کودکانه ها

 

تاکسی

اپیزود 1 : تاكسي

پسر كيفش را كه بين خودش و دختر بود، دست ديگرش دادو ساعتش را نگاه كرد .
بعد چشمانش زن و مردي را گرفت كه سوار موتور بودند و زن گونه اش را
پشت مردگذاشته بود و محكم دستانش را دور كمرش حلقه كرده بود.
«آقاي يكتا ... دير نشده؟»
‹‹نه ، از سر اين خيابون دوتا چهار راه اونورتره››
دختر خواست چيزي بگويد اما خودش را كنار كشيد تا پيرزني كه از
سبزي فروشي بيرون آمده بود، با زنبيل نان و نايلونهايش از پياده رو
باريك رد شود. پيرزن كه رفت، برگي كه توي جوي كنار پياده رو افتاد
و چرخيد و بالا و پايين رفت و زير پل فلزي راه را گم شد،
از ياد دختر برد كه خواسته بوده چيزي بگويد.
‹‹خانوم بهزاد پس قرارمون اين شد كه اول شما حرف بزنيد ، بعد من.»
‹‹شنيدم اخلاق تندي داره .. فعلاً بايد تحملش كرد. »
خيابان فرعي دختر و پسر را از چند دقيقه پيش باقدمهاي تندشان،
بادانه هاي ريز عرق كه روي پيشاني دختر مينشست و گرمايي كه پسر
حس ميكرد از زير بغلش بيرون مي زند و توي كاپشنش
گير مي كند، آورده بود و چند گام ديگر ميرساندشان به خيابان اصلي كه
شلوغ بود و پر از مغازه.سر چهارراه دست راست پيچيدند و كمي كه
رفتند، زير درختهايي كه زرد تا وسط خيابان راسايه ميزند، ايستادند تا
چراغ که قرمز شده بود، سبز شود، دختر گره روسريش را سفت كرد و
موهايش را كه از دو طرف صورتش بيرون زده بود، زير روسري برد.
پسر طوري كه دختر نبيند،از شيشة كوچك ادكلني كه توي جيب بغلش بود
به ژاکتش زدواز جیب شلوارش اسکناسی بیرون کشیدو
توی کاپشنش گذاشت. باز به ساعتش نگاه كرد و يك ثانيه به نظرش رسيد
كه عقربة ثانيه شمار ايستاده است.
زير چشمي دختر را پاييد كه دست در جيب مانتويش كرده بود و به
ماشينها كه پشت چراغ قطار شده بودند، چشم دوخته بود. دختر كه
نگاهش كرد، مردمكهايش چرخيدند. چراغ سبز شد. پسر كيفش را كه
زمين گذاشته بود، برداشت . يك پيكان قرمز قديمي كه تنها مسافرش
پيرمردي موسپید بود، آرام كنارشان آمد.
‹‹ ميني سيتي؟››
‹‹ بياين بالا››
پيرمرد سرش را نزديك پنجره آورد ‹‹ كنار من بشينيد ›› و كنار رفت
تا دختر و پسر بنشينند.
پسر به دختر نگاه كرد. دختر شانه بالا انداخت. پسر در عقب را باز كرد
واول او و بعد دخترنشستند. راننده حركت كرد. پيرمرد كت و شلوار
قهوه اي داشت با يك باراني روشنتر كه تا زده بود و روي پاهايش
گذاشته بود.
‹‹ چه خوبه كه دوتا دستهگل پيش آدم باشن ››
پسر لبخند زد :‹‹من كه يه دونه گلم نيستم ، اما ايشون ...›› و با دست
به دختراشاره كرد.
‹‹نه، اگه گل نبودي الان كنارت نبود.»
دختر خنديد و پسر به موهايش دست كشيد. راننده از ماشيني سبقت گرفت و
بيشتر گاز داد تا يكي ديگر را هم بگيرد. پيرمرد سرش را نزديك آورد و
آرام كه دختر نشنود، گفت: ‹‹دوستش داري؟››
پسر يك لحظه مكث كرد ‹‹آره››
‹‹ميدونه ؟››
‹‹نميدونم››
دختر به نجوا گفت ‹‹ چي ميگه ؟››
پيرمرد گفت ‹‹ اما خيلي نازه››
‹‹شهروز چي ميگه؟››
پيرمرد بلند گفت ‹‹ يه صحبت مردونه بود » و ريز خنديد.
شهروز حس كرد خون زير پوست صورتش
مي دود. زبانش را روي لبهايش كشيد. دختر به دستهايش نگاه كرد
كه روي يكي از انگشتها، نگين انگشتري برق مي زد.
پيرمرد پايين كراواتش را كه لوله شده بود، صاف كرد و نوك سبيل
بلندش را جويد. ماشين پشت چراغ قرمزايستاد. راننده سيگاري درآورد و
آتش زد.مردي كه توي ماشين كناري نشسته بود، سرش را چرخاند و
ماشينآنها را نگاه كرد. دختر سعي كرد نشان دهد كه خيرگي چشمان مرد
را نميبيند وبي تفاوت است. پيرمرد چشمهايش را باز كرده بود و توي
شيشه جلو جايي را نگاه ميكرد. دختر با انگشت لکه اي را كه روي
زانوي پسر نشسته بود، تكاند و با ناخن بلندش ، چند بار رويش
خط انداخت.

‹‹ رو شلوارت چي ريختي؟ ››
‹‹ نميدونم ... صبح كه بيرون ميومدم نبود››
پيرمرد گفت: ‹‹غصه نخور دخترم ، بزرگ ميشه›› و آرام و گرفته
بيشتر با خودش ادامه داد: ‹‹ همونطور كه من بزرگ شدم››
دختر سرش را كنار پنجره تكيه داد و نگاهش روي ماشينهايي كه
چسبيده به هم پارك كرده بودند وگاهي بينشان پلي يا كوچه اي
فاصله ميانداخت ،سر خورد. مردي از پيادهرو به خيابان دويد كه
راننده نيش ترمزي زد وفحش داد. جايي، دورتر از يك دكة
بليط فروشي پسركي با توپ به ديوار مي زد و
خيلي آن طرفتر، چنار كهنه اي خم شده بود و ريشه هاي قطورش
از خاك بيرون زده بودند. دختر ترسيد وانديشيد كه روزي درخت
روي ماشيني خواهد افتاد.
‹‹ سحر، همينجاس؟››
و سحر كه لابلاي آدمهايي ميگشت كه جلوي مغازه اي
جمع شده بودند گفت:
‹‹ اون ساختمون سبزس››
‹‹ پياده ميشيم››.
راننده كنار كشيد و ايستاد. شهروز اسكناس را از جيب كاپشنش
درآوردو گفت
‹‹سه نفر حساب كنين››
پيرمرد دستش را پس زد ‹‹مهمون من››
‹‹ نه قربان... حساب ميكنم»
‹‹گفتم مهمون من››
شهروز ميخواست اصرار كند كه سحر گفت ‹‹آقا لطف كردين››
وپياده شد. شهروز دنبالش در را بست و
ژاكتش را كه بالا رفته بود، مرتب كرد. پيرمرد گفت:
« خدا پشت و پناهتون ›› و با ماشين قرمز قديمي كه
ميپيچيد و جلو ميرفت، بين ماشينها، گم شد.
جلوي ساختمان سبز ، دختر ايستاد . سرش را بالا گرفت و
ساختمان را تا آخرش رفت . گفت:
‹‹آقاي يكتا، اگه از ما نخريد چي؟ ››
پسر كه در شيشه اي را باز كرده بود و نگه داشته بود تا
دختر بيايد، جواب داد:
‹‹ اين قدر آيه ياس نخونيد خانوم بهزاد جور ميشه... بفرمايين››

وحید مقدم
اسفند 1379

+   vahid ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۳۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir