سرفه کنم...می دونی، من فقط دوست دختر تو نیستم... می خوام باهات ازدواج کنم... تازه تنها من نیستم...به فکر بچه هایی هستم که دنیا میاریم... من نمی خوام خفشون کنم...می دونم... ولی... ببین یه ماه فرصت میخوام که فکر کنم...میخوام با این موضوع کنار بیام... بعد همه چی رو دوباره شروع میکنیم...بعضی وقتها زمان پس و پیش می شود. هنوز همین جا هستم. خانه ای توی طبقه چهارم یک آپارتمان شش طبقه، یک پنجره رو به خیابان و انبوه کاغذهای سفید.... شیرین رفت تا یک ماه فکر کند و من رفتم سراغ دکترها تا به شیرین بگویند با کودکانی که بازیم نمی دادند، فرق نمی کنم....ماه تمام نشده، شیرین توی مهتاب مثل مادر کنار مرد غریبه ای خوابید تا دیگر دختری رو به آینه موهایش را نبندد. زنها مثل همند اما قبل از او هم، هر چه کردم نشد آن زن را که مادر بود، ببخشم....شنگول و منگول و حبه انگور ...آره مامان؟ اسمشون همین بود نه؟...یادته تو قصه تو مامان بزه میومد و شکم گرگه رو پاره می کرد؟ مامان تو چرا نیومدی؟ میدونی چقد صدات کرد؟ میدونی چقد دوست داشتم هنوز مامانم باشی؟... آسمان کم کم روشن می شود و باز صدای لعنتی ماشینها توی خیابان می پیچد.
دیگر چیزی به غروب نمانده بود. زنی به بازوی شوهرش زد و هر دو نگاهم کردند. اینکه کنار قبر پدر می روم و هرگز گذارم به خاک مادر نیفتاده یا بد تر از آن وقتی توی مراسمش پایم را نگذاشته ام و مشکوک تر از همه اینکه منی که سالی یک روز می آمده ام، آن سال یک هفته مانده بوده ام و مادر توی همان یک هفته مرده است، یعنی من مادر را کشته ام. نمی خواهند باور کنند زنی از آنها می تواند خودش را دار بزند. خبرم که دادند، من خشک نشدم از اینکه مادر توی همان زیرزمین از سقف آویزان شده است و تمام کرده است. توی همان زیرزمین که جان کندنت را دیده بودم با آن چشمهای بیرون زده و صورت کبود و دستهای پدر که شلنگ قرمز و راه راه آب را دور گردنت می فشرد تا نفسهایت تمام شود. مادر همان روز که رفت، طناب را از سقف آویخته بود. اینطور نگاهم نکن. برادر بزرگ تر هستی که باش، نباید اینقدر بی رحم نگاهم کنی. خب، شاید... نه، حتما به کشتنش فکر کرده بوده ام اما اگر من می کشتمش یک روز بی ارزش هفته نبود. من دوشنبه دارش می زدم.... راستی مادر کی مرد؟ دوشنبه که نبود؟ یادم باشد تقویم را نگاه کنم.
خیلی دلم می خواهد سیگاری آتش بزنم. دارم ترک میکنم. پدر این آخرها خودش را توی دود سیگارش کشته بود. قبل از اینکه پیشت بیایم، پیش پدر بودم. حالا به گمانم آسوده تر است. وقتی قبرهای کنارش را کسی نمی خرید، توی خوابم که می آمد، گرفته بود. هر دو قبر را خریده ام و یک روز یا یک شب می روم تو یشان دراز می کشم تا ببینم این طرفی را دوست دارم یا آن یکی را. تو که دلگیر نمی شوی؟ این ها همه اش حرف است. حرفهای مضحکی که بند پوتینهای پدر را می بست. هنوز هم با همان سر له شده می می آید. آن موقع قبل از اینکه ببینم خاکش کرده بودند ولی حالا که می آید صورتش از هم پاشیده است و توی گوشت و خونی که روزی سرش بوده، خرده های دندانهایش را می بینم و ریزه های استخوان را و دلم هر بار آشوب می شود. چند بار رفته ام کنار خط آهن و سرم را گذاشته ام روی ریل سرد. پدر هم لابد می شنود صدای گنگ قطار را که توی نوارهای فلزی می لرزد و نزدیک می شود.آن مرد، آنجا، وقتی سرش را با چشمهای خیسش برنمی دارد تا چرخهای آهنی، لهش کند و صدای ترمز قطار توی تپه ها بپیچد، همان پدر است و با لباس خاکیش بر میگردد و من و تو و مادر را به آغوش می کشد و پوکه های فشنگی را که برایمان آورده بین دستهای من و تو قسمت میکند و می نشیند و چشم از مادر برنمی دارد که توی پیرهن آبی گلدارش این طرف و آن طرف می پرد و سینی چای و زیرسیگاری را پیش مردش می گذارد و می نشیند شاید طوری که پیرهنش از روی ساقهایش بالاتر رود و چاک سینه هایش دیده شود.چند ماه بعد، آتش، بس می شود و پدر مدتی است پلاکش را روی تاقچه، کنار قرآنش گذاشته و آن همه قرص می خورد و اخبار نگاه می کرد و گاه گاه نعره می کشید و من گریه میکردم و تو خودت را بین او مادر می انداختی و مادر پیرهنش را بالا می زد تا مادر بزرگ نوارهای کبود را روی رانها و پهلوهایش ببیند و نفرین کند.... صدایش مثل صدای مادر گرفته بود، تو دماغی کمی شبیه به صدای تو... برای همه گفت...دمدمای غروب بود... حاج آقا هنوز برنگشته بود، بچه هاشم مدرسه بودن.... زنگ که صدا کرد دلم ریخت پایین... زنگ زدنش یه جور خاصی بود، درُ که باز کردم خودش بود... چادرمُ محکم گرفتم و گفتم حیا کن مرد، الانه که شوهرم بیاد... گفت بچه هات بی تابی می کنن، یه سری بهشون بزن، همونجا دلم شور افتاد...و بعد آمده بود تا بعد آن همه وقت دستی به سر و گوشمان بکشدو آنجا تو مرده بودی و من بین مرگ و زندگی می رفتم و می آمدم.
زیر زمین پر از سوسک بود. سوسکهای قهوه ای که بعضی وقتها می پریدند و مادر جیغ می کشید. بوی نا می داد. یک خانه قدیمی با درخت انجیری که حیاط را سایه می زد... مرد، آن روز هم در را قفل کرده بود... لابد بند کفشها را هم توی کوچه بسته بوده است...من فکر می کنم زیر درخت توت سر کوچه که آن همه دوستش داری، به صرافت می افتد و پدر می شود... به مادر پیغام را می دهد و راه می افتد تا برسد به خط آهن و بین تپه ها، آنجا که قطار می پیچد و راننده چیزی نمی بیند تا ترمز را بکشد، سرش را روی ریل می گذارد و دلش برای دسته سارها و ظرف کاهو و چشمهای من و تو پرمی کشد و همین می شود که سرش را برنمی دارد و تمام می شود.
بعضی وقتها که این ابرهای چاق سفید توی آسمان هستند، نور خورشید ارغوانیشان میکند. مثل امروز. شاید این چیزها که نوشته ام باز هم مثل قبلیها شده باشد...دکترم که می گوید به چیزهای تازه فکر کن... چرند می گوید... قبل از اینکه بیایم گفته بود با قطار سفر نکنی بهتر است... بیا این هم نصفه بلیط ها... هر چه می گویم نمی فهمد باید همیشه سوار قطار شوم و مراقب باشم تا راننده از پیچ که در آمد مبادا به دیدن مردی که با چشمهای خیس دراز کشیده، ترمز را بکشد و مجبورش کند به زیرزمین نمور خانه اش برگردد و به صورت کبود بچه هایش خیره شود. این قسمت من بود که کوچکتر باشم و این بار مثل نوبت خوردن آب نبود. خیلی دلتنگ نباش. این روزها هرچه غروبها منتظر میمانم، هیچ ساری به خانه بر نمیگردد.... شده است دو هزار و صد و شصت و شش کلمه... دیگر بس است... اسمش را می گذارم دسته های سار... تا غروب زنده می ماند و بعد ریز ریزش می کنم و می ریزمش روی سر آنها که توی پیاده رو راه می روند.... جشمهایم می سوزد... باید بخوابم.
وحید مقدم
فروردین 1383
..............................................................
نظرات ()

