صدای آمریکا (VOA):
به گزارش رسانه های ایران، مقامات جمهوری اسلامی ایران اعدام دو مرد جوان را که پیش از سن ١٨ سالگی مرتکب قتل شده بودند، به تعویق افکندند.
خبرگزاری رسمی ایران روز سه شنبه گزارش داد که محمود هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران دستور داد که اعدام این دو جوان به مدت یک ماه به تعویق افتد. بهنود شجاعی و محمد فدائی هنگام ارتکاب قتل زیر ١٨ سال قرار داشتند.
لوئی آربور کمیسار حقوق بشر سازمان ملل متحد روز سه شنبه از ایران تقاضا کرد که اعدام این دو جوان و همچنین دو بزهکار زیر ١٨ سال دیگر را به تعویق اندازد.
خانم آربور می گوید ایران عضو معاهدات بین المللی است که اعدام جوانان زیر ١٨ سال را منع می کند. خانم آربور از تهران خواست که از تعهدات بین المللی خود در ارتباط با حقوق بشر تبعیت کند.
افسوس، خدا هم شاید مرده است. مرده تر مائیم.
-----------------------------------------------------------
اعتماد ٢١ خرداد:
بهنود شجاعی و محمد فدایی دو پسر جوان که قرار است سحرگاه فردا در محوطه زندان اوین پای چوبه دار بروند،بعد از ظهر دیروز به قرنطینه منتقل شدند. این در حالی است که محمد به خاطر نداشتن وکیل در جلسه محاکمه خود درخواست اعاده دادرسی داشت و پدر وی نیز تا آخرین ساعات دیروز پیگیر پرونده فرزندش بود.
در همین حال بهنود دیروز پیش از انتقال به قرنطینه نامه یی را از طریق وکیل مدافع اش برای روزنامه اعتماد ارسال و از ارتکاب قتل اظهار ندامت کرد. سه سال قبل بهنود در 17سالگی در جریان نزاعی دسته جمعی در ونک پارک تهران مرتکب قتل شد و هرچند بارها تاکید کرد ناخواسته قتل را انجام داده است اما چون عمل وی از نظر هیات قضات شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران نوعاً کشنده بود وی به قصاص محکوم و پس از تایید این حکم روز 22 اردیبهشت ماه به عنوان آخرین روز زندگی او تعیین شد اما با نامه رئیس قوه قضائیه اجرای حکم وی یک ماه به تعویق افتاد تا وی فرصت یابد رضایت اولیای دم مقتول را جلب کند. اکنون این مهلت بدون حصول هیچ نتیجه یی به پایان رسیده و قرار است بهنود سحرگاه فردا به دار آویخته شود.بهنود در نامه یی که در واپسین روزهای زندگی نوشته، آورده است؛ «خداوندا همه تو را می خوانند و همه از تو یاری می خواهند. هرکس تو را به نوعی صدا می کند و از تو یاری می خواهد. اکنون که در این دار بلا گرفتار شدم و به گذشته خود چشم می اندازم، می بینم که به غیر از عبادت و اطاعت تو همه کار کردم. به این می اندیشم که پدرم کارگر ساده بوده و با نان کارگری ما را بزرگ کرده اما باز قدر آن پدر بزرگوار را ندانستم. به این می اندیشم که مادربزرگم پس از مرگ مادرم در دوران کودکی من محیط خانه را با محبت خود گرم و لطیف نگه می داشت اما من قدر آن مادر بزرگ را ندانستم. ای خدا تو خود می دانی که من اکنون نادم و پشیمانم، اما چه کنم که کارم بسیار بد و ناپسند بوده و فقط از تو طلب مغفرت و آمرزش دارم و می دانم تو بهترین بخشنده یی. خدایا از تو می خواهم که این بار سنگین گناه که از طاقت من خارج است از دوشم برداری و من را از جمله توابین و نادمین قرار دهی و راه راست را به من نشان دهی. بارالها این مطالب که اکنون در این اوراق می آورم تو خود می دانی که از اعماق وجودم سرچشمه گرفته و امیدوارم این حس پشیمانی در من بماند تا تو مرا ببخشی. همیشه در خلوت به این فکر می کنم که چرا من باید این کار را انجام می دادم. اگر کمی تلاش می کردم تو خود از کرمت به من عطا می کردی و اگر از راه صدق از تو می خواستم قطعاً تو مرا یاری می کردی اما چه کنم که غافل شدم. این از بچگی و کم خردی من بود.ای کاش آن روز در زندگی ام نبود؛ ای کاش پایم می شکست و گام در آن راه ویران نمی گذاشتم. ای کاش دستم می شکست و در این کار یاری ام نمی کرد. ای کاش چشمم کور می شد و این روزها را نمی دید. و ای کاش گوشم کر می شد و هیچ سرزنشی را نمی شنیدم، که عذاب این دنیا را می توان تحمل کرد اما عذاب آخرت بسیار سخت و دردناک تر است. امان از وجدانم که نمی دانم در آن زمان کجا بود. در پی چه بود که غفلت توانست مرا با خود همراه کند و از راه به در برد. و بعد از آن حادثه دوباره وجدانم خود را نمایان کرد اما دیگر کار از کار گذشته بود. دیگر هیچ نمی توان کرد اما وجدان آمده و در هر لحظه مرا سرزنش می کند که عذابی همراه من است.دیگر زندگی یعنی رنج، و جوانی از پیری و درماندگی برایم بدتر شده است.بغض گلویم را می فشارد، و بی اختیار اشک چشمانم را نمناک می کند، دستانم می لرزد و پاهایم سست می شود و با دستانم سرم را می گیرم و از زانوانم کمک می گیرم که سنگینی سرم را تحمل کند. هنوز با گذشت زمان نمی توانم به آن فکر کنم که چه کار قبیحی مرتکب شده ام و نمی توانم قبول کنم این کار من است. هنوز وقتی آن لحظه جلوی چشمانم می آید، لرزه بر اندامم می افتد.
یک لحظه سیاه، همه عمرم را تباه کرد.
با این کار آینده ام را خراب کردم و دیگر آباد کردن آن محال است. خدایا کمکم کن. این افکار از هر عذابی برایم بدتر و مانند سایه سیاه همراهم است. خدایا چه کنم به کجا پناه ببرم و از که یاری بخواهم.قلبم مالامال از درد و غم است. زبانم دیگر نمی چرخد و به تنهایی پناه برده ام که این بیشتر عذابم می دهد. خنده در وجودم مرده، شادی با من بیگانه شده و از من فراری است. هرچه سعی می کنم حتی یک لبخند کوچک بر لبانم جاری شود، نمی توانم. اینها همه نتیجه عمل نسنجیده و کودکانه خودم است. خدایا دیگر نمی توانم. مگر خود نگفتی که هرکس پشیمان به سوی تو بیاید و از تو یاری بخواهد و توبه کند تو کمکش می کنی؟ مگر نگفتی که اگر هر جوانی با حالت پشیمان به سوی تو بیاید و اشک های چشمش را برای تو هدیه بیاورد و دل شکسته داشته باشد تو در دل شکسته او خانه خواهی داشت و هدیه او را قبول خواهی کرد.
خدایا مرا ببخش.
خدایا دستم را به سوی تو دراز می کنم و از تو یاری می خواهم. دستم را بگیر و یاری ام کن و به من توفیق جبران کردن همه خطاها را عطا کن که این فقط از تو بر می آید.»
----------------------------------
چقدر دلم می خواهد این اولیا دم را ببینم.
نظرات ()

