کودکانه ها

 

باز هم تابستان است. ظهر تابستان. سایه های کوتاه می خزند از دیوارها پایین و آهسته، محو و گسترده می شوند. من پایین و بالا می روم خیابان را ساعتها. آنقدر که سایه ها سیاه شوند و یک ماه بزرگ بیفتد توی تاریکی آسمان. چراغها روشن است حالا و من باز بالا و پایین می روم خیابانی را که فکر می کردم شاید خانه اش آنجا باشد. خیابانی را که فکر می کردم  شاید به قدمهایش فرش شود و من در انتظار بودم. انتظار دیدن یک نگاه. یک نگاه از بین مژگانی که دوست داشتم بلند باشد و تابدار. از بین مژگانی نشسته بر چشمهایی سیاه و درشت. سیاه بود یا قهوه ای؟ از چشمهایی در صورتی قاب شده در یک روسری گل گلی. یک روسری گل گلی بر گیسوان دختری که فکر می کردم، فقط فکر می کردم طعم توت فرنگی می دهد.

باز هم تابستان است. بین بوق ماشینها در این ازدحام. خاطره می آید، می سوزاند، می رود.

 

------------------------------

<< تو برام فقط یه خوابی

                  که تو چشمام خونه داره

     تویی اون قصه کهنه

                  که برام فایده نداره   >>

+   vahid ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir