به امیر الداغی
-"به بیمارستانایی که تومسیراومدنشن،تلفن زدم،
همچین موردی نداشتن..."
دور پزشکی قانونی توی سررسید مستطیل کشید
و مستطیل را با خطهای اریب پر کرد.
-"نه..لازم نیست بیای. بذار یه ساعت دیگه بگذره،
اگه پیداش نشد، بهت زنگ می زنم"
گوشی را گذاشت. سیگاری از پاکت روی میز
بیرون کشید و آ تش زد. از پشت میز بلند شد و رو به
پنجره ایستاد. چشم هایش را به مردی دوخت که
پشت پنجره خانه روبرو ایستاده بود و آسمان را
نگاه می کرد. صدای طبل دسته عزاداری که از
خیابان جلوی آپارتمان می گذ شت، خانه را می لرزاند.
چند ضربه به در خورد. از مکث بین ضربه ها، فهمید
که آمده است.در را کامل باز نمی کرد.همیشه به پهلو
وارد میشد. اول کیف سیاه کهنه اش و بعد خودش
تو آمدند. در را بست بوی تند عطری که همیشه
می زد، کم کم خانه را می گرفت.
-"میشه بگی کدوم گوری هستی؟"
-"رفته بودم بلیط بگیرم... دیر شد"
ورفت توی اتاق خواب.
-"پس رفتنی شدی؟"
صدایش با صدای کاغذهایی که زیر و رو می کرد، آمد:
-"چه میشه کرد"
پنجره را باز کرد نسیم سرد شبانه اواخر اسفند ،
توری نازک را تکاند وگذشت. خاکستر سیگارش را
توی فنجان یخ کرده چای ریخت.از اتاق بیرون آمد.
ساک سفری کوچکش را کنار در گذاشت و
توی دستشویی رفت تا تیغ ریش تراشیش را بردارد.
-"تو هیات خیابون بغلی شام میدن. برو بگیر...
مردم دوباره یاد گناهاشون افتادن"
تیغ را توی جیب بغل ساک گذاشت.
-"تو چی؟ شام نمی خوری؟"
-"گرسنه نیستم"
-"واسه تو راه یه چیزی بردار"
دو زانو نشسته بود.انگشتهای کشیده اش را توی هم
برده بودوسرش را پایین انداخته بود. دوباره
آن تارهای سفید بین موهای سیاه مجعدش روییده بودند.
نگاهش آرام از روی دستهایش بالا آمد. از لابلای دود
که بیرون می آمد و موج میزد، دیدش که مثل هر وقت
مردد است، گوشه لبش را می جود.
-"من مردم"
سرش را تکان داد و بین ابروهایش چین انداخت.
-"کی؟"
-"یه ساعت پیش.."
-"پس چرا اینقد دیر اومدی؟"
-"اولش نفهمیدم...از اون خیابونی که مردم تا خیابون
بعدی رو پیاده رفتم...هوا خیلی خوب بود، بوی عید..
_مکث کرد. ادامه داد:- تاکسی که خواستم بگیرم فهمیدم..
کسی نگه نمی داشت."
صدای طبل ها شدید تر شده بود.از چند جهت صدای
نوحه خوانها می آمد و گاه گاه دزدگیر ماشینی با
کوبش طبل سر و صدا می کرد.
-"شناسنامم تو کمده...دیسکتام همونجاس. رو هر کدوم
تاریخ تحویلش زدم"
آمد و کنارش رو به پنجره ایستاد.
-"می کشی؟"
-"نه...نمیدونم اجازه دارم یا نه...بعضی چیزا عوض شده"
سیگار را نیمه کشیده توی فنجان انداخت.
-"به مریم زنگ بزنم؟"
-"لازم نیست. واسش فرقی نمی کنه"
-"چی میگی؟"
آرام دور شد.
-"مردن لااقل این خوبی رو داشت که بفهمم دختری که همه
زندگیم بود، الان با یکی دیگه خوابیده...اگرچه دیگه واسم
فرقی نداره"
از کیفش پاکتی در آورد و کاغذهای تویش را نگاه کرد.
پاکت را روی رادیاتور شوفاژ گذاشت.
-"اینا رو بهش بده..نذاز بفهمه که من فهمیدم...
-لبخند زد- تو همیشه وسوسه میشی مخصوصا وقتی
دامن می پوشه"
خواست چیزی بگوید که با انگشت، اشاره به سکوتش کرد.
-"دیگه لازم نیست عذاب بکشی"
کنار پنجره نشست و زانوهایش را بغل زد.می دیدش که
کمرنگ می شود. دسته گذشته بود و خانه دوباره از
صدای عبور ماشین ها پر می شد.
زیپ ساکش را بست و ساک را روی دوشش انداخت.
نگاهش دور خانه چرخید. شش ماه پیش با کلی جستجو
خانه را رهن کرده بودند.
-"جسدم تو بیمارستانه... صورتم طوری نشده ، فقط یه
شکاف کوچیک گوشه پیشونیم افتاده و چند تا کبودی رو
گونه هام... راستی عکسایی رو که پنج شنبه گرفتم آمادس.
زحمتشو بکش."
کفش هایش را پا کرد. صدای سوت کتری بلند شد.
-"حیف شد... نمی دونم اونجا چایی هست یا نه... کاش ظهر
دم کرده بودم...به هرحال...من رفتم."
نتوانست جواب بدهد. لب هایش باز نمی شدند. شفاف شده بود
و آنقدر صریح که از باز و بسته شدن در فقط لرزش دسته کلید
را دید که به در جا مانده بود.
وحید مقدم
اسفند 1381
نظرات ()

