شهر کاغذی
-"خسته شدم، پاهام درد گرفته"
-" فقط غر بزن"
-"من از این لاک خوشم نمیاد. کاش قرمزش گرفته بودم"
-"اینو هم بنداز گردن من...مریم امشب چقد گیر میدی"
-" همه مردن. خیابون به این خلوتی ندیده بودم"
-" بریم بستنی بخوریم"
مریم مانتو و دامنش را بالا آورد و از جوی آب پرید. شبنم رفت تا
آن طرف تر از پل فلزی رد شود.پسرکی با سه چرخه اش از کنارشان گذشت و توی روشنایی چراغ گازی سفیدی که جلوی مغازه بالای سینی
شاه توتها آویزان شده بود، منتظر شد تا پدرومادرش که می خندیدند و برایش دست تکان میدادند، برسند.
وارد مغازه که شدند فروشنده پولی را که از يک زن قد بلند
گرفته بود، توی کشو گذاشت و با دستمال روی پیشخوان را که چند لکه شیرین افتاده بود ، تمیز کرد.
-"آقا رضا، دو تا لیوانی، لطفا "
مرد در یخچال را باز کرد و بستنی ها را روی پیشخوان گذاشت. شبنم از کیفش که روی دوشش انداخته بود، چند تا اسکناس شمرد و با لبخند
به فروشنده داد. مریم پشت یکی ازمیزها نشسته بود و بیرون را
نگاه می کرد.
-" شبنم همش تقصیر توشد که گقتی بیایم اینجا... این وقت شب با چی برگردیم"
شبنم یکی از بستنی ها را برای مریم گذاشت و آرام به گونه اش زد
-"نق نزن کوچولو .. از سر خیابون بغلی ماشین گیر میاد"
مرد که رفته بود تلویزیون را خاموش کند ، آمد و آن طرف میز نشست. تکیه داد به دیوار و مگسی را که روی دسته پارچ، بالهایش را
تمیز می کرد، پراند.
-"گرمه امشب"
-"جهنمه"
و گره روسریش را باز کرد.
-"چه ادکلن خوش بویی زدی... آقا رضا یه مدته به خودت می رسی، سه تیغه می کنی، هر روز یه پیرهن، اتو کشیده شدی....خبریه؟"
-"برو بابا...از ما گذشت"
شبنم گوشه لبش را پاک کرد
-"آقا رضا تعطیل نکردی "
-"بعد شما می بندم. میرم رسالت خواستین می رسونمتون"
مریم چشمک زد و با ادا پرسید:
-"نمی ترسی کسی ببیندت؟"
-"این وقت شب همه فک و فامیل من سر سفره شامن... تازه تو این شهر بی در و پیکر کی به کیه"
-"زهره خانم چی؟ اگه بفهمه ما با هم آشناییم دلخور میشه، نه؟"
رضا خندید و دستی به موهایش کشید
-" آره . حتما قهر می کنه میره خونه باباش . تا به پاش نیفتم و هزار بار قربون صدقش نرم بر نمی گرده...اما خب ، میدونه من اهل این چیزا نیستم. به دل نمی گیره"
شبنم قاشق پلاستیکی را توی ظرف خالی چرخاند.
-"آقا رضا، یه چیزی بپرسم دلخور نمی شی؟"
-"نه، بپرس"
نگاهش را انداخته بود پایین و با ناخن بلند بنفشش لکه ای را که روی میز خشک شده بود ، می خراشید.
-" اینکه شبیه منه ... مخصوصا چشماش، ناراحتت نمی کنه؟"
رضا خیره شد به صورتش. شبنم آرام چشمهایش را بالا آورد.
-"راس میگی ها. تا حالا ندیده بودم"
لبخند زد
-" چرا باید ناراحت باشم؟ ... اما زهره چشماش روشن تره"
مریم از شیشه بیرون را نگاه می کرد.خیابان خلوت را و درختها را که شاخ و برگشان با باد گرم شبانه تکان می خورد.
-"اون پسره رو می بینی؟ اون طرف خیابون... چه نازه"
شبنم به کندی نگاهش را چرخاند. پسر کیف به دست ایستاده بود.
-"آره.. قیافه مهربونی داره"
-"طفلک... تاکسی گیرش نمیاد"
-"امشب مشتری نداشتین، نه؟"
-"مبینی که.."
-"شما که هر چی در میارین نصف میکنین... یکیتون اینجا باشه، یکیتون بره یه جای دیگه"
-"تنهایی می ترسیم...- سرش را پایین انداخت - بعد از اینکه اون بلا سرم اومد، جرات نمی کنیم"
رضا سرش را تکان داد. شبنم قطره اشکی را که گوشه چشمش
جمع شده بود، با انگشت گرفت. مریم گفت:"شبنم تو رو خدا...اصلا حوصله گریه زاری ندارم" و خم شد و دستش را دراز کرد تا پارچ آب را که آن طرف میز بود ، از جلوی رضا بردارد.
-"امشب سینه بندت عوض کردی"
-"شما مردا همتون مثل همین. حتی تو... همیشه نگاتون تو پروپاچه زناس"
رضا خندید و رفت تا صندلیها را زیر میزها بگذارد.
-"مدام عرقشو خشک می کنه... دیوونه... تواین هوا ژیله پوشیده"
رضا پولها را از دخل برداشت و کشوها را قفل کرد.
-"دیگه مشتری نمیاد. دیر شده. زهره دلواپسم میشه....من دارم میرم، شما نمیاین؟"
شبنم و مریم ایستادند.
-« نه آقا رضا چند دقيقه ديگه واميستسم»
از مغازه بیرون آمدند. رضا در را بست و کرکره را کشید. مریم بی خیا ل به پسرهایی نگاه می کرد که توی پیاده رو می خندیدند و نزدیک می شدند. یکی با انگشت به آنها اشاره کرد. مریم رو برگرداند. رضا نشسته بود و کرکره را قفل می کرد. پسرها رسیدند و آنکه کنار شبنم بود دست برد و رانش را گرفت.
-"آشغال.."
-"گم شو لاشی"
رضا داد زد:
-"کثافت برو با ننت حا ل کن"
پسرها ایستادند. رضا چند قدم جلو رفت.
-"ولش کن"
چند لحظه به هم خیره ماندند. و بعد یکی از پسرها گفت:
-"آقا ببخشید... حالش خوب نیست"
و رفتند.
-"ممنون"
رضا سرش را تکان داد.
-"فکرشو نکن"
و رفت تا سوار ماشینش شود. شبنم و مریم برایش دست تکان دادند و آنقدر نگاهش کردند که با پیکان قرمز قدیمیش توی خیابان عریض دور شد و دور میدان پیچید.
-"من هنوز تشنمه"
و دستهایش را زیر شیر آب سردکن کاسه کرد. شبنم چشم دوخت به پسر
که مدام ساعتش را نگاه می کرد.
کنار خیابان ایستادند. پیرمردی سوار دوچرخه با آوازی که می خواند ،
آهسته از کنارشان گذشت.
-"شبنم..."
-"ها؟"
-"میگم بیا امشب بی خیال شیم... دیگه کسی نمیاد"
-"برگردیم؟"
-بریم پیش این پسره... ببریمش خونه"
-"شاید نخواد"
-"کیه که نخواد...تازه وقتی مفتی باشه حتما می خواد"
-"خونه منتظرشن"
-"فکر کنم دانشجوباشه... به قیافش می خوره ... بریم دیگه"
-"تو چه فکرا می کنی"
-"واسش شام درست می کنیم... یه جشن کوچیک"
-"یعنی بی خیال شیم"
-"یه شب که هزار شب نمیشه"
از جوی کنار پیاده رو پریدند. شبنم گره روسریش را درست کرد. مریم آینه کوچکش را رو به صورتش گرفت و طره ای از موهایش را روی پیشانیش آورد. پسر عرق گردنش را گرفت و دستمال خیس و مچاله را توی جو انداخت.
-"بریم"
یک ماشین سفید نور بالا زد و سرعتش را کم کرد.کنارشان ایستاد. مردی که پشت فرمان بود، ضبط را خاموش کرد. مریم نگاهی به دور و برش انداخت. شبنم جلو تر رفت. مرد کنار راننده شیشه را پایین برد.
-"بیاین بالا... امشب با ما باشین"
-"دو نفرین؟"
-"آره... بشینین تا کسی نیومده"
مریم به شبنم نگاه کرد. شبنم در عقب را باز کرد و نشستند. ماشین
حرکت کرد. مریم برگشته بود و از شیشه عقب به پسر زل زده بود
که سنگینیش را روی یک پا انداخته بود و به انتهای خیابان
می نگریست
ۀۀۀ
رضا ماشین را توی تاریکی کوچه جلوی ساختمانی نیمه ساز،جایی که بتواند آپارتمان را ببیند، نگه داشت. چراغ خانه ها روشن بود و گاهی توی پنجره باز، تکه ای از سقف یا دیوار افتاده بود. چشمهایش روی پنجره ها تا انتهای کوچه رفت. سرش را روی فرمان گذاشت. چند لحظه گذشت. تکیه کرد و نفسش را بیرون داد. گوشی همراهش را که روی صندلی کناری بود، برداشت و شماره گرفت.
-"سلام... دارم میام خونه، چیزی لازم نداریم؟ ... باشه"
قطع کرد. پهلویش را مالید. خیره شد به ثانیه شمار ساعتش.صدای شکستن چیزی از پنجره ای بیرون زد. خیلی طول نکشید. پشت شیشه بود. سیاهه موهایش که بسته بود ، روی پرده افتاده بود. سرش را پایین برد. نفسش توی سینه اش گیر افتاده بود. در باز شد. بیرون آمد. چند قدم دور شد و بعد بالا را نگاه کرد. پرده تکان خورد و سایه رفت. مرد سیگاری آتش زد و آهسته، چسبیده به دیوار راه افتاد.
"چه بوی عطری تو خونس"
"مهمون داشتم... نسرین اومده بود"
"چه عطر تندی میزنه"
نزدیک شد. بلند بود و چهارشانه. حالا می توانست جعد مو هایش را تشخیص دهد. از ماشین بیرون آمد. صدایش زد:
-"آقا..."
مرد ایستاد .
-"جانم..."
دهانش خشک شده بود. یک تار موی بلند کنار یقه پیراهنش پیچ و تاب خورده بود.
-"امرتون..."
چشمهایش سیاه بود. موهایش قهوه ای می زد.
-"گوشم با شماست"
سرش را پایین انداخت و آرام پرسید:
"ساعت چنده؟"
مرد نگاهش کرد و بی انکه چیزی بگوید، راه افتاد. دستهایش را مشت کرد و خیره ماند به مرد که توی کوچه دور شد و به خیابان پیچید.
پشت فرمان نشست. ماشین را روشن کرد و قبل از اینکه ترمزدست را بخواباند، یک لحظه نور چراغهای جلو توی چشمهای گربه ای افتاد که دور تر کنار کیسه زباله ایستاده بود وگردن کشیده بود. گربه که جست زد و پشت بوته ها پنهان شد، رضا آرام پدال گاز را فشرد. هلال باریک ماه گوشه آسمان می تابید.
وحید مقدم
مرداد 1382
نظرات ()

