وقتی یک صبح سرد
برای آخرین بار لباس می پوشی
تا دیگر ظهر را نبینی،
می دانم
مردی نیستی که بوده ای.
می دانم
اگر بمانی
دیگر آژیر قرمزت، گوش مرا کر نخواهد کرد.
حتی،
شاید اگر برگردی،
آنقدر از زبری طناب، چندشت شده باشد
که دیگر
به گردن کسی نیندازی.
فرداها،
جلادهای نقاب پوشت،
افتخار خواهند کرد جلاد بزرگ را کشته اند.
دور باطل
باز ادامه می یابد.
از تو بدم می آید،
اما شیر که پیر می شود، کفتار هم ترانه می خواند.
مجسمه غول آسای نفرتت شکست
مانده ام
این عروسکهای کوچک زشت
به کدام طناب نامرئی
دل بسته اند.
نظرات ()

