اپیزود 3 از سه گانه تاکسی
پشت میز نشسته بود و خط کش را روی کاغذ، چسبیده به خطی
که از بقیه سیاه تر بود فشار می داد و منتظر بود تا جوهر
خشک شود. فرهاد که آمد آهسته خط کش را برداشت و نفسش
را بیرون داد. فرهاد کیفش را روی ردیف صندلیها انداخت. دگمه
بالای پیرهنش را باز کرد و دستی به موهایش کشید .
-"چطوری؟"
-"ای... می گذره "
نگاهش کرد:"چته؟"
-" طوریم نیست"
رفت و پنجره را بست. روبروی بهزاد نشست و دستهایش را
روی زانو گذاشت.بهزاد کاتر را برداشت و کاغذ را از روی
خط کش، چند شماره برید.
-"داستان اوردی؟"
-"نه"
تیغ که گوشه دیگری را می برید، ایستاد.
-"قرار بود امروز بیاریش... جواب دکتر چی میدی؟"
-"ولش کن . یه چیزی میگم... پوستر تموم شد؟"
-"تقریبا"
و چسب را روی کاغذی که بریده بود کشید.
-"باید تموم میشد"
-" همه چیز به هم ریخت"
-"مربوط به شیرینه؟"
-"نه بابا... خیلی وقته ازش خبر ندارم... تو خود قصه
به هم ریخت"
فرهاد از کیفش دفتری بیرون آورد و ورق زد.
" دختر و پسر کنار آب سردکن ایستادند. پسر شیر آب را
باز کرد. دختر پایش را روی سکو گذاشت. پسر دستش
را خیس کرد و خاکی را که روی مانتوی دخترنشسته بود،
تکاند."
بهزاد بالای کاغذ دو خط موازی کشید
"به پنجره های تاریک نگاه کرد. به سقفهای کوچک و بزرگ.
وقتش رسیده بود بیدار شود. توی جایش بنشیند، چشمهای
پف کرده اش را بمالد، خواب آلوده دنبال سر پاییهای صورتیش
بگردد و بی آنکه پیدایشان کند، از اتاق بیرون بیاید. صدای پایش
را شنید. صدای گامهای برهنه اش روی سنگهای سرد کف
آشپزخانه. صدای باز شدن در یخچال، جرعه های آب. برگشتنش.
آرام آرام آمدنش و حلقه شدن دستهایش دور گردنش"
-"جالب بود"
-"همه چیز به هم ریخت"
بهزاد سرش را کج کرد و چیزی را که ساخته بود، نگاه کرد.
فرهاد دفترش را توی کیفش گذاشت و پشت گردنش را خاراند.
کیفش را روی دوشش انداخت ونزدیک میز آمد.به میز تکیه داد.
-"آروم... دستم خط خورد"
-"چه قشنگ... چقد خط موازی"
-"سرد شده... بی روحه"
و توی یک دایره علامت زد تا یادش بماند بعدا سیاهش کند.
فرهاد، کاتر را برداشت و با تیزی نوک تیغ روی پوست
بازویش خط انداخت.
-"دکتربفهمه عصبانی میشه"
-"فردا حاضرش می کنم"
وآرام تر ادامه داد:
-"همش تقصیره دختره شد... پسره تا قبل از اینکه باهاش
آشنا شه خسته تراز این حرفا بود..."
-" از چی حرف میزنی... مطمئنی مربوط به شیرین نیست؟"
-"برو بابا تو هم..."
بهزاد با مداد روی مثلثی نوشت Cyan
وروی مربعی که چرخیده بود و گوشه اش یکی از سه ضلع
مثلث را قطع کرده بودنوشت Magenta. فرهاد تیغ را تا
آخر بیرون آورد و روی رگ دستش گذاشت .لبخند زد:
-"چه جالبه الان رگمو ببرم"
-"خواستی ببری دستتو بگیر اون ورتر... یه هفتس این پوستر
پدرمو دراورده"
فرهاد تیغ را فشار داد. رگ که بر آمده بود، پایین رفت. بهزاد،
گوشه چپ کاغذ ،
دو دایره تو در تو کشید
-"کاش میشد منم از مثلث و مربع و دایره قصه بنویسم... مربع
چهار تا خط بیشتر نیست..."
بهزاد ماژیک را توی قلمدان گذاشت. فرهاد تیغ را بیشتر فشار داد.
خون از دو طرف تیغه بیرون زد. فرهاد چشم هایش را بست.
دستش را مشت کرد و تیغ را کشید. گرمای خون را که روی
پوستش می لغزید و می خواست از لای انگشتهایش بگذرد،
حس کرد. خون روی میز چکید. بهزاد کاغذ رابرداشت .
-"گندت بزنن، دستت بگیر اون طرف"
فرهاد عقب رفت و روی صندلی نشست. خون ریخت روی
شلوارش. بهزاد داد زد:
-"تمام کارات احمقانس...مریضی"
کاغذ را دورتر از خونی که ریخته بود، روی میز گذاشت.
دوید و پنجره را که به کف اتاق می چسبید، باز کرد. فرهاد
را گرفت و طوری که لباسش خونی نشود، کنارپنجره آورد.
درازش کرد و دستش را از پنجره بیرون برد.
-"تکون نخوریا... خواستی بچرخی مواظب باش دستت تو نیاد"
فرهاد سرش را تکان داد. بهزاد پشت میز نشست و زل زد به
لکه سرخ که روی کاغذ چکیده بود.
-"نمی خواستم به هم برسن. نباید می رسیدن.. قصه من بود،
اما دزدیدنش...فکر کردم دختره جا می زنه اما نزد. به هم
نزدیک شدن...و بعد هر شب خواب همو دیدن. خواباشون که
از دستم رفت، کل بازی رو باختم"
خون از مچ دستش از طبقه دوم ساختمان سفید بزرگ می چکید
روی زمین و جوی باریکی می ساخت که از سایه ساختمان
بیرون می زد و روی شیب زمین ، زیر آفتاب پیچ و تاب می خورد.
بهزاد با پنبه روی لکه خون می زد و شکلش می داد. فرهاد
چشم هایش تار شده بود. بدنش شل شده بود و انگشتهایش
باز شده بودند. رنگش آرام می پرید. بهزاد گوشی را برداشت و
شماره گرفت و تا آن طرف بردارد، سیگاری آتش زد.
-"خسته نباشین دکتر ... یه طرح جدید به ذهنم رسید، در واقع
همون طرح قبلیه با یه لکه خون که پخش شده گوشه سمت
راست بالا... میارم خدمتتون"
فرهاد لب هایش را تکان داد. "چی میگی؟" لب ها دوباره
تکان خوردند. "نمی شنوم" دو زانو نشست و سرش را
نزدیک دها نش برد.
-" گمشون کردم. اومدن بیرون. شاید تو اون خیابون باشن.
شاید سوار تاکسی یا شاید تو یه پارک یه نمایشگاه... من
نمی خواستم... همه چیز به هم ریخت"
خون همچنان اما بی رمق پایین می ریخت. چند گربه ولگرد
دور حوضچه خون جمع شده بودند. مگس ها بالای جوی
می پریدند و خودشان را به کناره های باریکه سرخ می چسباندند.
بهزاد سیگارش را تمام کرد. ته سیگار را که هنوز دود می کرد
ازپنجره بیرون انداخت. دستش را به صورت فرهاد چسباند.
سرد بود. نبضش را گرفت. نمی زد. آرام پلک های
نیمه بازش را بست. توی چهار چوب در ایستاد. داد زد:
-" حجت بیا اینجا رو تمیز کن"
تکیه داد.توی راهرو صدای تق تق صفحه کلید می آمد با
زمزمه آدمهایی که توی اتاقهاحرف می زدند. به ساعتش
نگاه کرد. تا سه ربع دیگر پوستر تمام می شد.
وحید مقدم
خرداد 1380
نظرات ()

